نتایح جستجو

  1. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    پیش از آن‌که بتوانم افکارم را هضم کنم، مافی از رهگذری پرسید: «ببخشید! این همسایه کناری یعنی خانم تقوی کی فوت کردن؟» مرد جوانی که تا به حال او را ندیده بودم با تعجب به ما نگریست و سپس گفت: «امروز هفتم‌شونه.» مافی زیر لب می‌گوید: «خدا رحمتش کنه.» مرد جوان بی‌هیچ حرفی به راهش ادامه می‌دهد و من...
  2. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    بلند شدم و کمی جلوتر رفتم. کنار اپن ایستادم و درحالی‌که دلم برای کله پاچه ضعف می‌رفت، خیلی جدی سؤالم را خطاب به او پرسیدم: «شما گفته بودین یه دعا به ما می‌دین، پس چرا الآن می‌خواین با ما بیایید برای بررسی دوباره‌ی خونه؟» مافی فقط لحظه‌ی کوتاهی دست از خوردن کشید. «دیشب توضیح دادم.» سپس دوباره...
  3. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    با صدای یاالله گفتن کسی از خواب پریدم و سریع بلند شدم سر جایم نشستم و سعی کردم انبوه گیسوانم را لای روسری مدفون کنم. نازلی هم سریع سر جایش سیخ نشست و هاج و واج اطراف را نگریست. جن‌گیر با ظرف بزرگ یک‌بار مصرفی که در دست داشت به سمت آشپزخانه رفت و پشت سرش، رایان فریاد کشید: «هی به تیر غیب گرفتار...
  4. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سریع مخالفت کردم و گفتم: «نه! این درست نیست. نمی‌شه که شما به‌خاطر ما بی‌خانمان بشین.» عزم رفتن کردم و به نازلی اشاره کردم راه بیفتد. پفیلاخور که موبایلش را از روی میز چنگ می‌زد هم‌زمان گفت: «نگران نباشین. ما یکی دوساعت می‌ریم خونه فک و فامیلای جن‌مون!» ایستادم. از وحشت یک لحظه نمی‌توانستم حرکت...
  5. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    جن‌گیر بعد از آن‌که همه‌چیز را شنید گفت: «که این‌طور. پس بهتره امشب همین‌جا بمونید.» نفهمیدم چرا این‌طور می‌گوید و با گیجی نگاهش کردم که ادامه داد: «شما گفتین که یک‌ ماه فقط توی خونه سرتون بلا میومد و امشب که از بیمارستان برگشتین، بیرون از خونه هم کلی بلا سرتون اومده. پس به خاطر خودتون ازتون...
  6. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    صدای نازلی را که شنیدم، چشمانم را با وحشت باز کردم به او خیره شدم. خودش بود، نازلی‌ام، دوستم. خدا را شکر. به سختی نفسم را بیرون دادم و نازلی گفت: «آروم باش خب؟ ببین رسیدیم خونه جن‌گیر.» در طول مسیر هرچند کوتاه، آن‌قدر چیز‌های ترسناک تجربه کرده بودم که اصلاً نفهمیدم چطور به خانه مافی رسیدیم. هردو...
  7. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    نازلی با ترس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «ساعت از دوازده گذشته ماهوا!» اعصابم متشنج بود و تحمل هیچ‌چیز دیگر را نداشتم. با هر قدمی که در زندگی بر می‌داشتم یک سنگ ماورائی به پایم گیر می‌کرد و این چیزی نبود که بشود با وجود آن آرام زندگی را ادامه داد. پس بی‌توجه به اعلام ساعت نازلی درب ماشین را...
  8. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    گمان کردم نازلی از بیمارستان بودنمان باخبرش ساخته که گفتم: «بله خانم تقوی، امشب مرخص شدم.» لحظه‌ای متفکر نگاهمان کرد و سپس پرسید: «خدا بد نده، مریض بودی دخترم؟» لبخند کمرنگی روی لبم نشاندم و گفتم: «یکم بی‌حال بودم و این دو شبی که بیمارستان بودم حسابی خوب شدم.» چشمانش یک آن رنگ تعجب گرفت و...
  9. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    *** چشمانم را که گشودم خود را در اتاقی با سقف سفید دیدم. سوزش سوزنی در دستم احساس میشد و مرا به درد‌های دنیای واقعی وصل می‌کرد. نازلی کنار تختم نشسته بود و دستم را در دستش گرفته بود. با دیدن چشمان بازم، لبخندی روی لبش نشست و گفت: «خداروشکر به هوش اومدی... برم دکتر رو صدا بزنم.» نه، نمی‌خواستم...
  10. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    جای انکار نبود، حتی نمی‌توانستم تشخیص دهم که کدامشان نازلی رفیق من بود و کدامشان... نه! نمی‌توانستم تصور کنم، خدایا نه! اشک‌هایم از وحشت گونه‌های استخوانی‌ام را شستند. ترسم غیر قابل کنترل بود، من داشتم می‌مردم. حتی می‌ترسیدم چشمانم را در اتاق بچرخانم و دنبال نازلی‌ای که وارد اتاق شده بود بگردم و...
