پارت22
زهرمار گشنه موندن من انقدر خنده داره؟!
چشمام از لحن تند صحبت کردنش گرد شد ولی من آدم اهمیت دادن به این حرفها نبودم برای همین بیتوجه به اخمهای در هم کاویانی به خندیدن ادامه دادم.
- میدونی چیه؟ لحنت خنده داره؛ انگار نستی پیش شوهرت داری قانعش میکنی که دلیل موجهی برای نپختن غذا داری...
پارت21
سرم را تکان دادم و «باشه» ای گفتم و بعد با هم قصد رفتن کردیم؛ او به خانهاش و من به اتاق خواب برای تعویض لباس چند قدم اول را کنار هم برداشتیم و بعد من خواستم راه خود را به سمت اتاق خواب کج کنم که گفت:
- کجا؟
- میخوام برم لباس عوض کنم.
- لازم نکرده! سردرد گرفتیم؛ کسی به تو نگاه...
پارت20
کاویانی با حرص و عصبانیت نگاهم میکرد و احمدآقا با دلسوزی از او خواهش میکرد:
- پسرم این دختر رو ببر بیمارستانی، جایی من جز داداشش که خارجه هیچ کدوم از کس و کارش رو نمیشناسم زنگ بزنم بیان ببرنش.
قبل از اینکه کاویانی بخواهد دوباره حرفی بار من کند خودم جواب احمدآقا را دادم:
- نیازی نیست به...
پارت19
با وجود سرگیجه و حالت تهوع شدیدی که داشتم بالاخره چشم باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم.
- من کجام؟
- به هوش اومدی؟
نگاهم رو به کاویانی گاو دادم و گفتم:
- منتظر بودی بمیرم؟ فعلا شرمندتم.
کاویانی رو مخ نگاه تاسف باری بهم انداخت و گفت:
- خوبی؟
- خودت چی فکر میکنی؟ تو دنیا دور سرت...
پارت18
به سمت لباسهایم که روی زمین پخش کرده بودم رفتم و آنها را از روی زمین برداشتم و وارد اتاق خواب شدم تا جمع وجورشان کنم؛ اول در ریلی کد را باز کردم و از داخل یکی از کشوهای قسمت پایین کمد، یک دست تیشرت و شلوارک مشکی رنگ درآوردم و آنها را با تاپی که زیر مانتو تنم بود و شلوار بیرونیام...
پارت17
بالاخره کلاس آخر هم با توبیخهای استاد به اتمام رسید؛ با اینکه جسمم در کلاسها حضور داشت ولی روح و ذهنم جایی مابین شیشههای خرد شدهی روی زمین، در خانه جا مانده بودند.
با اینکه برخلاف میل و تصورم مهمانی دیشب و دیدار و با فامیلهایی که غریبههای آشنا برای من به حساب میآیند، در لحظه به من...
پارت16
کلید را از درون قفل در بیرون کشیدم وبعد بستن در اون رو روی جا کلیدی روی کنسول نزدیک در انداختم و بعد چند قدم کلافه خودم رو اولین مبل ولو شدم؛ یاد مسخره بازیهای امشب هم بازیهای بچگیم افتادم، یاد خاطرات بچگی.
زدم زیر گریه و عصبی شالم را وسط سالن نشیمن پرت کردم.
- لعنت بهتون، لعنت! من...
پارت15
- زنعمو واقعا مشکلی نیست! میشورم.
مامان زیرچشمی نگاه تندی به من انداخت و بعد رو به زنعمو گفت:
- عزیزم بزار بشوره، دختری که خونه مجردی داره و انقدر با افتخار ازش حرف میزنه مطمئنا از پس کارهای سنگین تر از این باید بربیاد!
گرچه از لحن مامان نه تنها من بلکه همه فهمیده بودن بعد از این...
پارت14
سر پایین انداختم و با لبخند عریض و ذوقی که داشتم گفتم:
- مرسی عمو جان، این چه حرفیه تو اولین فرصت تشریف بیارید قدمتون سر چشم.
عمو شروع کرد به تعارف تیکه پاره کردن با من و من نگاهم رو بین افراد حاضر میچرخاندم
؛ مامان که مطابق انتظارم قیافهاش درهم شده بود و بابا هم چهره بیتفاوتی داشت،...
