دندونهاش از سرما به هم میخورد؛ دنبال پناهگاه میگشت، هر پناهگاهی که باشه. در همین حال از روی گودال عمیقی که تیکههای زباله در اون میچرخید، عبور میکرد.
با پول نقدی که تنها برای یک بلیت اتوبوس به مقصد آتلانتا کافی بود، قصد داشت اول به اونجا بره و شاید بعد از آن بتونه با کار کردن، خودش رو...