آن شهر خاطرهها را میفروختند؛ و من دنبال خاطرهها میگشتم که در کوچه های قهوه فام رهایشان کردم
کودکی و لبخند های بهاری ای که عاشق پاییز شدند و ناکام رها شدند..
در پس کوچه های شهر دست فروشان و پاساژ ها مشغول فروش خاطره بودند
عجب بازاریست دنیا!
بوی قهوه که به مشامم رسید ناخداگاه به سوی خیابانی...