صدای نازلی را که شنیدم، چشمانم را با وحشت باز کردم به او خیره شدم. خودش بود، نازلیام، دوستم. خدا را شکر. به سختی نفسم را بیرون دادم و نازلی گفت:
«آروم باش خب؟ ببین رسیدیم خونه جنگیر.»
در طول مسیر هرچند کوتاه، آنقدر چیزهای ترسناک تجربه کرده بودم که اصلاً نفهمیدم چطور به خانه مافی رسیدیم. هردو...