مشاوره‌ پایان‌یافته مشاوره رمان | malihe

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
وقتی سوفیا در رو باز می‌کنه با دیدنم تعجب میکنه
بهش میگم:
- سلام، مزاحم که نشدم؟
سوفیا با گیجی میگه:
- سلام نه واسه چی اومدی؟
با صدای بلند یالله میگم در جواب سوفیا میگم:
- شرمنده، اومدم لباسم رو جا گذاشتم.
آهانی میگه و وارد میشم مادر سوفیا رو می‌بینم بهش سلام میکنم که در جوابم میگه:
- علیک السلام، خوش اومدی پسرم بشین برات شربت و شیرینی بیارم.
لبخند میزنم و میگم:
- زحمت نکشین اومدم لباسم رو از اتاق سوفیا بردارم.
مادر سوفیا با اخم به سوفیا نگاه میکنه سوفیا با شرمندگی میگه:
- دوستمه مامان قضیه اون‌قدرا جدی نیست.
میرم اتاق سوفیا پیراهنم رو بر می دارم و بعد روی مبل در پذیرایی میشینم مادر سوفیا برام شربت و شیرینی میاره کمی شربت می‌خورم و میگم:
- من و سوفیا نامزدیم فقط اومدم سوفیا رو ببینم.
مادر سوفیا لبخند میزنه و میگه:
- پسرم قضاوتت نمیکنم دخترمون در آینده زنت میشه راحت باشین.
کمی شیرینی می‌خورم که سوفیا کنارم میشینه و دم گوشم میگه:
  • باید از قبل باهام هماهنگی می‌کردی چرا سرزده اومدی؟
  • شرمنده، فقط خواستم ببینمت خسته بودم از تنهایی چه‌ خبرا؟
  • هیچ خبری ندارم فقط درگیر دانشگاهم. وقت امتحاناتم نزدیکه.
اوهومی میگم تار موش رو در دستم می‌گیرم بهش میگم:
  • در گذشته چیزی داری ازم مخفی نکرده باشی؟
  • چطور مگه؟ نه یعنی شک داری دوشیزم؟
  • نه بحث این نیست چقدر خواستگار داشتی؟
  • زیاد داشتم ولی وقتی تورو دیدم ازت خوشم اومد. نگران هیچی نباش فقط زیادی دوردور کردن رو دوست دارم.
بهش لبخند میزنم و از جام بلند میشم از سوفیا خداحافظی میکنم و به سمت خونم حرکت میکنم
خیلی خسته بودم ولی میخواستم از سوفیا درمورد نامزدش ویکتور بدونم. رفتم خونه از ماشین پیاده شدم و رفتم اتاقم کتاب بی‌شعوری رو از قفسه کتاب‌هام برداشتم و شروع به خوندنش کردم شب بود و دم غروب شام خورده بودم خمیازه‌ایی کشیدم و چشمام رو بستم. صبح روز بعد سوفیا رو تو خیابون دیدم براش بوق زدم تا سوار شه وقتی سوار شد سلام کرد با لبخند جواب سلامش رو دادم و گفتم:
- خوبی؟ پایه‌ایی بریم پارک؟
با انرژی و لبخند جواب داد:
  • بله چه جورم بزن بریم.
  • اگه گفتی چرا امروز میخام شادت کنم؟ چون افسرده شده بودم گفتم بریم بیرون دستش رو گرفتم و بوسیدم که لبخند زد خیره به هم نگاه می‌کردیم که حین رانندگی نزدیک بود تصادف کنیم اما با احتیاط رانندگی می‌کردم. وقتی به پارک رسیدیم کنارهم قدم می‌زدیم به سوفیا گفتم:
  • حاضری تنقلات بخریم؟ چه کارا می‌کنی؟
لبخند میزنه و به من با انرژی میگه:
  • هیچ کار درگیر درسم هستم قراره با دوستم ملیحه بریم مهمونی با من میای؟
  • آره چرا که نه خوب من برم مغازه همینجا باش.
  • باشه زود بیا.
وقتی هله هوله خریدم به سمت نیمکتی که سوفیا نشسته بود رفتم و کنار سوفیا نشستم بهش نایلون رو دادم از من گرفت. مشغول خوردن کاکائو شدم سوفیا از بچگیش تعریف می‌کرد:
- وقتی بچه بودم میرفتم خونه ی دوستام و کلی بازی میکردم حتی یکبار زمین خوردم مادرم دعواشون کرد خلاصه دوران شیرینی داشتم همیشه آرزو داشتم هدف داشته باشم.
موهاش رو نوازش کردم و گفتم:
- خوبه، خوشحالم که تورو دارم کاشکی همیشه کنارم باشی. منم بچگی پر از شیطنت داشتم بگذریم بیا چیپست رو بخور کم کم باید خونه برسونمت.
وقتی سوفیا رو رسوندم به خونم رفتم سوفیا گفت مهمونی فردا شبه باید کت و شلوار می‌خریدم.
غرق خواب بودم که گوشیم زنگ خورد دوستم مبین بود بهش سلام کردم که با اوقات تلخی گفت:
  • معلوم هست کجایی؟ بیا سرکار آقای سر آشپز.
  • ببخش خواب بودم الان فوراً خودم رو می‌رسونم.
وقتی به رستوران رسیدم سفارشات رو از مشتریا گرفتم. خوشحال در حال انجام دادن کارم بودم که برادرم رو دیدم به رستوران اومد باهاش احوال‌پرسی کردم سفارشش میگو پلو بود واسش آماده کردم. وقتی برادرم از سوفیا پرسید گفتم خوبه دیگه حرف اضافی نزدم وقتی رفت با یکی از مشتریها حرف میزدم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Alirix
وقتی سوفیا در رو باز می‌کنه با دیدنم تعجب میکنه
بهش میگم:
- سلام، مزاحم که نشدم؟
سوفیا با گیجی میگه:
- سلام نه واسه چی اومدی؟
با صدای بلند ❌یالله میگم در جواب سوفیا میگم:
- شرمنده، اومدم لباسم رو جا گذاشتم.
آهانی میگه و وارد میشم مادر سوفیا رو می‌بینم بهش سلام میکنم که در جوابم میگه:
- ❌علیک السلام، خوش اومدی پسرم بشین برات شربت و شیرینی بیارم.
لبخند میزنم و میگم:
- زحمت نکشین اومدم لباسم رو از اتاق سوفیا بردارم.

