خستهام از اینکه نویسندگان معاصر ایرانی را بعد از مرگشان بشناسم. بزرگترین ضربه را در اینباره مرگ عباس معروفی به من زد. چند سال پیش، بعد از اینکه خواندن سمفونی مردگان را برای چندمین بار به تعویق انداختم، خبر مرگش را شنیدم و بعد، مثل آدمی که تازه از خواب پریده باشد، با خودم گفتم: «مگر زنده...
چقدر آهنگهای قشنگ در اين دنيا وجود داشت كه من نشنيده بودم، چقدر چهره های زيبا از برابرم گذشتند كه من آنها را نديدم. چقدر روياهای عجيب ديدم كه وقتی از خواب بيدار شدم، هرگز ديگر به يادم نيامد و بوی عطری از دست رفته در دلم چنگ زد كه تا هميشه خودم را نبخشم. زندگی يعنی چه؟ هميشه نصفه نيمه، هميشه...