فان تایم گپ?

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع تاسیـان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
از خاطرات و اتفاقات طنز تعریف کنید، چه اتفاقات طنز خودتون چه اتفاقات طنز اطرافیان. خلاصه اینکه هرچی یادتون میاد رو بگید دور هم شاد باشیم.

می تونید پیام های هم رو ریپ بزنید مشکلی نداره.
 
آخرین ویرایش:
من هیچوقت هیچوقت این خاطره رو یادم نمیره.
رفته بودیم با یکی از دوستام که اسمش ندا، سینما...
بعد پشت سرمون یه خانمی با این گوشی (تاشو) قدیمی ها، دکمه ای هستن از روی پرده ی سینما فیلم می گرفت.
یعنی شاید باورتون نشه هر سه ساعت فیلم داشت فیلم می گرفت، برام سئوال بود اصلا چیزی معلوم بوده؟ و اینکه چجوری حافظه اش پر نمی شد؟
ولی کلا فکر کنم صدای خنده های منو دوستم بوده فیلمه.
بعد فیلمه چی بود، محمد رسول الله
 
آخرین ویرایش:
دوران دبستانم بود از طرف مدرسه برای تاتر توی سالن جمع شده بودیم که تمام اولیا و مربیا بودن و از چندین مدرسه اومده بودن روز دانش آموز بود جشن گرفتن برامون.
تاتر ضامن آهو میخواستن برگزار کنن من نقش صیاد رو بازی میکردم.
رفتیم رو صحنه و شروع کردیم یه جاییش من اول باید میرفتم جلو میوفتادم به پای امام بعد میگفتم منو ببخش، من اون‌ قسمتش رو که باید میوفتادم به پای امام میگفتم منو ببخش یادم رفته بود:/
تا ۵ دیقه مثل یه صیاد اسکل به امام بود نگاه میکردم همه جا سکوت بود?
که یکی از پشت بهم گف بیوفت بیووفت بیوووووووف ببخش:/
به خداوندی خدا تو همون سکوت و نگاه سنگین و وهم آلود تماشاگرا نعره زدم امااااااام منووووو ببخشششششش...
بعد با سرعت یوز ایرانی حمله کردم سمت دوستم که بیوفتم به پاش من طوری دویدم که امام فرار کرد ???
زمین خیس شد نقش امام با خودش دستشویی کرده بود تو خودش حتی وسط راه تو لیز خورد با پوز رفت تو زمین که معلما ریختن وسط سالن پوکید نابود شد
تازه آهوعه که بلند شده بود روی دوتا پاهاش از امام شجاع تر بود وایستاده بود نگام میکرد کل فیلم نامه رفت زیر سوال کاش نقش اون علفای جنگل رو بازی میکردم?
از همون موقع بود که دیگه سمت بازیگری نرفتم
?‍♀️
 
آخرین ویرایش:
من ابتدایی که بودم مدیر مدرسمون دوست صمیمی مادربزرگم بود و از بچگی باهم بزرگ شده بودن.
بخاطر همین من کل دوره‌ی ابتدایی شیطنت کردم? ولی یه خاطره یادم میاد که دست همه‌ی شیطنت‌هامو از پشت بسته??

من وقتی کلاس سوم بودم، تازه یه دوهفته بود که مدرسه‌ها باز شده بود داشتن دیوار‌های مدرسه رو رنگ می‌کردن منم کلا به رنگ کردن علاقه دارم، توی زنگ ورزش رفتم دفتر مدیر و ازش اجازه گرفتم که به اون آقایی که داشت دیوار‌های مدرسه رو رنگ میکرد کمک کنم، مدیر مدرسه هم توی رودربایستی قبول کرد.
یکی از بچه‌های خودشیرین مدرسه که من ازش خیلی بدم می‌اومد، اومد کنار من وایستاد و هی گفت بده من تو نمی تونی خانوم نگاه کنید داره دیوار‌ها رو خراب میکنه و از این حرفا
چشمتون روز بد نبینه منم سطل رنگ رو برداشتم و روش خالی کردم??‍♀️?‍♀️
بعدم خود سطل رو زدم تو سرش و سریع رفتم توی دفتر مدیر
وای خانوم مدیرمون تا ۳ ماه با من حرف نمیزد????
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

تاسیـان

نویسنده رسمی رمان
نویسنده رسمی رمان
نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,572
پسندها
پسندها
2,035
امتیازها
امتیازها
273
سکه
-37
من اول لپ بودم بعد دست و پا در آوردم... هیچی بزرگ شدیم تا روز اول مدرسه رسید.
مدیرمون آشنای مادرم بود و منو دید اومد جلو لپامو کشید گفت چقدر گوگولی چشمتون روز بد نبینه زدم تو گوشش?
هیچی دیگه تو اون شیش سال مدیر دیگه تو روم نگاه نمی‌کرد :/
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا پایین