همگانی اهمیت جادو در ژانر فانتزی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع جغد برفی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

جغد برفی

کاربر خودمانی
کاربر انجمن
نوشته‌ها
نوشته‌ها
366
پسندها
پسندها
116
امتیازها
امتیازها
43
سکه
219
چرا جادو در ژانر فانتزی اهمیت دارد؟

مهم‌ترین دلیل اهمیت جادو در ژانر فانتزی این‌است که این پدیده نخستین پاداش خیال‌پردازیست، ماهیتی که اجازه می‌دهد مخاطب ژانر فانتزی از واقعیت روزمره فاصله بگیرد و در قلمروی امکان‌ها سیر کند. در جهان واقعی، قوانین فیزیک و منطق اجتماعی افراد را در محدوده‌ای بسته نگاه می‌دارند، اما جادو راهی برای تجربه‌ی جهانی فراهم می‌کند که در آن قیدوبندهای معمول کنار می‌روند و شگفتی مجال ظهور می‌یابد. فانتزی بدون جادو یا هر نیروی متناظر با هر نامی، تنها یک داستان تاریخی یا ماجراجویانه خواهد بود، جادو پدیده‌ایست که جنس جهان را تغییر می‌دهد و اجازه می‌دهد واقعیت جدیدی بنیاد نهاده شود.

با این‌همه، جادو صرفا تزئین یا قدرت ماورایی نیست، جادو بنیان‌گذار تفاوت‌است. حضور جادو در فانتزی به جهان تخیلی اجازه می‌دهد قوانین خاص خود را داشته باشد، قوانینی که گاه با جهان واقعی موازی‌اند و گاه آن را نفی می‌کنند. همین تفاوت‌است که باعث می‌شود داستان فانتزی نتنها درباره‌ی قهرمانانی با قدرت‌های ویژه، بلکه درباره‌ی نحوه‌ی فهم جهان باشد. اگر در جهان واقغی عدالت، تصادفی و ناتمام‌است، در جهان فانتزی شاید بتوان عدالت را با اژدهایان سنجید یا با نفرین‌ها تنظیم کرد. بدین ترتیب، جادو راهی برای بازنویسی پرسش‌های فلسفیست، پرسش‌هایی از این دست که آیا جهان منصفانه‌است؟ آیا انسان می‌تواند محدودیت‌های خود را بشکند؟، قدرت واقعی چیست؟ و دیگرها.

از سوی دیگر، جادو ساختار روایت را دگرگون می‌کند. با ورود جادو، خطوط علیت ساده جای خود را به الگوهای پیچیده‌تر می‌دهند و پیرنگ می‌تواند از مسیرهای غیرمنتظره عبور کند. زمانی‌که جادو در جهان حضور دارد، خطر واقعی‌تر، شکست محتمل‌تر و پیروزی دشوارتر می‌شود، زیرا هر کنش، مخاطراتی پنهان در قوانین جادو دارد. همین امر پای اخلاق، هزینه، و پیامد را به داستان می‌کشاند: چه چیزی برای بکارگیری جادو باید فدا شود؟ آیا هر قدرتی بهایی دارد؟ در نتیجه، جادو نه ابزار حل مسئله، بلکه موتور طرح‌افکنی و بحران‌آفرینیست و این، پیوند ژرفی با هسته‌ی داستان یعنی تغییر دارد.

اما چرا مخاطب به جادو اهمیت می‌دهد؟ زیرا جادو، تجربه‌ی مواجهه با امر والا را به داستان می‌آورد: شگفتی، وحشت، احترام و شور. این تجربه بطور ناخودآگاه مخاطب را با همان حس‌هایی روبرو می‌کند که اسطوره‌ها در دوران باستان ایجاد می‌کردند، حس اینکه جهان تنها آنچه بچشم می‌آید نیست و چیزی فراتر وجود دارد. در جهانی که علم‌گرا و عقل‌محور شده، جادو خلا معنایی را پر نمی‌کند، اما آن را دوباره قابل حس می‌سازد. جادو، خاطره‌ی مشترک بشر از زمانیست که مرز میان واقعیت و افسانه قطعی نبود، فانتزی با جادو این مرز را دوباره متزلزل می‌کند و مخاطب را در آستانه‌ی ناشناخته نگاه می‌دارد.

در نهایت، جادو در ژانر فانتزی مهم‌است زیرا به این ژانر هویت می‌دهد. فانتزی، نوعی تمرین آزادیست، بستری برای اندیشیدن به جهان‌هایی که نبودند اما می‌توانند باشند. جادو ستون اصلی این بسترست: نیرویی که هم به جهان معنا می‌دهد، هم آن را تهدید می‌کند، هم آن را کامل می‌سازد. جادو به خواننده امکان می‌دهد دوباره بپرسد که اگر جهان این گونه نبود، چه؟ و درست در همین پرسش‌است که فانتزی زنده می‌ماند.