پارت13
به سمت درب آهنی مشکی و طلایی قدم برداشتم و زنگ را با سر انگشتم فشردم و صدای زنگ در کوچه بزرگ و البته خلوت پژواک شد ؛ چیزی نگذشت که صدای بفرما زدن عمو محمد از پشت آیفون همزمان با صدای باز شدن در، در گوشم طنین انداز شد؛ وارد حیات نسبتاً بزرگ عمارت شدم، خانواده پدریم همگی علاقه زیادی به...
پارت12
دلم میخواست امشب از همه نظر بینقص به نظر برسم باقیماندهی غذای ظهر را خوردم و بعد از آماده کردن لباسهایم واردحمام شدم دوش سریعی گرفتم و بعد از خارج شدن از حمام مشغول خشک کردن موهای بلندم شدم و بعد از تمام شدن کارم همانطور حوله به تن روی صندلی میز آرایش نشستم و شروع به آرایش کردم،...
پارت11
جملهام تمام نشده موبایل را از گوشم فاصله دادم تا نشنوم که صدایم میکند؛ وقتی قصد دارد افکار پوسیده و منفیاش را با زور به خوردم دهد چنان کلافه میشوم که آرزو میکنم کاش دختر او نبودم! نه به خاطر اینکه او مادر بدی است، ابداً نه، فقط برای اینکه من نمیتوانم دختری باشم که گوش به حرفهای...
پارت10
از آشپزخانه به اتاق رفتم و در کمد انتهای اتاق را باز کردم کتاب ترم قبل را از قفسه خارج کردم و شروع به ورق زدنش کردم.
اگر نمیتوانستم این مسئله را حل کنم و یا این مبحث رو به خوبی یاد بگیرم باید چه کنم ؟
گندش بزنند باید دست میذاشت روی مسئلهای که من در آن ضعف داشتم؟! واقعا که امروز اصلاً...
پارت9
خیلی بدون دلیل از روی دستپاچگی نیشخندی زدم و بعد کوبیدن پایم روی پای کیمیا و بلند شدن او خودم را به گاو عزرائیل رساندم که با چشمهای پر از خشم و اخم های درهم ماژیک را به دستم داد و با تحکم گفت:
- شروع کن!
ای خدا! حالا باید چیکار کنم؟ یک کم متفکر زل زدم به تخته و به مغزم فشار آوردم ولی...
پارت8
وسط خنده با کیمیا که داشت میدوید سمت صندلیاش و آمدن استاد را به ما اعلام میکرد، برگشتم تا روی صندلی بنشینم که با دیدن جناب گاو که در چهارچوب در کلاس ایستاده بود و اخمهایش حسابی در هم بود؛ استرس تمام وجودم را گرفت.
- این... این... این اینجا چیکار میکنه؟
وارد کلاس شد و رفت سمت میز...
پارت7
با همان لبخند مصنوعی قرص را برداشتم و یک قرص درآوردم و لیوان آب را با قرص سر کشیدم؛ لیوان را درون پیش دستی گذاشتم و با همان لبخند رو مخ گفتم:
ـ ممنون ، خیلی ممنونم دیگه شما برید تو .
چشمهایش را ریز کرد و کمی نگاهم کرد؛ انگار میدانست که یک چیزی سر جایش نیست، برای آنکه بیخیال شود...
پارت 6
بعد از تشکر از احمد آقا و تعمیرکار رفتم به واحد خودم و بعد خوردن یک صبحانهی مفصل به اتاق خواب رفتم تا آماده شوم برای رفتن به شرکت؛ درست است که دیشب، شب سختی را گذراندهام ولی بالاخره باید به کارم میرسیدم، تحت هر شرایطی باید درست و سر وقت به کارم میرسیدم، برای همین با عجله پروندهها...
پارت5
ـ دوست داری میتونی خودت انجام بدی!
اخمهایم را در هم کردم و آرام چشم باز کردم که چشمم به در آسانسور خورد و صدای کاویانی را شنیدم:
ـ احمدآقا این رو از کجا آوردی؟
غریبه:
- از جایی که به سیس تو نمیخوره؛ دارم کارم رو میکنم دیگه یک ساعته روضه میخونی تو گوشم.
تکانی به بدن پر دردم دادم،...
پارت4
ـ واقعا؟ من اینطور فکر نمیکنم اگه یه کمی منطقی فکر میکردی و واقعا دلت نمیخواست کسی آسیب ببینه خودتو کنترل میکردی.
ـ آقای کاویانی من فقط میخواستم اون دوست بیملاحظهاتون رو ادب کنم و سر جاش بشونم ولی باز با این حال به خاطر اینکه همسایهایم دارم ازتون عذرخواهی میکنم فکر کنم بهتر...