ای اهالی کافوارتز به گوش باشید که
به شما نوید میدهم:
میلوی افسانهای پس از سالها به خیابان ساگویچ بازگشته.
📜او در نبردی بزرگ، در کنار ارباب تاریکی اعظم، بر سلاطین جادو پیروز شد و اکنون میان موگولها «افراد عادی» نخستین کسی است که توانسته مهرهٔ جاودان را به دست آورد.
📜میلوی افسانهای،...
عنوان: ضد اون
نویسنده: سارا مرتضوی
ژانر: طنز
مجموعهای از نوشتههای ضد اون تا زمانی که کله پا بشه. انتظار ادب توی متن رو نداشته باشین.
اون متون با خشم نوشته میشن.
سلام و درود
با عضویت خود شما میتوانید از آخرین اخبار این انجمن تخصصی مطلع شوید. 252927_25228
+
این اعلام آمادگی محدود بوده و در بازه زمانی مشخصی به بایگانی منتقل میشود و دیگر عضو گیری ای صورت نمیگیرد25fwiy-
پس بشتابید و معطل نکنید.
یه امید اینکه همه ی اعضای انجمن به این تیم فوق جذاب...
خب سلام
نظر مثبتتون چیه یه داستان دسته جمعی بنویسیم هممون، منتها مدلش با داستانایی که تا الان هست، مثل همین تاپیک داستان گروهی و اینا فرق داشته باشه؟
مثلا اینجوری:
داستان درباره یه سرزمین کوچیکه، مثلا یه روستا با اهالیش،
بعد اهالی روستا ماها(کاربران انجمن) هستیم.
بعد قرعه کشی میکنیم یا حالا...
اینجا هر میمی درباره انجمن و بچههای انجمن ساختین بفرستین، از ساخت یه میم دربارهی یه مکالمه ساده گرفته تا حتی ساختن میم درباره موضوعاتی که توی انجمن وجود داره و دوست دارین با زبان طنز نقدش کنین 7np5_laie_100
ببینم چی کار میکنین 2fc627_25350
پن۱: کافنو رو همین الان یوهویی از ترکیب کافه...
یه وقتایی...
یه تصویر روشن و فوقالعاده زیبا و باجزئیات از مکانی که توی داستانته توی ذهن داری.
ولی وقتی میخوای توصیفش کنی اینجوری میشه که:
آنجا یک درخت بود.
11- روزهای بعد از تعطیلات: زمان پاس کردن چکها«برای کارمندان ارجمند»، نشستن پای لرز بعد از خوردن آجیل «اینروزها علاوه بر خوردن خربزه خوردن خیلی چیزها باعث لرزش پا میشود!» روزهای سختی که باید ناخواسته خوردن شیرینی و میوه را ترک کنید. روزهایی که قبض تلفن و موبایل «مخصوصا اس ام اس آن» منجر به...
این داستان: ننه بزرگ جنگجو!
میدونین، ما صبحها با صدای خروسی که قوقولی قوقو میکنه یا بخوام با کلاستر بگم مثل کسایی که با زنگ گوشیشون چشم باز میکنن بیدار نمیشیم.
صبح ما از اونجایی شروع میشه که ننه بزرگم اصلحهش رو به دست میگیره و به جنگ دشمن میره.
میدونم الان با خودتون میگین "جنگ!"...
آرزوی زن
زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد. وقتی که دقیق نگاه کرد، چراغ روغنی قدیمیای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود. زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد یک غول بزرگ پدیدار شد.
زن پرسید: حالا میتوانم سه آرزو بکنم؟
غول...