به اینکه فکرم رو خالی کنم
نمیشه جلوی اتفاقات رو گرفت
گاهی وقتها دلم میخواد کاری نکنم، حرفی نزنم، سکوت و کمی بیخیالی
بسپرمش به اون بالایی و خوب و بدش رو بپذیرم
دلتنگی برای قدیمها، نه پنج شش سال پیش، برای روزهایی که مامانبزرگم با زنبیل خرید از بازار میاومد و من و بقیه نوهها دورش جمع میشدیم تا از اون پیراشکیهای شیرین خوشمزهای که هنوز طعمش زیر زبونمه بهمون بده. برای دغدغههای کوچیک اون روزها که سرشون بیخودی حرص میخوردم
برای روزهایی که جوونها توی...
از حجم مسئولیت و کارها به طور قطع یه جیغ بلند میزدم و بعد هم فرار میکردم.
اما خب اگه با علاقه این رنک رو میگرفتم
اولین کاری که میکردم این بود که به یکی میسپردم تا جستوجو کنه مبادا کسی اثری رو کپی یا سرقت ادبی کرده باشه😈