  11. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    نازلی قابلمه غذا را مقابلم می‌گذارد و درحالی‌که هم‌چون من روی زمین می‌نشیند می‌گوید: «عصرونه چیه دختر؟ این شاممونه!» با خنده چنگالم را در لابه‌لای ماکارونی‌ها فرو می‌کنم و می‌گویم: «وای باشه ناز! الآن سیر شم تا صبح اسم غذارو نمی‌آرم.» نازلی با خنده سر تکان می‌دهد و می‌گوید: «امیدوارم.» غذا...
  12. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    لعنتی آن‌قدر این مدت در آن‌جا ترس را تجربه کرده‌ام که دیگر می‌شود به جای خانه، آن‌جا را جهنمی دیگر نامید. تلخ‌خندی روی لبم نقش می‌بندد. آخر من از جهنمی به آن جهنم پا گذاشته‌ام. خانه پدری‌ام به لطف مادر و برادرم از این جهنم کنونی دست کمی نداشتند. روزی که از خانه پدری‌ام رفتم، می‌دانستم باید عادت...
  13. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    با لبخند سری تکان می‌دهم و دقایقی از روزمره‌هایمان باهم سخن می‌گوییم و سپس او مشغول تحقیق می‌شود و من بلند می‌شوم کتابی از آثار داستایفسکی از قفسه بیرون می‌کشم و دوباره به جایم روی صندلی مقابل رها برمی‌گردم. بی‌قید صفحه‌ای از کتاب را می‌گشایم و شروع به مطالعه می‌کنم. «فقط می‌خواستم در کنارش...
  14. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سپس درب ماشین را باز می‌کنم و کیفم را کنارم روی صندلی پرت می‌کنم و با آخرین سرعت از محله قدیمی‌ام، از خانه‌ پدری‌ام، از خانواده و زندگی‌ و آدم‌هایی که جز پدرم، هیچ‌کدامشان هیچ سنخیتی با من ندارند، دور می‌شوم. آن‌قدر ذهنم درگیر است که وقتی به خود می‌آیم ماشین را مقابل کتاب‌خانه همیشگی متوقف...
  15. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    «ماهوا؟ خوبی بابا جان؟» بلافاصله با دیدن چشم‌های اشک‌آلودم، غم و نگرانی مهمانِ چهره‌ی مهربان پدرم می‌شود. برای آن‌که نگرانی‌اش ادامه پیدا نکند، سریع می‌گویم: «سلام بابا... خوبم‌خوبم نگران نباش، یه چیزی رفت توی چشمم.» و هردویمان می‌دانستیم دروغ می‌گویم. از جلوی در کنار می‌رود و با مهربان‌ترین...
  16. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    و پیش از آن‌که نازلی بپرد و با ناخن‌های بلند و کشیده‌اش چشمان جن‌گیر را در بیاورد و کف دستش بگذارد، جن‌گیر از جایش بلند شد و گفت: «لطفاً آدرس خونتون رو برام بذارید. بنده باید برم به کاری رسیدگی کنم؛ اما تا شب یا نهایتاً تا فردا میام از نزدیک مشکل خونتون رو بررسی می‌کنم. » *** درحالی‌که در ماشین...
  17. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سپس برای اولین بار مستقیم در چشمان جن‌گیر خیره شدم و حرفم را ادامه دادم: «سعی کردیم حال‌مون رو بهتر کنیم؛ چون وقتی می‌رفتیم بیرون حال‌مون خوب میشد و وقتی برمی‌گشتیم خونه دوباره همون شدت سنگینی و... .» آقای مافی جن‌گیر وسط حرفم پرید و گفت: «خب این موارد همیشگی و طبیعی اند. لطف کنید از زخمی...
  18. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    نازلی آرام سر تکان داد و گفت: «خونه‌ای که توش زندگی می‌کنیم، از دیوارهاش مُدام صدا در میاد، جیغ می‌کشه و ناله می‌کنه.» جن‌گیر خونسرد گویا که یک موضوع معمولی را برایش بازگو می‌کنیم، گفت: «فرمودین خونه‌تون زخمیه. میشه بگین از چه لحاظ به این نتیجه رسیدین؟» این‌بار من لب‌های خشکم را از هم گشودم...
  19. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    جن‌گیر که گویا طاقتش طاق شده بود، این‌بار با حرص بیشتری فریاد کشید: «دِ خب مرتیکه میگم بگو چه دردسری؟» آلوک که اصلاً صدای بلند جن‌گیر برایش مفهومی نداشت لب زد: «گیر کرده!» لحظه‌ای همه صامت ماندند. جن‌گیر سکوت را شکست و با همان لحن حرص‌آلود و عصبی‌اش پرسید: «کجا؟ توی جهنم یا برزخ؟» آلوک با...
  20. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    طولی نکشید که جواب سؤالم مقابل چشمانم ظاهر شد. لحظه‌ای نفسم بند آمد. چشمانم را باز و بسته کردم که شاید خطای دید باشد؛ اما تغییری نکرد. مردی حدوداً پنجاه ساله که موهای شقیقه‌هایش سفیدی را در آغوش گرفته بودند، که تا آن لحظه یقیناً آن‌جا نبود و یک آن با لیوان معلق در هوا، که حالا دیگر درون دستش...
عقب
بالا پایین