دالان ِبهشت
مدیرسوشالمدیا + طراح [کاور و بنر] آزمایشی
پرسنل مدیریت
مدیرسوشالمدیا
مقامدار آزمایشی
فرشته زمینی
در چشمهایش دنبال کمی عشق بود، شاید هم محبت اما او چشمهایش را پوشاند که مبادا از درونش خبری به او برسد.
محکم گفتم:" شما دوتا اصلا معنی عشق رو میفهمین!"
میترا رو به من کرد و گفت:" عشق تنها چیزیه که معنی درست و درمونی نداره! از وقتی یادمه و چشم باز کردم فقط علی بود. وقتی تو مسیر مدرسه بودم فقط اون بود که من و همراهی میکرد وقتی هم که خواستگار برام میومد فقط تصویر اون بود که از جلوی چشمام عبور میکرد من فقط علی رو دیدم. اما اون چی؟ فقط من و دید؟!"
علی همینطور که به میترا نگاه میکرد گفت:" یعنی میخوای بگی من ندیدمت؟ چرا منم تمام دلیل بزرگ شدنم، کار کردنم تو بودی ولی خب الان میتونم بگم که اون زمان گذشت و اشتباه کردم."
بغض گلوم رو گرفته بود، بغضی که از سر دلسوزی بود از سر دلخوری و محبت ..
هر دوشون رو از وقتی هم دانشگاهی شدیم میشناسم. من معنی محبت رو از همین دو نفر یاد گرفته بودم اما چرا ؟ چی شد که این شد؟
به علی گفتم:" چجوری دلت میاد بعد از سه سال زندگی مشترک حالا برگردی و این حرف رو برنی؟"
علی با بغضی که در گلو داشت رو به من کرد و گفت:"اشتباه بود، ادامه ی این زندگی سردی و کدورت ِ"
صدامو کمی بلند کردم تایه شوکی بهش بدم گفتم:" بعد از چند سال رابطه ی رفاقتی بعد از سه سال زیر یک سقف بودن حالا به اشتباه بودنش رسیدی؟" بغض گلوم رو مچاله کرده بود اما یعی کردم ادامه بدم:
" میترا بهترین دانشجوی دانشکده بود، اما و ...
پ.ن: فک کنم اگه ادامه بدم یه داستان کوتاه بشه :دی
ولی امیدوارم آپدیتش کنم همینجا :)
محکم گفتم:" شما دوتا اصلا معنی عشق رو میفهمین!"
میترا رو به من کرد و گفت:" عشق تنها چیزیه که معنی درست و درمونی نداره! از وقتی یادمه و چشم باز کردم فقط علی بود. وقتی تو مسیر مدرسه بودم فقط اون بود که من و همراهی میکرد وقتی هم که خواستگار برام میومد فقط تصویر اون بود که از جلوی چشمام عبور میکرد من فقط علی رو دیدم. اما اون چی؟ فقط من و دید؟!"
علی همینطور که به میترا نگاه میکرد گفت:" یعنی میخوای بگی من ندیدمت؟ چرا منم تمام دلیل بزرگ شدنم، کار کردنم تو بودی ولی خب الان میتونم بگم که اون زمان گذشت و اشتباه کردم."
بغض گلوم رو گرفته بود، بغضی که از سر دلسوزی بود از سر دلخوری و محبت ..
هر دوشون رو از وقتی هم دانشگاهی شدیم میشناسم. من معنی محبت رو از همین دو نفر یاد گرفته بودم اما چرا ؟ چی شد که این شد؟
به علی گفتم:" چجوری دلت میاد بعد از سه سال زندگی مشترک حالا برگردی و این حرف رو برنی؟"
علی با بغضی که در گلو داشت رو به من کرد و گفت:"اشتباه بود، ادامه ی این زندگی سردی و کدورت ِ"
صدامو کمی بلند کردم تایه شوکی بهش بدم گفتم:" بعد از چند سال رابطه ی رفاقتی بعد از سه سال زیر یک سقف بودن حالا به اشتباه بودنش رسیدی؟" بغض گلوم رو مچاله کرده بود اما یعی کردم ادامه بدم:
" میترا بهترین دانشجوی دانشکده بود، اما و ...
پ.ن: فک کنم اگه ادامه بدم یه داستان کوتاه بشه :دی
ولی امیدوارم آپدیتش کنم همینجا :)