مقدمه:
عشق مانند ماه است و هرگز پنهان نخواهد ماند. عشقهای پاک همواره مدیون صداقت و وفاداریاند؛ همانطور که ماه هرگز پشت ابر نمیماند، عشق نیز هرگز پشت ابرهای دروغ پنهان نخواهد شد. داستان فرگل داستان دختری است که برای نجات پدرش ناچار است در مسیر دو راهیها قدم بگذارد. جایی که عشق او را در مسیر...
روی صندلی آبی رنگ مترو ولو شدم تا رفع خستگی کنم. سرم را به صندلی تکیه دادم و چشم فرو بستم. صدای دستفروشانی که در مترو جولان میدادند و جنس خود را تبلیغ میکردند در گوشم پر شده. سرم جولانگاه درگیریها و مشغلههای ذهنی هر روزم شد و شروع به حساب کتاب دخل و خرج این ماه کردم؛ اما در کمال ناامیدی باز...
مشتی به بازویم زد و گفت:
- وای فرگل، کل اینترنها و رزیدنتها فقط تو نخ این دو تا رزیدنت هستند. من فقط تونستم یکیشون رو ببینم. اون هم برادرزادهی پروفسور! از کنارم رد شد، یه جیگری بود.
- خوبه دوست پسر داری.
خندید و گفت:
- این حرف کل بچههاست. تازه پسر همین پروفسور هم میگند خیلی خوبه! چشم...
تجربهی قبلی از صحبتهایمان تا جایی پیش رفته بود که میخواست از تحصیل در پزشکی صرف نظر کند و همین باعث شد که بار عذاب وجدان را به جان بخرم و برای به صرافت انداختن او پیش قدم شوم و علارغم میل باطنیام بخواهم با آیندهاش به خاطر من بازی نکند و به من مهلت فکر کردن را بدهد. نفسم را با ناراحتی بیرون...
سپس به ما اشاره کرد جلو برویم. دلم میخواست هرچه زودتر راند او تمام میشد. او شروع به توضیح لوپوس کرد و من در فکر تحقیرش دست و پا میزدم. بیشتر، از اینکه جلوی مریضها سکهی یک پولم کرده بود از او کینه گرفتم. از او نفرت پیدا کردم. کمی بعد از آن حال و هوا بیرون آمدم و متوجه شدم بچهها به طرف...
دو تا عکس با شوخی و خنده از نگار گرفتم؛ بعد بهطرف ماشین نگار رفتیم و هر دو سوار ماشین شدیم نگار در حال جلو و عقب کردن ماشین بود که دکتر امینی در حالی که یک کیف سامسونت روی شانه داشت از پارکینگ گذشت و به سمت همان ماشین لوکس خارجی رفت. سوار شد؛ با یک حرکت ماهرانه از پارک بیرون آمد و به طرف خروجی...
به دانشگاه رسیدم، نفسی تازه کردم. امروز پنجشنبه بود و کلاس یکی از درسهایم در دانشگاه تشکیل میشد. نگاه به ساعتم کردم هنوز وقت داشتم بنابراین سری به بخش رفاه دانشجویی زدم تا درخواست کار دانشجوییام را پیگیری کنم. خوشبختانه مثل پارسال با درخواست کار دانشجوییام در آزمایشگاه موافقت شده بود،...
در میان هیاهوی دانشکده از چند نفر سراغ دکتر امامی را گرفتم. عدهای انتهای سالن را نشان دادند که اتاقش قرار داشت. با گامهایی مصمم به طرف آن رفتم. در تلاطم ذهنم سرگردان بودم که در مواجه با او چهطور خودم را معرفی کنم و از کجا شروع کنم. مقابل در اتاق نیمه بازش توقف کردم، نفسم را بیرون راندم و...
بالاخره بعد از یک هفته دویدن و بالا و پائین شدن، همهی کارها انجام شدند، در این چند روز آنقدر استرس کنفرانس را داشتم که با کابوس کنفرانس خواب به چشمانم حرام شده بود، صبح زود بیدار شدم و به سرویس بهداشتی رفتم آبی به صورتم زدم و به آینه نگریستم حلقه سیاهی دور چشمانم ایجاد شده بود. دیشب بعد از...
هر چه چشم غره رفتم؛ اما انگار نه انگار! گویا واقعاً جدی گرفته بود و سعی داشت هر طور شده مرا با او پیوند دهد. او هم گویا بلوفها و حرفهای صدمن یه غاز نگار باورش شده بود و با لبخند تحسین برانگیزی هر از گاهی نگاهم میکرد و من هم شرمزده سعی میکردم که تعریفهای اغراق آمیز نگار را انکار کنم و نگار...
