نیم ساعت بعد وقتی از روی صندلی بلند میشوم، خودم را نمیشناسم.
موهای آشفته و نیمه بلندم کوتاه و مرتب شدهاند و چند تار روی پیشانیام افتادهاند. ریش پروفسوریام هم دقیق و تمیز خط گرفته است.
به آینه خیره میشوم.
تا دیروز بیرون از محل کار، معمولاً تیشرتهای گشاد، شلوار جین لش و موهای نامرتب داشتم؛...
نگاهی به جولی میاندازم و سریع مینویسم:
«سرم شلوغه، بعداً بهت پیام میدم.»
پیام را میفرستم و جوابی نمیآید. برای چند ثانیه به صفحه خاموش گوشی خیره میمانم. کمتر از دو هفته دیگر قرار است برای اولین بار هلیا را از نزدیک ببینم. نمیدانم چه شکلی است، قدش چقدر است یا حتی رنگ چشمهایش چیست؛ اما عجیب...
شانس آوردم فرداش تعطیل بود و میشد تا لنگ ظهر خوابید.
نزدیک ساعت یازده از خواب بیدار میشویم. سرم کمی سنگین است، اما برخلاف همیشه حالم بد نیست. دوش کوتاهی میگیرم و از جولی میپرسم:
«برای نهار وقت داری؟»
کش و قوسی به خود میدهد.
«آره، کجا؟»
یک ساعت بعد روبهروی هم در رستوران نشستهایم. عجیب است؛...
به صورت اتفاقی شنیدم که داشتن میگفتن باید به من یه چیزی بگم و خیلی هم عصبانی بودم ولی درست نفهمیدم چیه
فرداش عمدا رفتم نشستم آنجا تا بهم بگن ولی همش تو قیافه بودن
دیوانه اند؟
من که نفهمیدم چشون بود، لابد مهم نیست
جولی میگوید:
«میای؟»
شانه بالا میاندازم، بهتر از این وضعیت کسالتبار است.
«چرا که نه.»
کنار هم وسط جمع میرویم. نورهای رنگی روی صورت آدمها میافتد و صدای خنده از هر طرف بلند است. سهیل از دور با انگشت به من اشاره میکند و با خنده داد میزند:
«باز مخ زدی؟!»
برای جواب فقط دستم را بالا میبرم...
راحت با آدمها گرم میگیرم و از معاشرت لذت میبرم. همسر سابقم همیشه میگفت:
«یه روز همین اخلاق کار دستت میده.»
من فقط میخندیدم ولی نمیدانستم که این رفتارم سبب آزار اوست و باعث میشود روزی بیصدا ترکم کند.
نگاهم بین جمع میچرخد که روی دختری ثابت میماند؛ خیلی قدبلند، آرام و متفاوت،
آنقدر قدش...
بیستودوم ـ خوزستان
مهمانی از همان لحظهای که وارد خانهی سهیل میشوم، شروع شده است. موسیقی تمام سالن را پر کرده و بوی کباب، عطر ادکلن و دود قلیان با هم قاطی شدهاند. سهیل طبق معمول میزبان شلوغ و پرانرژی جمع است و سامیار هم انگار نیمی از مهمانها را از قبل میشناسد یا احتمالا زمانهایی را با...