وقتی سوفیا در رو باز میکنه با دیدنم تعجب میکنه
بهش میگم:
- سلام، مزاحم که نشدم؟
سوفیا با گیجی میگه:
- سلام نه واسه چی اومدی؟
با صدای بلند یالله میگم در جواب سوفیا میگم:
- شرمنده، اومدم لباسم رو جا گذاشتم.
آهانی میگه و وارد میشم مادر سوفیا رو میبینم بهش سلام میکنم که در جوابم میگه:
- علیک السلام، خوش اومدی پسرم بشین برات شربت و شیرینی بیارم.
لبخند میزنم و میگم:
- زحمت نکشین اومدم لباسم رو از اتاق سوفیا بردارم.
مادر سوفیا با اخم به سوفیا نگاه میکنه سوفیا با شرمندگی میگه:
- دوستمه مامان قضیه اونقدرا جدی نیست.
میرم اتاق سوفیا پیراهنم رو بر می دارم و بعد روی مبل در پذیرایی میشینم مادر سوفیا برام شربت و شیرینی میاره کمی شربت میخورم و میگم:
- من و سوفیا نامزدیم فقط اومدم سوفیا رو ببینم.
مادر سوفیا لبخند میزنه و میگه:
- پسرم قضاوتت نمیکنم دخترمون در آینده زنت میشه راحت باشین.
کمی شیرینی میخورم که سوفیا کنارم میشینه و دم گوشم میگه:
خیلی خسته بودم ولی میخواستم از سوفیا درمورد نامزدش ویکتور بدونم. رفتم خونه از ماشین پیاده شدم و رفتم اتاقم کتاب بیشعوری رو از قفسه کتابهام برداشتم و شروع به خوندنش کردم شب بود و دم غروب شام خورده بودم خمیازهایی کشیدم و چشمام رو بستم. صبح روز بعد سوفیا رو تو خیابون دیدم براش بوق زدم تا سوار شه وقتی سوار شد سلام کرد با لبخند جواب سلامش رو دادم و گفتم:
- خوبی؟ پایهایی بریم پارک؟
با انرژی و لبخند جواب داد:
- وقتی بچه بودم میرفتم خونه ی دوستام و کلی بازی میکردم حتی یکبار زمین خوردم مادرم دعواشون کرد خلاصه دوران شیرینی داشتم همیشه آرزو داشتم هدف داشته باشم.
موهاش رو نوازش کردم و گفتم:
- خوبه، خوشحالم که تورو دارم کاشکی همیشه کنارم باشی. منم بچگی پر از شیطنت داشتم بگذریم بیا چیپست رو بخور کم کم باید خونه برسونمت.
وقتی سوفیا رو رسوندم به خونم رفتم سوفیا گفت مهمونی فردا شبه باید کت و شلوار میخریدم.
غرق خواب بودم که گوشیم زنگ خورد دوستم مبین بود بهش سلام کردم که با اوقات تلخی گفت:
بهش میگم:
- سلام، مزاحم که نشدم؟
سوفیا با گیجی میگه:
- سلام نه واسه چی اومدی؟
با صدای بلند یالله میگم در جواب سوفیا میگم:
- شرمنده، اومدم لباسم رو جا گذاشتم.
آهانی میگه و وارد میشم مادر سوفیا رو میبینم بهش سلام میکنم که در جوابم میگه:
- علیک السلام، خوش اومدی پسرم بشین برات شربت و شیرینی بیارم.
لبخند میزنم و میگم:
- زحمت نکشین اومدم لباسم رو از اتاق سوفیا بردارم.
مادر سوفیا با اخم به سوفیا نگاه میکنه سوفیا با شرمندگی میگه:
- دوستمه مامان قضیه اونقدرا جدی نیست.
میرم اتاق سوفیا پیراهنم رو بر می دارم و بعد روی مبل در پذیرایی میشینم مادر سوفیا برام شربت و شیرینی میاره کمی شربت میخورم و میگم:
- من و سوفیا نامزدیم فقط اومدم سوفیا رو ببینم.
مادر سوفیا لبخند میزنه و میگه:
- پسرم قضاوتت نمیکنم دخترمون در آینده زنت میشه راحت باشین.
کمی شیرینی میخورم که سوفیا کنارم میشینه و دم گوشم میگه:
- باید از قبل باهام هماهنگی میکردی چرا سرزده اومدی؟
- شرمنده، فقط خواستم ببینمت خسته بودم از تنهایی چه خبرا؟
- هیچ خبری ندارم فقط درگیر دانشگاهم. وقت امتحاناتم نزدیکه.
- در گذشته چیزی داری ازم مخفی نکرده باشی؟
- چطور مگه؟ نه یعنی شک داری دوشیزم؟
- نه بحث این نیست چقدر خواستگار داشتی؟
- زیاد داشتم ولی وقتی تورو دیدم ازت خوشم اومد. نگران هیچی نباش فقط زیادی دوردور کردن رو دوست دارم.
خیلی خسته بودم ولی میخواستم از سوفیا درمورد نامزدش ویکتور بدونم. رفتم خونه از ماشین پیاده شدم و رفتم اتاقم کتاب بیشعوری رو از قفسه کتابهام برداشتم و شروع به خوندنش کردم شب بود و دم غروب شام خورده بودم خمیازهایی کشیدم و چشمام رو بستم. صبح روز بعد سوفیا رو تو خیابون دیدم براش بوق زدم تا سوار شه وقتی سوار شد سلام کرد با لبخند جواب سلامش رو دادم و گفتم:
- خوبی؟ پایهایی بریم پارک؟
با انرژی و لبخند جواب داد:
- بله چه جورم بزن بریم.
- اگه گفتی چرا امروز میخام شادت کنم؟ چون افسرده شده بودم گفتم بریم بیرون دستش رو گرفتم و بوسیدم که لبخند زد خیره به هم نگاه میکردیم که حین رانندگی نزدیک بود تصادف کنیم اما با احتیاط رانندگی میکردم. وقتی به پارک رسیدیم کنارهم قدم میزدیم به سوفیا گفتم:
- حاضری تنقلات بخریم؟ چه کارا میکنی؟
- هیچ کار درگیر درسم هستم قراره با دوستم ملیحه بریم مهمونی با من میای؟
- آره چرا که نه خوب من برم مغازه همینجا باش.
- باشه زود بیا.
- وقتی بچه بودم میرفتم خونه ی دوستام و کلی بازی میکردم حتی یکبار زمین خوردم مادرم دعواشون کرد خلاصه دوران شیرینی داشتم همیشه آرزو داشتم هدف داشته باشم.
موهاش رو نوازش کردم و گفتم:
- خوبه، خوشحالم که تورو دارم کاشکی همیشه کنارم باشی. منم بچگی پر از شیطنت داشتم بگذریم بیا چیپست رو بخور کم کم باید خونه برسونمت.
وقتی سوفیا رو رسوندم به خونم رفتم سوفیا گفت مهمونی فردا شبه باید کت و شلوار میخریدم.
غرق خواب بودم که گوشیم زنگ خورد دوستم مبین بود بهش سلام کردم که با اوقات تلخی گفت:
- معلوم هست کجایی؟ بیا سرکار آقای سر آشپز.
- ببخش خواب بودم الان فوراً خودم رو میرسونم.