آخرین محتوا توسط پناه.

  1. پناه.

    همگانی یه جمله واسه مخاطب خاصّت بنویس!

    من بی تو در غریب‌ترین شهر عالمم بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟!
  2. پناه.

    دنباله‌دار «من حالـش خوب نیـست»

    سلام عزیزم. امیدوارم با لطف خدا این دوران سخت زودتر بگذره و آرامش و حال خوب دوباره به زندگیت برگرده. گاهی مسیرها سخت می‌شن، اما خدا همیشه راهی برای بهتر شدن شرایط پیش روی آدم می‌ذاره. برات بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم .
  3. پناه.

    شعر •| شعری که بر دلت نشست |•

    دیدمش، دیدی که دیدن دیده ام را پیر کرد؟ دیدنش قلب خودم را با خودم درگیر کرد.. دیدمش، دیدی چه شد؟! آمد امیدم زنده شد.. دیدنش، تصویر اورا در دلم تکثیر کرد...
  4. پناه.

    در حال تایپ دلنوشته‌ی پژواک | مینا مرادی

    در ایستگاه مسکوت زندگی ایستاده‌ام، جایی که هیچ قطاری نمی‌آید و هیچ‌کسی هم نمی‌رود. ساعت‌ها به عقربه‌ها خیره شده‌ام، اما هیچ‌کدام نمی‌چرخند؛ زمان در یک نقطه به خواب رفته و من در آن میان ایستاده‌ام. در انتظار چیزی که هیچ‌وقت نخواهد آمد. تمام حرف‌های ناتمام، تمام نگاه‌های بی‌جواب، همه در اینجا، در...
  5. پناه.

    نظرسنجی نظرسنجی(1) مسابقه عکاسی در امتداد آسمان 📸💙

    شما کدوم شهری؟ همشهری.☺️
  6. پناه.

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات پناه ]

    روزهای رفته زندگی را ورق میزنم چه خاطراتی که زنده نمیشوند چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشود چه روزها که هر ثانیه اش یک سال گذشت چه فکرها که ارامم کرد چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود چه لبخندهایی که بی اختیار برلبانم نقش بست چه اشکهایی که بی اراده از چشانم سرازیر شد چه آدمها که دلم را...
  7. پناه.

    همگانی [ حرف حساب ]

    هیچ کس به ما نگفت به کارِ هم ، کار نداشته باشیم ، که با کوچک کردنِ آدم ها ، احساسِ بزرگی نکنیم ، که با قضاوت کردن و وصله چسباندن به دیگران ، نُقلِ هیچ مجلسی نباشیم ! کسی نگفت حقِ دخالت در افکار و باورهایِ هم را نداریم ، که با خط زدنِ آرزویِ دیگران ، به آرزویمان نخواهیم رسید ، که با زمین خوردنِ...
  8. پناه.

    شعر •| شعری که بر دلت نشست |•

    ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﺍ ﮔﺮ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻲ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﻳﮏ ﻧﻔﺮ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﮐﻨﻲ یا توانستی زمین تشنه ای را سرخوش از باران کنی گر توانستی تو یک مرغ گرفتار از قفس بیرون کنی یا توانستی که دیوار اسارت از بنا ویران کنی گر توانستی به خوان رنگی ات یک رهگذر مهمان کنی یا توانستی بدون حاجتی هم ذکر آن یزدان کنی گر توانستی لباس بی ریای...
  9. پناه.

    در حال تایپ دلنوشته‌ی بانگ سیسیفوس | مینا مرادی

    سیسیفوس گمان کرد می‌تواند با حیله مرگ را شکست دهد، اما ندانست که مرگ هرگز نمی‌بازد، فقط صبر می‌کند. او به زیرکی‌اش مغرور شد و همین غرور زنجیر ابدی‌اش گشت. خطایش این بود که به دانایی‌اش دل بست، بی‌آن‌که بفهمد دانستن گاهی از نادانی تلخ‌تر است. خواست بالاتر از خدایان بایستد، اما حالا در پایین‌ترین...
  10. پناه.

    همگانی [ حرف حساب ]

    «‌ترجیح میدهم به ذوقِ خویش دیوانه باشم تا به میلِ دیگران عاقل...»
  11. پناه.

    در حال تایپ دلنوشته‌ی پژواک | مینا مرادی

    شب که فرا می‌رسد، اتاق بوی غیابت را می‌دهد. دستانم را روی شیشه‌ی سرد پنجره می‌گذارم و به خیابان خیره می‌شوم؛ همان خیابانی که قدم‌هایت را بلعید و تو را از من گرفت. باران می‌بارد. همیشه وقتی نیستی، آسمان هم طاقت نمی‌آورد. یادت هست؟ گفته بودی «می‌مانم». حالا من مانده‌ام و صدایی که در هزارتوی ذهنم...
  12. پناه.

    مسابقه ─✿موزه‌ی دلتنگی | مسابقه ادبی✿─

    اعلام آمادگی
عقب
بالا پایین