نتایح جستجو

  1. Melina Namvar

    اتمام یافته داستان کوتاه ماه کوچک تو | ملینا مدیا

    - من ملکه‌ی مادر هستم دختر جون و اگه من رو بشناسی می‌دونی که می‌تونم نابودت کنم، پس بگو برای کدوم سیاره کار می‌کنی؟ جمله‌ی آخر رو جوری داد زد که ترسیده تکونی خوردم و گفتم: - به خدا من... من... از طرف هیج‌جا نیومدم من از زمین اومدم بعدم رفتم ماه تا خواهرم... . با داد پرید وسط حرفم و گفت: - ببینم...
  2. Melina Namvar

    اتمام یافته داستان کوتاه ماه کوچک تو | ملینا مدیا

    دستش رو کرد توی ریشش و گفت: - بگو جانم. لبخند زدم و گفتم: - راستش من می‌خوام ماهدخت رو ببخشید. یهو با تعجب و بهت بهم گفت: - چی عزیزم؛ ولی این نمیشه! اون به سیارمون خ*یانت کرد، این اصلا نمیشه اون یه... . ملکه‌ی مادر یهو برگشت و گفت: - دیوونه شدید، گلم این اصلا امکان نداره نمیشه. با عصبانیت گفتم...
  3. Melina Namvar

    اتمام یافته داستان کوتاه ماه کوچک تو | ملینا مدیا

    با تعجب به کتابخونه سفید رو به روم خیره شدم تنها چیزی که این قانون سفید رو به هم میزد کتاب‌های داخل قفسه‌ها بودن. یهو بال‌های سفیدی از پشتش در اومد و کمرم رو گرفت. پرواز کرد به سمت بالای اتاق، برعکس بقیه اتاق‌ها این اتاق سقف نداشت همش ابر بود بین ابر‌ها قفسه‌ کتاب‌های بیشتر، با تعجب به اطراف...
  4. Melina Namvar

    اتمام یافته داستان کوتاه ماه کوچک تو | ملینا مدیا

    با ابروهای گره خورده بهم گفت: - باشه چون من تو و پدربزرگت رو خیلی دوست دارم باهم میریم زحل شاید تونستیم ملکه حلقه‌ای رو راضی کنیم. البته جلوش به اسمش نخند، قاطی می‌کنه! سرم رو تکون دادم و خوشحال بهش گفتم: - باشه از ابر بیارم پایین! دست‌هاش رو روی کمرم حلقه کرد و آوردتم پایین. با ذوق به سمت اتاق...
  5. Melina Namvar

    اتمام یافته داستان کوتاه ماه کوچک تو | ملینا مدیا

    دوتاشون سرشون رو تکون دادن و پدر ماه گفت: - لیلی خیلی خوبه که با این سن از منم بیشتر می‌دونی و تونستی همه رو درک کنی که البته می‌دونم کی این اخلاق رو بهت داده، پدربزرگت هم یه کی مثل خودته، لجباز ولی با درک بالا. لبخند زدم و باز به جلو خیره شدم. *** بعد از مدتی تونستیم برسیم زحل بدون هیچ درنگی به...
  6. Melina Namvar

    اتمام یافته داستان کوتاه ماه کوچک تو | ملینا مدیا

    - نمیشه لیلی بهتره زودتر برگردی زمین تا هم خودت هم ما آزار نبینی. سرم رو تکون دادم و گفتم: - ممنونم؛ ولی واقعا دیگه هیچ راهی نیست؟ سرش رو به مخالف تکون داد و گفت: - نیست، دیگه هیچ راهی نیست. با بغض بغلش کردم و از همشون خداحافظی کردم. با توت سمت سفینه رفتیم و سوارش شدیم، حرکت کردیم به جایی که دلم...
  7. Melina Namvar

    اتمام یافته داستان کوتاه ماه کوچک تو | ملینا مدیا

    - اینجا... اینجا... اومدید؟ پدر ماه خندید و گفت: - دلمون برات تنگ شده بود لیلی. خندیدم و گفتم: - منم. ملکه حلقه‌ای خندید و گفت: - نمی‌ذاری بیایم تو؟ خندیدم و در رو باز کردم، اومدن تو و روی مبل‌ها نشستن، پدر بزرگ رو صدا کردم. با دیدنشون خیلی خوشحال شد رفتم آشپزخونه و با شربت بهار نارنج ازشون...
  8. Melina Namvar

    اتمام یافته داستان کوتاه ماه کوچک تو | ملینا مدیا

    ازشون تشکر کردم و با ذوق گونه ماهدخت رو بوسیدم. همشون رو بغل کردم، همه داخل پذیرایی نشستیم و شربت بهار نارنج خوردیم. بعدم کلی حرف زدیم. شب موندن تا بخوابن و انگار آقاجون راضیشون کرد که یک ماه بمونن. به نظر می‌رسید همه داخل اتاق‌هاشون خواب باشن من و ماهدخت و آقا جون باهم تو یه اتاق خوابیدیم. توی...
  9. Melina Namvar

    در حال تایپ فیلمنامه اعتیاد | ملینا نامور

    نام فیلمنامه: اعتیاد نام نویسنده: ملینا نامور ژانر: غمگین، اجتماعی خلاصه: ارمان و امیرسام دو برادر از خانواده‌ای معمولی جامعه؛ تصمیم می‌گیرند بر روی پاهای خود بایستند و شغلی پیدا کنند. ارمان که از امیرسام کوچک تر است سعی در پیدا کردن کار دارد و این بین مجبور میشود... . مدرس دوره: @سادات.۸۲
  10. Melina Namvar

    در حال تایپ فیلمنامه اعتیاد | ملینا نامور

    «سکانس یک» صحنه‌ها:خیابان، مغازه‌لباس فروشی خیابان/ساعت۱٠صبح آرمان پسری مستقل و مهربان با لباس آبی ساده و شلوار مشکی‌اش در خیابان‌ها میچرخد؛ مثل تمام این چند روز گذشته در حال پیدا کردن کاری خوب برای خود است. دستش را داخل جیبش فرو میبرد و در حالی که از کنار ماشین‌ها رد میشود وارد مغازه لباس...
عقب
بالا پایین