پس می‌توان گفت جادو در فانتزی مهم‌است، چون امکان دوباره‌سازی جهان را فراهم می‌کند، نه برای فرار از واقعیت، بلکه برای نقد، فهم و بازنویسی آن. جادو راهیست برای نگاه‌کردن به جهان از بیرون، آن‌گونه که می‌توان گفت شاید آنچه از جهان روشن‌است تمام حقیقت نباشد. در همین شاید، فانتزی آغاز می‌شود.

اما اگر جادو تا این اندازه در ساختن جهان فانتزی نقش دارد، پرسش مهم‌تری سر برمی‌آورد: آیا جادو تنها ابزاری برای انجام کارهاست؟ از دور، جادو شبیه قدرت می‌نماید، نیرویی برای تغییر جهان، غلبه بر دشمن، یا شکستن قوانین معمول. اما همین ظاهر فریبنده کافیست تا هر کسی را به اشتباه بیندازد. زیرا در لحظه‌ای که جادو وارد متن می‌شود، تنها میزان توانایی شخصیت‌ها تغییر نمی‌کند، بلکه معنای کنش، مسئولیت، شناخت و هتا واقعیت نیز دگرگون می‌شود. بهمین دلیل، جادو صرفا افزوده‌ای برای زرادخانه‌ی قهرمان نیست، بلکه دریچه‌ایست که خود جهان از خلال آن معرفی می‌شود. از این منظر، جادو پیش از آنکه قدرت باشد، پرسش‌است، پرسشی در مرکز روایت: اگر این نیروی نامعمول واقعا وجود داشته باشد، جهان بر چه اساسی کار می‌کند؟

جادو بمنزله‌ی مساله‌ی فلسفی و نه قدرت

جادو در نگاه نخست شبیه قدرت‌است، نیرویی اضافی بر دست انسان، ابزاری برای انجام کارهایی که در جهان عادی ممکن نیست. شخصیت جادوگر می‌تواند بجای راه‌رفتن، پرواز کند، بجای جست‌وجوی درمان با یک ورد شفا دهد، بجای فهم تدریجی حقیقت، از راه مکاشفه یا پیشگویی به دانشی فراتر برسد. اما همین کارکرد بظاهر ساده، بلافاصله ساختار معمول فهم انسانی را بچالش می‌کشد. زیرا اگر جادو قدرت باشد، آنگاه باید مانند دیگر قدرت‌ها معنا، منطق و محدودیت داشته باشد. اینجاست که اولین شکاف پدید می‌آید: جادو اغلب کار می‌کند بدون آن‌که بتوان آن را در شبکه‌ی قدرت‌های آشنا، سیاسی و جسمانی و اقتصادی و دیگرها، جای داد. این بی‌قراری جایگاه، جادو را از مفهوم قدرت بیرون می‌راند و به قلمروی پرسش‌گری سوق می‌دهد.

در این فاصله‌ی کوتاه میان بکارگیری و فهمیدن‌است که جادو به مساله تبدیل می‌شود، زیرا هر بار که جادو رخ می‌دهد، جهان باید دوباره تعریف شود. اگر شخصی با وردی سنگ را طلا کند، پرسش تنها این نیست که او چقدر توانمندست، بلکه این‌است که ارزش چیست؟ اگر با یک ورد می‌توان مرگ را عقب انداخت، مسئله تنها میزان قدرت نیست، بلکه معنا و ماهیت مرگ زیر سوال می‌رود. هر جلوه‌ی جادویی یک فروروی در تار و پود جهان‌است، اینکه چه چیزی دلیل بودن‌است، چه چیزی قانون‌مندست، و اصلا قانون چگونه کار می‌کند. بدین ترتیب، جادو نه ابزاری برای دخالت در جهان، بلکه بستری برای فهم ساختار جهان می‌شود.

بنابراین جادو مخاطب را ناگزیر می‌کند به پرسش‌هایی فراتر از عمل و کنش بیندیشد. هنگامی که کسی با جادو به دانشی می‌رسد، این پرسش رخ می‌دهد که دانستن چیست؟ آیا دانشی که از راه مکاشفه بدست آمده، همان جایگاه دانشی را دارد که از تجربه یا استدلال حاصل شده؟ اگر جادو به کسی نیروی تاثیرگذاری بر دیگران می‌دهد، آیا این تاثیر همان اخلاقیست که از انتخاب آزاد برمی‌خیزد؟ پس، جادو بمحض حضور، مخاطب را به مرز میان اخلاق و اختلال، میان شناخت و مکاشفه، میان قانون و استثنا می‌کشاند. در این مرز، جادو دیگر قدرت نیست، بلکه پرسش از امکان معناست.

