Belki de tüm huysuzluğumun ve sinirliliğimin nedeni, bir zamanlar çok derinden sevdiğim ve ulaşamadığım bir şey olması. Bu yüzden duygularımı mantığımla bastırmak zorunda kaldım... :)
نور جان اینجا مناسب بحث نیست عزیزم
بعدم اگه به قسم خوردنه که بله امروز مامانم نگران بود چون پسر داییام هردوشون الان همون طرفا خدمت میکنن که ببینه حالشون خوبه یا نه
پسراش که با مامانش که صحبت کردن گفتن حرف از بردن و اینا نزنین چند نفر اومدن و همینا رو گفتن
الان باور میکنی؟اوکیه دیگه؟حتما منم...
منبع ایرانی بوده عزیزم
هیچ ملتی بی گناه نیست خیلی حرفا هست که یه سریا نمیزنن خیلی چیزا هست که منو تو خبر نداریم و کمکم داره پخش میشه
به نظرم دیدت رو یکم باز تر کن
سیاست چیز جالبیه که همه رو به جون هم میندازه قبل اینکه به جون هم بیوفتیم به مسائل فکر کنین
برای دومین بار میگم اینا افکاره نه...
اون که صد البته و کاری به اونش ندارم
ولی اینکه به اعدام محکومش کنن من تو کتم نمیره
بیچاره مادرش
باباش گفته بوده که اضافه خدمت هم بخوره مشکلی نیست ولی چون حرف اعدام و اوردن دیگه گذاشتن بچه بره
بعد رفتنش هم خبر شهادتش رو آوردن به نظرت پسر هیجده سالهای که میشه گفت همسن و سال خودمه و احتمالا...
واقعا این وسط نمیدونم کی دشمنمونه
امریکایی که ادعا میکنه داره برای ما میجنگه و این همه آدم مظلوم مردن یا
کشوری که سربازاشو بعد از مرخصی به حکم اعدام برمیگردونه به پادگان یا به این خداپرست بودن و هم ملت بودنمون
دارم کمکم از خودمم بدم میاد!
آن روز ایستگاه جای رفت و آمدی نبود جایی بود برای محو شدن. سقف فلزی سالن زیر هجوم بیامان باران اسیدی، صدایی شبیه به خرد شدن استخوان میداد. من در میان صندلیهای آهنی سرد، پاکت نامهای را در دست داشتم که جوهرش از رطوبت هوا درحال جاری شدن بود؛ نامهای که نه فرستندهای داشت و نه آدرسی برای مقصد...
نمیدانم چند نفر هستند که دوست کلاس اولشان را هنوز بشناسند و حتی گهگاهی با او در ارتباط باشند؛ من یکی از همان ها هستم.
هنوز هم با دوست کلاس اولم دوستم، اولین دوستی که در زندگی ام داشتم.
گاهی که دست به قلم میشدم و چیزی مینوشتم در خط هایش دنبال غم پنهانم میگشت و اگر چیزی پیدا میکرد حتما احوالم...
صدای ساعت دیواری را میشنوی؟ نه، این صدای زمان نیست؛ صدای خرد شدن استخوانهای من واقعی زیر بار خاطراتی است که مدام از من میخواهند برای تماشای دوبارهی آن دستها، به عقب برگردم. گاهی به آینه که خیره میشوم، کسی را میبینم که نه زنده است و نه مرده؛ موجودی سرگردان در میانه که حتی برای گریستن هم...
به نام سکوتی که فریاد میزند
نام اثر: نحیط
نویسندگان: @:)MAHAK و @اقیــانــــــوس
ژانر: تراژدی. روانشناختی
دیباچه
نحیط، نامی نیست که بر پیشانی روزهایم حک شده باشد؛ بلکه دیوارهایی است که آجر به آجر، واژگان حبس شده و فریادهای فروخوردهام بالا رفتهاند. در مرکز این دایرهی تنگ که گویی از هر سو به...
چه غریب و بیگناه،
دلتنگ تنها برای یک صدا؛
برای صدایی که اگر یکبار دیگر در گوش این دل میپیچید
شاید تمام این شبهای بیپایان
از تب سکوت رها میشدند.
اما نرسید…
و من ماندم و اتاقی که بوی نبودنت را گرفته بود
و پنجرهای که هر سحر
به جای آفتاب،
اندوه را به صورتم میپاشید.
من از همان لحظه فهمیدم...