نتایح جستجو

  1. تینا زیلایی

    دفتر تمرین تمرین | • کارگاه تمرین شعر مینیمال؛ از سکوت تا واژه •

    در دو روز زندگانی ، شب نصیب من شده جمله جمله ، خرمن غم نصیب من شده در خلاصهٔ زمانه ، پچ پچ های عاشقانه منتها چه جاودانه ، ماتم است این آشیانه شعر نو ، به سبک نیمایوشیج
  2. تینا زیلایی

    در حال تایپ راز قلم هایمان| تینا زیلایی

    #راز قلم هایمان پری سیما به طرف اتاقی که پنجره‌اش رو به باغ باز می‌شد، اشاره کرد. «بیا. اونجا می‌نویسی.» وقتی وارد اتاق شدم، بوی چوب کهنه و عطر هل به استقبالم اومد.اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد یک میز کوچیک کنار دیوار بود و یک دواتِ کوچیک و قلمی که نوکِ باریکش زیر نور برق می‌زد. دیدنِ قلم،...
  3. تینا زیلایی

    در حال تایپ راز قلم هایمان| تینا زیلایی

    راز قلم هایمان بعد خداحافظی با کدخدا ، سوار بر ظالم به سمت خونهٔ کدخدا رفتم پری سیما بااینکه ازدواج کرده بود اما خونهٔ پدر به همراه همسرش زندگی می کرد. کدخدا اولادی جز پری سیما نداشت و تک دخترش زنی داغ دیده بود.. پونه همسن من بود ، دختری زیبا اما پر شیطنت! هیچوقت نفهمیدم چه بلایی سر پونه اومد...
  4. تینا زیلایی

    در حال تایپ راز قلم هایمان| تینا زیلایی

    راز قلم هایمان به محض رسیدن زن در نزدیکی کدخدا ، توقف کرد و دستاشو در هم قلاب کرد نگاهش پایین بود و هنوز نتونستم چهره اش رو ببینم «معرکه راه انداختی زن! کاواره ست یا محل نون دراوردن و شکم سیر کردن؟» این رو کدخدا با لحنی غضب الود رو به زن بیچارهٔ ترسیده گفت! زن با کلی من من کردن که حاصل از ترسش...
  5. تینا زیلایی

    در حال تایپ راز قلم هایمان| تینا زیلایی

    راز قلم هایمان پارت #چهارم زن با له‍جهٔ شیرین گیلکی مشغول اواز خوندن بود و بقیه گاه با رقص و گاه دست زدن همراهیش می کردن آخ! می جانه یاره دگودوبوُ قبای گالشی آها بوگو امره بجار بمه بو، زحمت بکیشی آها بوگو می چلچرانه، ای ای! می چلچرانه، ای ای! امشب شیمی خونه ور؛ شیرینی خورانه د گوته منم شو...
  6. تینا زیلایی

    در حال تایپ راز قلم هایمان| تینا زیلایی

    راز قلم هایمان پارت # سوم صبح زود بیدار شدم و با پوشیدن لباس مناسب و محکم بستن روسری بلندم راه اصطبل رو پیش گرفتم. صدای سرود دسته جمعی پرنده ها درست مثل شاهنامه خوانی برام جذاب و دوست داشتنی بود با لبخند از این سر و صدا ها و حس خوب به ظالم رسیدم اسبی که از جونمم برام عزیز تر بود تا منو دید شیهه...
  7. تینا زیلایی

    در حال تایپ راز قلم هایمان| تینا زیلایی

    راز قلم هایمان پارت # دوم با فکری مشغول از یهویی اومدن عمه ماه منیر وارد اتاق شدم ماه منیر چندسال پیش وقتی که همسرش میرزا آقا رو از دست میده با خواست پدر و عمو ها به عقد پسر عمو و خواستگار زمان جوانی ش در امد ماه منیر عاشق میرزا آقا بود و فرزندانش اما زمانی که پدر و عمو ها مصمم شدن تا عمهٔ بیوه...
  8. تینا زیلایی

    در حال تایپ راز قلم هایمان| تینا زیلایی

    راز قلم هایمان پارت # اول «آساهیر؟» با داد زدن گلی ، دل از گوجه سبزا کندم و بلند شدم که از دور دیدم دست به کمر و طلب کار داره به سمتم میاد دستام که کثیف شده بود رو پشت کمرم قلاب کردم و با مظلومیت خیره شدم به گلی تا بهم رسید لبخندی بهش زدم با همون لحن طلبکار و لپای سرخ شده از حرص توپید «بازم تو...
  9. تینا زیلایی

    در حال تایپ راز قلم هایمان| تینا زیلایی

    راز قلم هایمان بارانِ اشکی که مهمان امضای نقاش شد تلنگری برای طواف رنگ به دور معشوقِ از جنس کلمه شد! از سرخی انار تا قهوه ایِ پاییز.. بوی قهوه و باران پیچید و نگاهم به کتابی کهنه با جلد قهوه ای افتاد. کتاب گشوده شد و فغان زنی از گلایهٔ عاشقانه سکوت پر معنا را درهم شکست؛در آن لحظه، عشق هنر و...
  10. تینا زیلایی

    در حال تایپ راز قلم هایمان| تینا زیلایی

    به نام کشاورز بذر صداقت🦋 رمان راز قلم هایمان ژانر: اجتماعی ،عاشقانه، تراژدی نویسنده: تینا زیلایی خلاصه: در عمارتی پر از سکوت و راز ، همه چیز آرام به نظر می رسد؛ تا زمانی که یک هشدار راه دختری را به دنیای دیگر باز می کند. میان واژه هایی که نباید نوشته شوند ، رنگ هایی که نباید جان بگیرد و احساسی...
  11. تینا زیلایی

    چالش تمرین نویسندگی[16]

    آن شهر خاطره‌ها را می‌فروختند؛ و من دنبال خاطره‌ها می‌گشتم که در کوچه های قهوه فام رهایشان کردم کودکی و لبخند های بهاری ای که عاشق پاییز شدند و ناکام رها شدند.. در پس کوچه های شهر دست فروشان و پاساژ ها مشغول فروش خاطره بودند عجب بازاریست دنیا! بوی قهوه که به مشامم رسید ناخداگاه به سوی خیابانی...
  12. تینا زیلایی

    اطلاعیه 📚درخواست تأیید رمان📚

    درود درخواست تایید داستان قلم هایمان دارم
عقب
بالا پایین