مریم که کنارم ایستاده بود، ناخودآگاه لبش رو گاز گرفت و رنگ صورتش پرید. مشکوک به مریم نگاه کردم. این چش شده بود؟! چرا اینقدر از تکینخان میترسید؟! یع... یعنی تکینخان اینقدر وحشتناکی بود و من خبر نداشتم؟! خب یه پیرمرد شصتسالهاس دیگه هیولا که نیست؟! از دنیای افکار مزخرفم بیرون اومدم و زیر...
آرش خیلی آروم روی مبل روبهروی آرتام نشست و بیحوصله دستی به ساعتش کشید. بعد با همون خونسردی عجیبی که داشت گفت: «چیز خاصی نبود... فقط حالم یکم بههم ریخته بود. ولی الان خداروشکر بهترم.»
آرتام با این حرف هنوز داشت با شک و چشمهای باریک شده نگاش میکرد. اینقدر خیره و دقیق که انگار میخواست از توی...
با حرص نگاهم رو از روی آرتام گرفتم و میخواستم به سمت آشپزخونه برم که صدای یکنواخت و بیحس آرتام ناگهان از پشت سرم بلند شد:
«برام قهوه بیار.»
با حرفش بیاراده سرجام ایستادم و آروم به سمتش برگشتم و با چشمهای ریز شده نگاهش کردم. پسره رو ببین! انگار نه انگار چند دقیقه پیش مثل مجسمه از کنارم رد شد...
با این حرف کنار در اتاق مریم ایستادم و یواشکی بهشون نگاه کردم. که دیدم محدثه کمر مریم رو با دست خیلی مهربونانه نوازش میکرد. انگار میخواست بهش دلگرمی و امید بده. بعد با لحن آرومی گفت: «چت شده مریم؟! تو الان باید خیلی خوشحال باشی چون حس شیشمم میگه ایندفعه قرعه به اسم یکی دیگه میفته...»
مریم...
ساعت از هفت صبح گذشته بود. کلِ عمارت بیدار شده بود و داشت جون میگرفت. همه با نظم سرِ کارِ خودشون بودن و با جون و دل کار میکردن. چون امروز روزِ استراحت کردن نبود، روزِ جون کندنه... آخه خبر رسیده بود که تکینخانِ بزرگ یعنی پدرِ آرش و آرتام، قراره حوالیه ساعت یازده و نیمِ به عمارت برسه. اما همین...
«پس باید به خوبی چشمهات رو باز کنی. از این لحظه به بعد، تو دیگه فقط یه شاهد نیستی؛ تو جاسوس منی توی این عمارت... هر حرکتی، هر مکالمهای، هر چیزی که حتی به نظرت بیاهمیت میاد… باید به من خبر بدی.»
حرفش رو که شنیدم، تندتند سرم رو تکون دادم که یهو یه دلشورهی بزرگی به جونم افتاد… نکنه آرتام همه...
آرش با این حرف مکثی کرد و دوباره به چشمهام خیره شد و در ادامه گفت:
«دلربا، بدجور به کمکت نیاز دارم. باید یه جوری نقشههای آرتام رو نقش بر آب کنیم و نذاریم به اون چیزی که دلش میخواد برسه. ما دو تا برادریم، حقمون اینه که ثروت رو نصفنصف بین خودمون تقسیمش کنیم، نه اینکه حق یکی ضایع بشه و اون یکی...
آرش با قدمهای آرومی نزدیکم شد. حس کردم قلبم داره توی سینم دیونهوار میکوبه. دستهای گرمش رو به آرومی روی بازوهام گذاشت و فشار ریزی بهشون وارد کرد. بی اختیار چشمهام رو بستم و وارد رویای دخترونهام شدم. لمس بازوهام توسط دستهای گرم آرش... مثل یه موج گرما توی وجودم پخش شد. آخ، که چقدر این حس...
آرش وقتی حرفهام رو شنید، هاج و واج مونده بود. اما من بدون ذرهی مکث کردن در ادامه گفتم: «نمیدونم این حسی که توی دلم دارم چیه، ولی هرچی هست، بدی تو رو اصلا نمیخواد.»
آرش با این حرف صورت من رو دو دستی گرفت و با تعجب گفت: «تو خوب میدونی کی هستی! با وجود این همه اتفاقات چطور به خودت اجازه دادی...
با حرفش سکوت سنگینی کردم. چون نمیدونستم آرش از کل قضیهی من با خبر بود یا از نصفش... میترسیدم حرفی بزنم و همه چی رو خراب کنم. پس سکوت رو جایز دونستم و دهنم رو بستم. اما نزدیکی بینمون جوری بود که انگار دیوارهای اتاق یه قدم بهم نزدیکتر میشدند و اکسیژن رو از هوا میگرفتند. با اضطراب نفس عمیقی...
گرمای نفسهاش بیهوا به صورتم میخورد. عجیب بود؛ انگار داغیِ نفسهاش با حرارت غیرعادی بدنش یکی شده بود. تبِ بدنش انگار از تبِ فهمیدنِ همهی رازهای من هم بیشتر بود.
«چرا اینجایی؟!»
آرش این حرف رو زد و همونطور که ابروهاش کمی درهم رفته بود، منتظر نگاهم کرد. نه تهدیدی توی صداش بود، نه نگرانی… فقط...
شانس آوردم در قفل نبود... وگرنه کارم ساخته بود. پشت در ایستاده بودم و با استرس دستهام رو بهم قفل کرده بودم. که با شنیدن صدای مبهمی از راهرو، چشمهام بیاراده گرد شدند. صدایی بیشتر شبیه به افتادن یه جسم سنگین روی زمین… یا صدای شکستن یه گلدون، یا شاید… صدای افتادنِ کسی بودش. با این حدسیات...
ساعت از نیمه شب گذشته بود. سکوت سنگینی توی عمارت حاکم شده بود. اما دل من مثل سیر و سرکه میجوشید. قاشق و چنگالها رو با وسواس خاصی توی ماشین ظرفشویی چیدم، ولی ذهنم همش پیش لیوان نوشابه میرفت. یعنی آرش نوشابه رو سر کشید؟! خب الان حالش چطوره؟! اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟!
همونطور که داشتم با...
با حرفش جیکم هم در نیومد. اما آرتام محکمتر از قبل دستم رو فشار داد که صورتم از درد مچاله شد.
«این تازه اولشه دلربا... من بهت گفتم امروز باید چیکار کنی و تو باید همون کار رو هم میکردی... اما نکردی، فقط به جاش همه چی رو برای خودت سختتر کردی.»
با صورت گریون سعی بر این داشتم دستم رو از دست...