سرم را تا آنجایی که میتوانم بالا میگیرم و به ساختمان کلیسا نگاه میکنم. سوت بلندی میزنم و به سمت معماری گوتیکش انگشت میکشم:
- اووو پسر! عین قصر میمونه. جون میده برای دزدی.
پس کلهام با کتک جانانهای آتش میگیرد. از درد پشت گردنم را فشار میدهم و درمانده نگاهش میکنم.
- مگه مرض داری؟
-...