نگاهش از اتاق تینا گذر کرد و با صدای آرومی گفت:
«خیلی هم عالی. اصولاً زمانی که اینجا باشین ما خونه نیستیم و میتونین راحت باشین؛ اما امروز زودتر اومدم تا حرفهایی که گفته نشده رو بزنیم.»
دستش رو به سمت پذیرایی گرفت.
«تشریف میارین؟»
سرم رو به نشونهٔ مثبت تکون دادم و به دنبالش، به سمت پذیرایی...