مادر سوفیا با اخم به سوفیا نگاه میکنه سوفیا با شرمندگی میگه:
- دوستمه مامان قضیه اون‌قدرا جدی نیست.
( از این صحنه خوشم اومد!)
میرم اتاق سوفیا پیراهنم رو بر می دارم و بعد روی مبل در پذیرایی میشینم مادر سوفیا برام شربت و شیرینی میاره کمی شربت می‌خورم و میگم:
- من و سوفیا نامزدیم فقط اومدم سوفیا رو ببینم.
مادر سوفیا لبخند میزنه و میگه:
- پسرم قضاوتت نمیکنم دخترمون در آینده زنت میشه راحت باشین.
کمی شیرینی می‌خورم که سوفیا کنارم میشینه و دم گوشم میگه:
  • باید از قبل باهام هماهنگی می‌کردی چرا سرزده اومدی؟
  • شرمنده، فقط خواستم ببینمت خسته بودم از تنهایی چه‌ خبرا؟
  • هیچ خبری ندارم فقط درگیر دانشگاهم. وقت امتحاناتم نزدیکه.
اوهومی میگم تار موش رو در دستم می‌گیرم بهش میگم:
  • در گذشته چیزی داری ازم مخفی نکرده باشی؟
  • چطور مگه؟ نه یعنی شک داری دوشیزم؟
  • نه بحث این نیست چقدر خواستگار داشتی؟
  • زیاد داشتم ولی وقتی تورو دیدم ازت خوشم اومد. نگران هیچی نباش فقط زیادی دوردور کردن رو دوست دارم.
بهش لبخند میزنم و از جام بلند میشم از سوفیا خداحافظی میکنم و به سمت خونم حرکت میکنم
خیلی خسته بودم ولی میخواستم از سوفیا درمورد نامزدش ویکتور بدونم. رفتم خونه از ماشین پیاده شدم و رفتم اتاقم کتاب بی‌شعوری رو از قفسه کتاب‌هام برداشتم و شروع به خوندنش کردم شب بود و دم غروب شام خورده بودم خمیازه‌ایی کشیدم و چشمام رو بستم. صبح روز بعد سوفیا رو تو خیابون دیدم براش بوق زدم تا سوار شه وقتی سوار شد سلام کرد با لبخند جواب سلامش رو دادم و گفتم:
- خوبی؟ پایه‌ایی بریم پارک؟
با انرژی و لبخند جواب داد:
  • بله چه جورم بزن بریم.
  • اگه گفتی چرا امروز میخام شادت کنم؟ چون افسرده شده بودم گفتم بریم بیرون دستش رو گرفتم و بوسیدم که لبخند زد خیره به هم نگاه می‌کردیم که حین رانندگی نزدیک بود تصادف کنیم اما با احتیاط رانندگی می‌کردم. وقتی به پارک رسیدیم کنارهم قدم می‌زدیم به سوفیا گفتم:
  • حاضری تنقلات بخریم؟ چه کارا می‌کنی؟
لبخند میزنه و به من با انرژی میگه:
  • هیچ کار درگیر درسم هستم قراره با دوستم ملیحه بریم مهمونی با من میای؟
  • آره چرا که نه خوب من برم مغازه همینجا باش.
  • باشه زود بیا.
وقتی هله هوله خریدم به سمت نیمکتی که سوفیا نشسته بود رفتم و کنار سوفیا نشستم بهش نایلون رو دادم از من گرفت. مشغول خوردن کاکائو شدم سوفیا از بچگیش تعریف می‌کرد:
- وقتی بچه بودم میرفتم خونه ی دوستام و کلی بازی میکردم حتی یکبار زمین خوردم مادرم دعواشون کرد خلاصه دوران شیرینی داشتم همیشه آرزو داشتم هدف داشته باشم.
موهاش رو نوازش کردم و گفتم:
- خوبه، خوشحالم که تورو دارم کاشکی همیشه کنارم باشی. منم بچگی پر از شیطنت داشتم بگذریم بیا چیپست رو بخور کم کم باید خونه برسونمت.
وقتی سوفیا رو رسوندم به خونم رفتم سوفیا گفت مهمونی فردا شبه باید کت و شلوار می‌خریدم.
غرق خواب بودم که گوشیم زنگ خورد دوستم مبین بود بهش سلام کردم که با اوقات تلخی گفت:
  • معلوم هست کجایی؟ بیا سرکار آقای سر آشپز.
  • ببخش خواب بودم الان فوراً خودم رو می‌رسونم.
وقتی به رستوران رسیدم سفارشات رو از مشتریا گرفتم. خوشحال در حال انجام دادن کارم بودم که برادرم رو دیدم به رستوران اومد باهاش احوال‌پرسی کردم سفارشش میگو پلو بود واسش آماده کردم. وقتی برادرم از سوفیا پرسید گفتم خوبه دیگه حرف اضافی نزدم وقتی رفت با یکی از مشتریها حرف میزدم.
دیالوگ‌هاتون اونطور که توصیف کردین همچینم فاجعه نیست. درک نمی‌کنم که چرا اینقدر بی‌انرژی و بی‌حوصله بودین.
ازتون می‌خوام که همین متن رو کوتاه‌تر کنین یعنی بدون هیچ توصیف صحنه‌ای. فقط یه شات کوتاه از زمانی که اسکارلت وارد میشه و سوفیا در رو باز می‌کنه.
۱. نکته اول:اسامی ایرانی نیستن. سوفیا و اسکارلت هیچ وقت نمی‌گن سلام‌وعلیکم. یا یاالله بگه بره تو...
۲. نکته دوم: اینبار افعال رو به گذشته ببرید.
❌بهش لبخند میزنم و از جام بلند میشم از سوفیا خداحافظی میکنم و به سمت خونم حرکت میکنم
به سوفیا لبخندی زدم، برخاستم و خداحافظی کردم و به خانه برگشتم.
ازتون می‌خوام قسمت‌های اضافی رو مثل توصیف اتاق و شخصیت‌های فرعی رو حذف کنین.
فقط روی حالات چهره و احساسات تمرکز کنین.
تصور کنین توی صورت سوفیا زول زدین، چی کار می‌کنه. اسکارلت هم دختره
برین سر اصل مطلب نهایت ۲۰ خط فقط دیالوگ.
ببینم چی کار می‌کنی.
 