این گذار از قدرت به پرسش، ناگزیر پای هستی‌شناسی را بمیان می‌کشد. اگر جادو ممکن‌است، پس جهان باید جایی برای آن خالی کرده باشد. آیا آن جای خالی بخشی از طبیعت جهان‌است که هنوز انسان درک نکرده؟ یا جادو شکافی در طبیعت‌است، اعتراض جهان به خودش؟ آیا جادو امتداد قوانین‌است یا شکستن آنها؟ اگر امتدادست، پس چرا بچشم نمی‌آید؟ اگر شکستن‌است، پس چه چیز شکسته شده؟ این پرسش‌ها، ناگهان جهان آمیخته با جادو را بصورت یک مساله‌ی فلسفی در می‌آورند: جهانی که نه صرفا مکان رویدادها، بلکه میدان آزمون مفهوم وجودست. جادو، بشکل متناقضی، هم شک در جهان ایجاد می‌کند و هم امکان ساختن دوباره‌ی آن را پیش می‌نهد.

و در همین عدم قطعیت‌است که پرسش بعدی مطرح می‌شود. جادو مخاطب را از پرسش چه کسی قوی‌ترست؟ به پرسش چه چیزی درست‌ترست؟ می‌برد. نیروی کاربر جادو تنها بر جهان داستانی اثر نمی‌گذارد، بلکه بر منطق قضاوت خواننده نیز اثر می‌گذارد. داوری درباره‌ی کنش جادویی، داوری درباره‌ی امکان‌های جهان‌است: آیا شکست قانون طبیعت می‌تواند اخلاقی باشد؟ آیا نیت خوب، استفاده از نیروی شر را توجیه می‌کند؟ آیا انسان مجازست چیزی را لمس کند که شاید برای انسان آفریده نشده؟ این چنین جادو، از ابزار حل مساله، به مساله‌ای برای حل‌شدن تبدیل می‌شود.

بنابراین می‌توانم بگویم جادو تنها قدرت نیست، زیرا قدرت در نهایت بمصرف می‌رسد، اما جادو بجای مصرف، مسیر اندیشیدن تولید می‌کند. جادو، مساله‌ای فلسفیست چون هر بار که بر جهان تاثیر می‌گذارد، آن را از نو تعریف می‌کند. اگر قدرت یعنی توان انجام کار، جادو یعنی مواجهه با این پرسش که کار چیست؟ جهان چیست؟ و انسان در این میان کجا ایستاده؟ و از این‌جاست که گفت‌وگو با جهان آغاز می‌شود، نه برای تسلط بر آن، بلکه برای فهمیدن اینکه خود تسلط چه معنایی دارد.

با این نگاه، جادو دیگر صرفا نیرویی نامعمول نیست، بلکه آینه‌ایست که هر جهان فانتزی در برابر خود می‌گیرد تا بفهمد بر چه منطقی ایستاده‌است. اما این آینه تنها یک چهره ندارد. شکل جادو، شکل پرسش‌هایی را که از جهان پرسیده می‌شود تعیین می‌کند. هر نویسنده، آگاهانه یا ناخودآگاه، هنگام خلق نظام جادویی خود تصمیمی بنیادی می‌گیرد: جادو از جنس چه چیزیست؟ این انتخاب، نه در جزئیات اجرا، بلکه در بنیان هستی‌شناسی اثر نقش تعیین‌کننده دارد. در این نقطه از بحث باید میان سه رویکرد اصلی تمایز گذاشت، سه برداشت بنیادین که هر یک مسیر متفاوتی برای ساخت جهان و روایت می‌گشایند و نشان می‌دهند جادو چگونه به کالبد داستان جان می‌دهد.

سه مدل رایج جادو: فیزیکی، متافیزیکی، پدیداری

وقتی درباره‌ی انواع جادو در داستان سخن می‌گویم، در حقیقت درباره‌ی زاویه‌ی ورود جادو به جهان حرف می‌زنم. اینکه جادو از کدام در به واقعیت ورود پیدا می‌کند، نتنها نوع اثرگذاری آن را مشخص می‌کند، بلکه تعیین می‌کند جهان چه چیزی می‌تواند باشد. از این منظر، سه مدل رایج برای فهم جادو شکل گرفته که هر کدام نتنها روش عمل، بلکه هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی خاص خود را دارند: جادوی فیزیکی، جادوی متافیزیکی، و جادوی پدیداری (Phenomenologic Magic)، و لازم بذکرست که این مدل‌سازی نه طبقه‌بندی سخت و قطعیست و نه مرزبندی نفوذناپذیر، بلکه اینها سه قطب مفهومی هستند که بسیاری از نظام‌های جادویی میان آنها حرکت می‌کنند.