برای بررسی برنامه سخنرانی بعدی نزدیکم شد. هر دو به صفحه تبلت چشم دوخته بودیم و او فارغ از حال من در حال بررسی کردن برنامهها از روی تبلت بود. زیرچشمی نگاهش کردم که تمام حواسش به ترتیب برنامهها بود. کمی بعد با تشویق حضار به خودمان آمدیم و حمید از من فاصله گرفت و به طرف میز رفت و ادامه سخنرانی را...
در آزمایشگاه خصوصی بودم. کامپیوتر را خاموش کردم و نگاهی به ساعت کردم. باید خودم را به کلاسم که در بیمارستان تشکیل میشد، میرساندم. بنابراین به طرف اتاق حمید رفتم و تقهای به در زدم. صدایش لرزه بر تنم انداخت. سعی کردم به خودم نهیب بزنم. وارد شدم به پایم برخاست. تمام رفتارش برایم زیبا و دلنشین...
در حالی که پشتم به او بود بعد از مکث کوتاهی از آن فضای خفقانآور خودم را نجات دادم و در را بستم. دندانهایم را طوری به هم فشار میدادم که از بیخ و بن تیر میکشید. مجبور بودم قید کلاس را بزنم آماده شدم و آژانس گرفتم و تا دانشگاه رفتم همانطور که تخمین زده بودم نامه نگاری اداری برای خارج کردن...
فردای آن روز صبح در راهرو دانشگاه با نگار میرفتیم که نگار حرف را به میثم کشاند و گفت:
- چند روز پیش اومده بود سراغ من و آدرستون رو پرسید گفت میخواد مستقیم بره با بابات حرف بزنه.
نفسم را با حرص بیرون راندم و گفتم:
- خب تو چی گفتی؟ بهم نگو که آدرسمون رو دادی که میکشمت!
- وا! معلومه که بدون...
با عجله دفترچه یادداشتم را از روی میزش برداشتم و در جیب روپوشم انداختم و با گفتن خسته نباشید به طرف در میرفتم که گفت:
- شما بمون خانم دکتر.
حسام با اشاره به میثم فهماند که میتواند برود. میثم نیم نگاهی به من و حسام کرد و رفت. حسام با خونسردی از پشت میز بلند شد و گفت:
- سفارش مواد آزمایشگاهی...
سری به علامت تایید تکان دادم که گفت:
- نمیدونم یه حس عجیبی تو وجود آدم ریشه میکنه. اولش هی سعی میکنی نادیدهاش بگیری. نگاهت میچرخه تا همهجا و همهجا اون رو ببینید. لبخندش زیباترین لبخندیه که دیدی و حس نابی که تجربه میکنی از همه حسها حسابش جداست. نمیدونم درک میکنید یا نه؟! ولی دلبسته...
کارت عروسی مقابلم گذاشته شد با لبخند پررنگی گفتم:
- وای دکتر هاشمی مبارک باشه، براتون آرزوی خوشبختی دارم.
لبخند پررنگی روی لبهای دکتر هاشمی نقش بست و گفت:
- ممنون عزیزم انشاءالله از این اتفاقهای خوب به زودی روزی خودت بشه. حتماً سر افرازمون کنید.
لبخند پررنگی زدم و گفتم:
- حتماً!
دکتر هاشمی...
عکسها را جلوی نور گرفتم. که صدای حسام را از پشت سرم شنیدم:
- استاجرها که کشیک ندارند.
برگشتم و به او نگریستم. به طرفم آمد و عکسها را از من گرفت و زیر نور نگاه کرد و به بیمار گفت:
- مشکلی نداره، تشنج نکرده، مشکوک به تشنج بوده؛ ولی همه چی نرماله.
سپس بالا سر مریض رفت و معاینهاش کرد و گفت:
-...
به خودم آمدم و با دستپاچگی نگاه از او برگرفتم و سرخ و سفید شدم و بنای انکار و تعارف گذاشتم، دست آخر هم با کلی تعارف و با خجالت و شرمندگی به طرف در عقبی ماشینش رفتم و سوار ماشینش شدم. داخل ماشینش لوکس بود و منی که تا به حالا سوار چنین ماشینهایی نشده بودم، سعی کردم طبیعی رفتار کنم و طوری وانمود...