آخرین ویرایش:
  • سلام خوبین خاله؟، خوبی سوفیا؟ بد موقع که مزاحم نشدم؟
  • سلام اسکارلت خوبم تو خوبی؟ از این ورا؟
  • مرسی عالیم اومدم بهتون سر بزنم چه خبرا؟
  • سلامتیت مادرم رفته آرایشگاه بیا بشین از خودت بگو
اسکارلت: والا اومدم تورو به خونمون دعوت کنم میای؟
سوفیا: نمیتونم شرمنده امتحان دارم انشالله دفعه دیگه میام خونتون چه ‌کارا میکنی؟
اسکارلت: هیچ میرم باشگاه میدونی که چاقم باید وزن کم کنم ورزش سرحالم میکنه درگیر کارای خونه هم هستم. ماه دیگه تولدمه اما کسی به فکرم نیست.
سوفیا: خوبه که اهل ورزشی تولدت برات سوپرایز دارم. بیا شیرینی بخور انگار حال نداری چیزی شده؟
اسکارلت: سرما خوردم بدجور باید برم دکتر بعد حموم رفتم زیر کولر خوابیدم.
  • آخی مواظب خودت باش دارو سخت گیر میاد.
  • باشه بریم اتاقت اینجا معذبم ممکنه پدرت بیاد.
  • باشه بیا آهنگ گوش بدیم و برقصیم باید شاد باشیم.
  • خواستگار نداری؟ چه خبر از دوستت سایه؟
  • خواستگار دارم اما ورزشکار نیستن بخاطر همین ردشون میکنم. سایه مگر خبر نداری؟ ازدواج کرده دختر داره دیگه دانشگاه نرفت.
  • خوشبخت شه حیف ما مجرد موندیم پسرا هم خیلی مغرورن دختر واسشون ناز کنه توجه نمیکنن. کاشکی هوا اینقدر گرم نبود کولر امسال خریدین مبارکه. مادرت کی میاد؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Alirix
  • سلام خوبین خاله؟، خوبی سوفیا؟ بد موقع که مزاحم نشدم؟
  • سلام اسکارلت خوبم تو خوبی؟ از این ورا؟
  • مرسی عالیم اومدم بهتون سر بزنم چه خبرا؟
  • سلامتیت مادرم رفته آرایشگاه بیا بشین از خودت بگو(حذف احوال پرسی)
اسکارلت: والا اومدم تورو به خونمون دعوت کنم میای؟
سوفیا: نمیتونم شرمنده امتحان دارم انشالله دفعه دیگه میام خونتون چه ‌کارا میکنی؟(حشو: تاکید می‌کنم ان‌شاءالله یا ایشالا به اسامی اسکارلت و سوفیا که خارجی هستن نمیان)

