ناخودآگاه لبخندی روی لبهایم نشست.
چقدر قشنگ همدیگر را بغل کردن... درست عین یه خانواده واقعی.
واژهای که مدتها بود از ذهنم پاک شده بود. خانواده... واژهای غریب برای من.
انگار سرنوشت همین بود؛ که هیچوقت طعم واقعی خانواده داشتن را نچشم. هر بار که با هزار بدبختی میخواستم خودم را با شرایط وفق...