۱) جادوی فیزیکی: جادو همچون قانون کشف‌نشده

در این مدل، جادو امتداد قوانین طبیعی جهان‌است، چیزی شبیه علم، اما هنوز ناشناخته یا در حال رمزگشایی. این نوع جادو به ساختار جهان احترام می‌گذارد و خود را در چارچوب علیت، تکرار، اندازه‌گیری، آزمایش‌پذیری و محدودیت تعریف می‌کند. اگر وردی آتش می‌سازد، این آتش از هیچ نمی‌آید، بلکه انرژی از جایی منتقل می‌شود، ماده تغییر حالت می‌دهد، یا نیرویی هم‌ارز در جهان معادل‌سازی می‌گردد.

جادوی فیزیکی خواننده را وامی‌دارد که جهان را با دقت علمی نگاه کند: آگاهی از هزینه‌ها، قانون‌ها، و خطرات. بهمین دلیل، چنین جادویی اخلاق‌محور از جنس مسئولیت عملیست، یعنی اگر ممکن باشد فردی جهان را با یک اشتباه کوچک برهم بزند، پس باید بفهمد که چطور و با چه بهایی دست بعمل می‌زند. این مدل از جادو به داستان حس پیش‌بینی‌پذیری می‌دهد، نه بمعنای قابل حدس‌بودن، بلکه بمعنای قابل فهم‌بودن.

۲) جادوی متافیزیکی: جادو همچون اصل سازنده‌ی جهان

در این مدل، جادو نه قانون جهان، بلکه منشا قوانین‌است. این جادو چیزی فراتر از نیروست، بیشتر شبیه جوهر، اصل، بود، امر مقدس، یا حضور. این مدل از جادو، از هستی جدا نیست، بلکه تاروپود هستی از جادو بافته شده. اگر شخصیت‌ها بتوانند با دعا، مکاشفه، آیین، قربانی یا موارد مشابه به جادو دسترسی پیدا کنند، این دسترسی نه فناورانه‌است و نه علمی، بلکه در نسبت با ایمان، اخلاق، سرشت و تقدیر معنا می‌یابد.

جادوی متافیزیکی پرسش‌هایی را طرح می‌کند که هیچ ابزار علمی پاسخی برای آنها ندارد: آیا جهان آگاه‌است؟ آیا جادو در حکم ارتباط با پایه‌های هستیست؟ آیا نیرویی که جهان را می‌گرداند می‌تواند با انسان مکالمه کند؟ این مدل، داستان را بمیدان الهیات، فلسفه‌ی وجود، معنا و گناه می‌برد. جادوی متافیزیکی نه دنبال نظم می‌گردد، نه آشوب، بلکه از لایه‌ای سخن می‌گوید که پیش از نظم و آشوب قرار دارد.

۳) جادوی پدیداری: جادو همچون تجربه‌ی آگاهی

در این مدل، جادو نه یک قانون خارجیست و نه یک حقیقت انتزاعی، جادو اتفاقیست که در آگاهی می‌افتد. بجای اینکه گفته شود جادو جهان را تغییر می‌دهد، باید پرسیده شود جادو آگاهی جهان را چگونه تغییر می‌دهد. این رویکرد، جادو را به تجربه‌های بنیادین انسانی پیوند می‌زند: رویا، اشراق، شهود، تراما، تخیل، خاطره، میل. در این فضا، مرز میان بیرون و درون فرو می‌ریزد. اگر شخصیت، با لمس یک جسم یا با حضور در مکانی مقدس دگرگون می‌شود، این دگرگونی شاید در جهان بیرونی نمود داشته باشد، اما ریشه‌اش در تجربه‌ی زیسته‌است.

این جادو مستقیما پرسش‌های پدیدارشناختی را به ذهن می‌آورد: واقعیت چیست وقتی آگاهی تغییر می‌کند؟ اگر کسی با نگاه‌کردن به آینده دچار دگرگونی روانی می‌شود، آیا آینده واقعا عوض شده یا درک او از زمان؟ آیا جادو تنها تجربه‌ای عمیق‌است که جهان را از نو تعبیر می‌کند؟ این مدل از جادو، داستان را بمیدان روان، ادراک، هویت و تنهایی می‌کشاند، بجایی که معجزه شبیه مکاشفه‌است و قدرت، بیشتر از آنکه بیرونی باشد، درونی و شخصیست.

این سه رویکرد شبیه سه نقشه‌ی ممکن برای جهان هستند. هیچ کدام کامل نیست، هیچ کدام بی‌رقیب نیست. هر نویسنده بسته به جهان‌بینی خود یا بسته به نیاز داستان می‌تواند یکی را انتخاب کند، میان آنها ترکیب بسازد، یا آگاهانه مرزی را بشکند. مهم این نیست که کدام یک درست‌است، مهم این‌است که نویسنده آگاه باشد که هر انتخاب او، پرسش‌هایی که مخاطبش از داستان خواهد پرسید را تغییر می‌دهد.
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 3)
عقب
بالا پایین