به کافه نویسندگان خوش آمدید

با خواندن و نوشتن رشد کنید و به آینده متفاوتی فکر کنید.در کوچه پس کوچه‌های هفت شهر نوشتن با ما باشید

آخرین محتوا توسط زهرا سلطانزاده

  1. زهرا سلطانزاده

    چالش [ تمرین نویسندگی ]1️⃣4️⃣

    انگار تمام سال‌های رفته از پشت شیشه بر من هجوم آوردند. ردّی از کودکی در چشم‌هایم لرزید، ردی از خنده‌هایی که دیگر به یاد نمی‌آورم، و زخمی قدیمی، که سال‌هاست در عمق نگاه پنهان کرده‌ام. آینه، بی‌رحمانه راست می‌گفت. می‌گفت: - تو همان آدمی نیستی که روزی رؤیا داشت، تو همان صدای خفه‌ای هستی که هر شب...
  2. زهرا سلطانزاده

    همگانی جویبار روایت

    رضا روی صندلی فرو ریخت، اما صندلی هم مثل سنگ قبر سرد و بی‌روح بود. اسم «سیما» در ذهنش تکرار نمی‌شد؛ نه، فریاد می‌زد. مثل صدای زنجیرهایی که در دخمه‌ای خالی بر دیوار کشیده می‌شوند، در مغزش می‌پیچید و هیچ راه فراری نمی‌گذاشت. پرونده زیر دستانش مثل توده‌ای گوشت فاسد بوی تعفن می‌داد، عکس‌ها و اسم‌های...
  3. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ دلنوشته پژواک شبانگاهان | زهرا سلطان‌زاده

    من با تمام پنجره‌ها سخن گفتم، هیچ‌کدام صدای تو را نداشتند. تو رفتی، و من میانِ چهار دیوارِ بی‌صدا به تکرار نامت دل بسته‌ام. چقدر خسته است قلبی که هنوز خیال می‌کند دستِ سردِ تو گرم‌ترین پناه دنیاست...
  4. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ دلنوشته پژواک شبانگاهان | زهرا سلطان‌زاده

    گاهی خیال می‌کنم روزی، لباس سیاهت را به خاطر من خواهی پوشید. بر سر خاکم خواهی آمد، و اشک‌هایت آرام روی استخوان‌هایم خواهد ریخت. و من، در دل تاریک‌ترین گور، برای اولین بار آرام خواهم گرفت…
  5. زهرا سلطانزاده

    نظارت همراه رمان مه، خانه‌ی خاطره‌ها | ناظر: مینرا

    من در این جمله خواستم صبح را نه به‌صورت معمول و روشن، بلکه به‌صورت مبهم و خاموش نشان بدهم. به همین خاطر از تشخیص استفاده کردم و صبح را مثل موجودی زنده تصویر کردم که می‌تواند بخزد. همین‌طور با آوردن عبارت "بی‌آنکه طلوع کرده باشد" یک نوع پارادوکس ساختم تا نشان دهم صبح آمده اما روشنایی و امیدی در...
  6. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ دلنوشته پژواک شبانگاهان | زهرا سلطان‌زاده

    مرگ، از من آغاز شد آن دم که دستانت رهایم کردند. اکنون هر قطره‌ی اشک، سنگی‌ست بر قبری که نامش عشق است، و من، مدفون در همان گودال بی‌پایان.
  7. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ دلنوشته پژواک شبانگاهان | زهرا سلطان‌زاده

    در خیال خویش، بارها در گور خفته‌ام، با کفنی سیاه بر تن، و نام تو چون دعایی خاموش بر لبانم. عشق تو مرگ را به من آموخت؛ چنان‌که هر گریه‌ام، سنگی تازه بر مزار دلم نهاد. در این خاموشی بی‌انتها، تنها سایه‌ها بر من می‌گریند و من، در لباس سیاه عشق، هر شب دوباره می‌میرم…
  8. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ دلنوشته پژواک شبانگاهان | زهرا سلطان‌زاده

    چه سود از این همه عشق، وقتی سرانجامش جز سکوت و اشک نیست؟ دل، هنوز در پی دستی‌ست که هرگز باز نخواهد گشت… و شب، هر بار مرا به یاد آغوشی می‌اندازد که چونان رؤیایی محال، از من ربوده شد.
  9. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ دلنوشته پژواک شبانگاهان | زهرا سلطان‌زاده

    "شب، دمی نمی‌رود از کنارم. چونان یاری قدیمی بر شانه‌هایم می‌نشیند و به جای من می‌گرید. من اما در این خاموشی، به دنبال نوری می‌گردم که شاید هرگز زاده نشود… این واژه‌ها نه شعرند و نه فریاد؛ نجوای دلی‌ست که سال‌هاست در آغو*ش سایه‌ها جان می‌سپارد."
  10. زهرا سلطانزاده

    نظارت همراه رمان مه، خانه‌ی خاطره‌ها | ناظر: مینرا

    درود پارت جدید گذاشتم🌱
  11. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ دلنوشته پژواک شبانگاهان | زهرا سلطان‌زاده

    عنوان: دلنوشته پژواک شبانگاهان نوسینده: زهراسلطان‌زاده ژانر:  عاشقانه عصاره: در این گوشه‌ی بی‌صدا، تنها من و سایه‌هایم زندگی می‌کنیم، جایی که هر قطره‌ی اشک، سرودیست از درد و عشقِ گم‌شده، و هر واژه بر ورق، چون شعله‌ای سرد، دل را می‌سوزاند و می‌سازد. قلمم با نرمی شب‌های تاریک می‌رقصد و از...
  12. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ رمان مه، خانه‌ی خاطره‌ها | زهرا سلطان‌زاده

    زمزمه کرد: - دیدیش؟ کلارا چشم باز کرد؛ فقط اندکی. ولی لبخند زد. خسته، اما صادق. -‌ آره... دیدمش. -‌ پشیمونی؟ مکثی کرد، بعد گفت: - نه از کاری که کردم... از اینکه دیر انجامش دادم. و ویکتور سر تکان داد؛ مثل کسی که آن جمله را خوب می‌فهمد، نه با ذهن، با زخم. لحظاتی بعد، انگار خواب به سراغشان آمد؛...
  13. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ رمان مه، خانه‌ی خاطره‌ها | زهرا سلطان‌زاده

    - شاید... شاید نه، نمی‌دانم. ولی الان می‌دانم که هیچ‌کدامش برایم کافی نبود. هیچ‌کس نمی‌تواند قاضی باشد، حتی اگر خودش زخم‌خورده باشد. کلارا دستش را سمت او دراز کرد؛ بی‌هیچ تظاهر، بی‌هیچ دلسوزی... فقط یک لم*س ساده. و ویکتور برای اولین بار آن دست را گرفت؛ محکم، مثل کسی که وسط دریای تاریک طنابی گرفته...
  14. زهرا سلطانزاده

    همگانی جویبار روایت

    اما همین که خواست ل*ب باز کند، صدا در ذهنش شکافت، خشن‌تر و نزدیک‌تر از همیشه. دیگر پرستار و آن اتاق سفید را نمی‌دید؛ دیوارها سیاه شدند، بوی الکل با بوی خون قاطی شد و تخت زیر تنش به سردی سنگ قبر شد. دوباره خودش را همان‌جا دید، در کوچه، پسرش بی‌جان در آغوشش، و سایه درست روبه‌رویش ایستاده بود. صدای...
بالا