اسکارلت: هیچ میرم باشگاه میدونی که چاقم باید وزن کم کنم ورزش سرحالم میکنه
این تیکه جالب بود ولی به درد گفت و گوی فعلی نمی‌خوره
درگیر کارای خونه هم هستم. ماه دیگه تولدمه اما کسی به فکرم نیست.
سوفیا: خوبه که اهل ورزشی تولدت برات سوپرایز دارم. بیا شیرینی بخور انگار حال نداری چیزی شده؟
اسکارلت: سرما خوردم بدجور باید برم دکتر بعد حموم رفتم زیر کولر خوابیدم.
  • آخی مواظب خودت باش دارو سخت گیر میاد.
  • باشه بریم اتاقت اینجا معذبم ممکنه پدرت بیاد.
  • باشه بیا آهنگ گوش بدیم و برقصیم باید شاد باشیم.
  • خواستگار نداری؟ چه خبر از دوستت سایه؟
  • خواستگار دارم اما ورزشکار نیستن بخاطر همین ردشون میکنم. سایه مگر خبر نداری؟ ازدواج کرده دختر داره دیگه دانشگاه نرفت.
  • خوشبخت شه حیف ما مجرد موندیم پسرا هم خیلی مغرورن دختر واسشون ناز کنه توجه نمیکنن. کاشکی هوا اینقدر گرم نبود کولر امسال خریدین مبارکه. مادرت کی میاد؟
ممنون از وقتی که گذاشتی، این سری همین دیالوگ رو بدون نوشتن احوال پرسی و صحبت‌های روزانه بنویس و برام ارسال کن. منتظر متنت هستم.
نکته: ۲۰ خط تکمیل باشه، از هدف(یعنی فهمیدن رابطه بین سوفیا و ویکتور) دور نشین!
نکته: به ملیت اشخاص دقت کنین.
نکته: حالات احساسی و فیزیکی رو هم توصیف کنید.
 
