آخرین محتوا توسط ایراندخت

  1. ایراندخت

    اطلاعیه | درخواست نقد دلنوشته |

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/46237/post-488974 درخواست نقد
  2. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    امروز میان شلوغی شهر، ناگهان دلم برای خودم تنگ شد... برای آن دختری که پیش از آمدن تو، دلش این‌همه حرفِ نگفته نداشت؛ شب‌ها زودتر می‌خوابید و کمتر به پنجره خیره می‌ماندو از صدای قدم‌هایی که هیچ‌گاه به خانه‌اش نمی‌رسید خیال نمی‌بافت. نمی‌دانم تو با من چه کردی؛ اما از روزی که دوستت داشتم، انگار چیزی...
  3. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    گاهی با خود می‌گویم، شاید اگر اندکی بیشتر می‌ماندی، اگر یک‌بار دیگر نگاهم می‌کردی، اگر میان آن همه رفت‌وآمدِ بی‌خبر، لحظه‌ای درنگ می‌کردی، شاید چیزی در میانِ ما شکل می‌گرفت که این‌همه سال نامش را نمی‌دانم. من از تو انتظار معجزه نداشتم؛ فقط دلم می‌خواست یک‌بار، فقط یک‌بار، آن‌گونه نگاهم کنی که من...
  4. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    نمی‌دانم چرا هر بار که نامت در خاطرم می‌آمد، دل من بی‌اختیار به سوی تو می‌رفت؛ گویی در میان این همه راه نرفته، تنها کوچه‌ای که می‌شناخت همان بود که به تو می‌رسید. من تو را نداشتم... اما چه غریب بود این نداشتن؛ که گاهی نبودنت، از بودن تمام آدم‌های اطرافم پررنگ‌تر می‌شد. شب که می‌رسید، سکوت بر...
  5. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    گاهی دلم می‌خواهد از تو بپرسم؛ مگر نمی‌دیدی این دل بی‌قرار را که هر بار از کنار تو می‌گذشت، چگونه تمام خویش را در سکوت پنهان می‌کرد؟ مگر نگاه من، آن همه حرف نگفته نداشت؟ مگر چشم‌هایم، پیش از آنکه لبانم جرئت سخن بیابند، راز این دلدادگی را بر تو آشکار نکرده بودند؟ من چیزی نگفتم... نه از آن رو که...
  6. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    این دل، از روزی که تو را شناخت دیگر به خویشتن بازنگشت. گویی نامت را بر لوح جانش حک کرده‌اند و هرچه روزگار بر آن غبار افکند، باز همان نقش از میان تیرگی‌ها سر برمی‌آورد. من چه بسیار کوشیدم با خویش عهد کنم که دیگر به هوای تو ننشینم؛ اما مگر دل را می‌توان به فرمان عقل آورد؟ شب که فرامی‌رسد و جهان در...
  7. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    گاهی دلم برای خودم می‌سوزد؛ برای آن دلی که چه بی‌محابا تو را پذیرفت و چه ساده باور کرد که شاید این‌بار، قصه به ماندن ختم شود. من از تو چیزی جز اندکی مهر نمی‌خواستم؛ نه قسمی، نه پیمانی، نه حتی آن وعده‌های دور و درازی که عاشقان برای فردای نامعلوم به یکدیگر می‌دهند. همین که گاهی نگاهم کنی و بدانی...
  8. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    چه در سر داری؟ خیال او را... باز آن نام آشنا را در خلوت خویش زمزمه می‌کنی؟ باز چون شام بر جهان پرده می‌افکند، دیده بر راه می‌نهی و در هر سایه، نشان او می‌جویی؟ چه سود از این همه انکار، دل را مگر می‌توان فریفت؟ مگر می‌شود کسی را از خاطر برد آن‌گاه که هر کوی خاطره، به نام او ختم می‌شود؟ من هنوز...
  9. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    من هنوز گاهی با خودم فکر می‌کنم که شاید اگر کمی بیشتر نگاهم می‌کردی، اگر یک‌بار از پشت آن همه بی‌تفاوتی، به چشم‌هایم دقیق‌تر می‌نگریستی، می‌فهمیدی چه کسی روبه‌رویت ایستاده است. من زنی نبودم که از تو دنیا بخواهد؛ من فقط دلم می‌خواست در دنیای تو، گوشه‌ای کوچک داشته باشم. یک جای ساده... کنار...
  10. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    من تو را دوست داشتم... نه آن‌گونه که آدم‌ها در حرف‌هایشان از عشق می‌گویند؛ من تو را در جزئی‌ترین چیزهای زندگی‌ام دوست داشتم. در فنجانی که صبح‌ها کنار پنجره می‌گذاشتم، در خیابانی که بی‌دلیل از آن عبور می‌کردم، در آهنگی که هر بار می‌شنیدم، دلم می‌خواست تو هم همان لحظه جایی آن را بشنوی. تو...
  11. ایراندخت

    فراخوان |فراخوان جذب 🖌طراح🖌| ۱۴۰۵

    سلام اعلام آمادگی( طراح جلد)
  12. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    گاه گمان می‌کنم اگر دل زبان داشت از این همه خاموشی به ستوه می‌آمد. مگر می‌شود این‌همه دوست داشتن را در سینه پنهان کرد و انتظار داشت دل همچنان آرام بماند؟ من بارها خواستم از تو بگذرم؛ خواستم نامت را از ذهنم پاک کنم، خاطره‌ات را به دست فراموشی بسپارم و مثل آدمی که از خوابی سنگین برخاسته، چشم...
  13. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    آیا چشمانم برایت نگفت که چقدر دوستت دارم...؟ مگر می‌شود این همه حرف در نگاه آدمی باشد و کسی آن را نخواند؟ من هر بار که به تو می‌نگریستم، انگار تمامِ آنچه را زبانم از گفتنش عاجز بود، به چشمانم می‌سپردم؛ شاید تو می‌خواندی و خود را به نادیدن می‌زدی، شاید هم اصلاً ندیدی... اما من که دیدم. دیدم چگونه...
  14. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    پس از آن، نامت در من ماند؛ نه همچون خاطره‌ای که روزگار به دست فراموشی بسپارد بلکه چون زخمی کهنه که هر بار نسیمی از یادش می‌گذرد دوباره دهان می‌گشاید. من تو را در سکوت خویش دوست می‌داشتم در همان خلوت‌هایی که هیچ‌کس جز شب از آن آگاه نبود. گاه نامت را آهسته بر لب می‌آوردم و سپس خاموش می‌شدم که...
  15. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    نمی‌دانم چه شد که نامت، آهسته‌آهسته در خلوت دل من مأوا گرفت؛ که نخست، تنها خاطره‌ای بودی گذرا و اندکی بعد تمام خاطراتم شدی. هر شب، چون سایه‌ی شام بر بام شر می‌نشست، دل من نیز به هوای تو بی‌قرار می‌شد. گویی در سینه‌ام پرنده‌ای بود اسیر که جز به سوی آشیان تو پر نمی‌گشود. من از عشق چیزی نمی‌دانستم؛...
عقب
بالا پایین