«امیرارسلان التماست میکنم یه لحظه بهم گوش بده!»
دستش را محکم پس کشید و عقب رفت، سپس با صدای تیزی غرید:
«بعداً حسابتو میرسونم رزانا! الان فقط دهنت رو ببند.»
شاهد جر و بحث نامفهومی بودم که در اتاق جاری بود. عینکم را روی چشمهایم گذاشتم و با قدمهای آرامی وارد شدم.
«روز بخیر.»
صدای من هردو را از...