چالش تمرین نویسندگی {۲۶}

نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,029
پسندها
پسندها
12,779
امتیازها
امتیازها
523
سکه
3,563
به نام تعالی

تمرین نویسندگی ‹۲۶›


به عنوان یک نویسنده،چطور میگی
(بی قرارم )
بدون اینکه بگی ، بی قرارم...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
نشستم رو مبل، دو دقیقه نشد که پا شدم رفتم سمت آشپزخونه. همون‌جا وایسادم یادم اومد چیزی نمی‌خواستم. برگشتم نشستم. باز هم دو دقیقه نشد پا شدم رفتم بالکن. یه نگاهی به خیابون انداختم، برگشتم. اینقدر رفتم و اومدم که مامانم زنگ زد گفت: «خونه رو آتیش زدی؟!» گفتم نه والا، خودمم نمی‌دونم چمه. یه چیزی تو وجودم راه میره انگار که نمی‌ذاره یه جا بند بشم. حتی الان که دارم این رو میگم، پام داره زیر میز تکون‌تکون می‌خوره.
 
این پنجاهمین بار هست که زنگ میزنم اما هر بار زنگ میزنم با این جمله روبرو میشم
«مخاطب در دسترس نمیباشد بعدا تماس بگیرید.»
از عصبانیت زیاد، یک سیگار برگ در میارم و روشن می‌کنم و همزمان به صورت ضرب پاهام روی زمین به صورت ریتمک کوبیده میشه.
خونه غرق توی تاریکی پر از دود سیگار من بود اما رها نبود. نمی‌دونم کجاست و چیکار می‌کنه ولی می‌خوام سالم باشه.
دوباره زنگ میزنم و با پیغام تکراری روبرو میشم. از روی مبل پا میشم و با عصبانیت لیوان روی میز روی دیوار پرت میکنم .
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
به نام تعالی

تمرین نویسندگی ‹۲۶›


به عنوان یک نویسنده،چطور میگی
(بی قرارم )
بدون اینکه بگی ، بی قرارم...
در تاریکی شب برام یک اسمس آمد با استرس بازش کردم پیامک آمد که مادرتان در بیمارستان حالش وخیم تر شده است حالم دگرگون شد. بلند شدم و آنقدر خونه رو دور زدن که سر گیجه گرفتم و احساس میکردم کل امید ام رو از دست دادم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: .YEGANEH.
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 4)
عقب
بالا پایین