_چرا هنوز تو را میان خاطراتم میبینم؟
خواب دیشب، دوباره هوای تو را به سرم انداخته است. هر تپش قلبم، نجوای دلتنگیست. لبه تخت مینشینم و چشمان را میبندم. با تو میروم به دشت شقایقها...همانجا که برایم می خوانی :«تا شقایق هست، زندگی باید کرد»... باز میخندم و تو برایم از فردای باهم می گویی...