آخرین ویرایش:
این تیکه جالب بود ولی به درد گفت و گوی فعلی نمی‌خوره

ممنون از وقتی که گذاشتی، این سری همین دیالوگ رو بدون نوشتن احوال پرسی و صحبت‌های روزانه بنویس و برام ارسال کن. منتظر متنت هستم.
نکته: ۲۰ خط تکمیل باشه، از هدف(یعنی فهمیدن رابطه بین سوفیا و ویکتور) دور نشین!
نکته: به ملیت اشخاص دقت کنین.
نکته: حالات احساسی و فیزیکی رو هم توصیف کنید.
بازم بنویسم؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Alirix
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Alirix
دوست ندارید بنویسید؟ هدف من کمک به شماست، اونطوری که خودتون متوجه بشید ایرادتون کجاست.
والا دیالوگ غیر از احوال پرسی بلد نیستم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Alirix
والا دیالوگ غیر از احوال پرسی بلد نیستم
خب عزیزم باید تمرین کنی دیگه، ببین اگه می‌خوای من یه چیزی بگم که معجزه بشه و یشبه بتونی دیالوگ بگی این نیست. فقط می‌تونم بگم دیالوگ نوشتن سه تا نکته مهم داره
هر دیالوگی که میگی باید اهمیت داشته باشه. یعنی یک موضوع رو حل کنه، بهمون اطلاعات باورپذیر بده و شخصیت رو معرفی کنه.

یعنی چی:
موضوع شما چیه؟
اینکه اسکارلت بفهمه که ایا سوفیا با ویکتور اشنا هستن؟ چه ارتباطی باهم دارن و...
اطلاعات چیه؟
اسکارلت با حرفاش از سوفیا حرف می‌کشه
مثلا
اسکارلت: اوم سوفیا، دیروز توی مهمونی ویکتورو یادته؟
سوفیا: آره یادمه چطور مگه؟
اسکارلت: داشت می‌گفت که لباست خیلی قشنگه.
سوفیا: جدی میگی؟
اسکارلت: گفته بودی هدیه است؟
سوفیا: اوهوم یه دوست خیلی نزدیک...
و....
معرفی شخصیت چیه؟
مثلا سوفیا لحجه داره یا اسکارلت تیکه کلام داره. ویکتور دروغ میگه.

متوجه شدید؟
 
والا دیالوگ غیر از احوال پرسی بلد نیستم
پیشنهاد می‌کنم، اینارو مطالعه کنید.

 
خب عزیزم باید تمرین کنی دیگه، ببین اگه می‌خوای من یه چیزی بگم که معجزه بشه و یشبه بتونی دیالوگ بگی این نیست. فقط می‌تونم بگم دیالوگ نوشتن سه تا نکته مهم داره
هر دیالوگی که میگی باید اهمیت داشته باشه. یعنی یک موضوع رو حل کنه، بهمون اطلاعات باورپذیر بده و شخصیت رو معرفی کنه.

یعنی چی:
موضوع شما چیه؟
اینکه اسکارلت بفهمه که ایا سوفیا با ویکتور اشنا هستن؟ چه ارتباطی باهم دارن و...
اطلاعات چیه؟
اسکارلت با حرفاش از سوفیا حرف می‌کشه
مثلا
اسکارلت: اوم سوفیا، دیروز توی مهمونی ویکتورو یادته؟
سوفیا: آره یادمه چطور مگه؟
اسکارلت: داشت می‌گفت که لباست خیلی قشنگه.
سوفیا: جدی میگی؟
اسکارلت: گفته بودی هدیه است؟
سوفیا: اوهوم یه دوست خیلی نزدیک...
و....
معرفی شخصیت چیه؟
مثلا سوفیا لحجه داره یا اسکارلت تیکه کلام داره. ویکتور دروغ میگه.

متوجه شدید؟
دیالوگ ۲۰خط بنویسم؟
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین