غزل پس از سالها
گذشت سال و ندانم چه بر سرِ ما رفت
که عمر در پیِ آن سروِ دلربا رفت
هنوز در نفسم بویِ آن بهار خوش است
اگرچه فصلِ جوانی زِ باغِ ما رفت
شبی که دستِ وداع از میانِ ما برخاست
چراغِ خنده فرو مُرد و رونقِ ما رفت
گمان مبر که زِ یادم غبارِ او برخاست
که نقشِ مهرِ وی از سنگ نیز کجا رفت؟...
غزل پیمان رفته
مرا به عهدِ تو عمریست دل گرفتار است
هنوز نامِ تو بر لوحِ جان پدیدار است
شبی که دستِ وفا در میانِ ما میگشت
گمان نبردم از آن شب همین قدر یادگار است
تو گفتی: «این دل و این جان فدایِ مهرِ تو باد»
کنون زِ آن همه سوگند، یک غبار است
به باغِ خاطره هر جا قدم نهم، بینم
که برگبرگِ...
غزل نامهای که هرگز نرسید
نوشتم از غمِ خود نامهای به نامِ نگار
سپردمش به صبا تا برد به کویِ یار
نوشتم آنچه نهان بود سالها در دل
زِ اشک و آه و زِ سوزِ شبانِ انتظار
نوشتم اینکه پس از تو چه بر سرم آمد
چهسان شکست دلم زیرِ بارِ روزگار
نوشتم اینکه به جز نامِ تو نمیدانم
حدیثِ دیگری از دفترِ...
غزل شب عروسی یار
شنیدهام که امشب به بزمِ دیگری شاد است
نگارِ من که دلش از غمِ من آزاد است
چراغ و آینه و نقل و شمع و خنده و گل
ولیک در دلِ من ماتمی به فریاد است
به دستِ غیر نهد آن حنا بسته دستی
که آرزویِ منِ سوخته از او باد است
زِ طعنه گفت رفیقی: «مرو به کویِ وصال»
چه سود؟ عاشقِ بیچاره را...
غزل بازار وفا
شنیدهام که در این شهر، عشق ارزان نیست
متاعِ مهر به هر دستِ بیسروپایان نیست
هزار چهره در آیینهی جهان دیدم
یکی چو آینه صافی و بیریا، آن نیست
به هر که دل سپردم، شکست پیمان داد
دگر مرا هوسِ عهدهایِ آسان نیست
مرا نه بیمِ غمِ هجر و نه ملالِ فراق
غمم از آنکه وفا در بساطِ دوران...
غزل عشق نهان
نه هر که دید مرا، آگه از نهانِ من است
که قصهی دلِ من در پسِ زبانِ من است
به چشمِ خلق، سکوت است و خویشتنداری
ولی شرارِ تو پنهان میانِ جانِ من است
زِ بیمِ طعنهی اغیار، نامِ تو نبردم
وگرنه نامِ تو وردِ شبانِ من است
چه فتنهها که زِ یک خندهات به دل افتاد
ولی به ظاهرِ من، صبرِ...
غزل بازگشت ناگهانی
زِ دور اگر تو برآیی، به جان چهها گذرد
که جان زِ دیدنِ رویت زِ خود رها گذرد
نه دل به اختیارِ خود از تو میبُرد پیوند
نه عقل در رهِ این عشق، بیصدا گذرد
اگر زِ کویِ تو بویِ نسیم باز آید
هزار خاطره در سینه بیدوا گذرد
چو نقشِ خندهی تو بر خیال میافتد
هزار سالِ غم از یک دمی...
غزل خطاب به تقدیر
زِ بختِ خویش شکایت کجا برم ای دوست؟
که نقشِ ما همه از پیش بستهاند، ای دوست
من آن گمان که به وصلِ تو ره توانم یافت
زِ لوحِ حادثه از ابتدا برَفتهست، ای دوست
مگر نه قسمتِ من از ازل غمِ تو نوشت؟
که هرچه خواستم از عشق، واژگون شدهست، ای دوست
زِ گردشِ فلکِ بیوفا چه میپرسم؟
که...
غزل رقیب
نه از جفایِ تو سوزم، نه از ملامتِ غیر
مرا زِ خویش ربودهست خندهٔ رقیب
چو دیدمش که به بزمِ تو راه یافته چو ماه
شکست جامِ شکیبم زِ رشکِ آن ترتیب
زِ آستانِ تو عمری گدایی آموختم
کنون به یک نظرش میدهی هزار نصیب
هنوز داغِ نگاهت به سینهام باقیست
هنوز نامِ تو دارم چو آیهای بر جیب
چه...
غزل بیم نرسیدن
مترس از آنکه دلم از فراقِ تو خون است؟
که بیمِ من نه فراق است، بیمِ بیچون است
هنوز بویِ تو از شاخسارِ جان خیزد
ولیک ره به تو بردن نصیبِ مجنون است؟
زِ دور، گنبدِ زرّینِ وصل میبینم
دریغ، فاصله تا آستانه افزون است
چو موج، سویِ تو هر دم شتاب میگیرم
ولی میانِ من و ساحلت چه هامون...
غزل مستی عشق
مرا نه باده سرمستِ شور و شیدا کرد
نگاهِ یار مرا از دو عالم آوا کرد
زِ جامِ لعلِ لبش جرعهای نچشیده هنوز
هزار بادهفروش از غمش تمنا کرد
چو نامِ او به میان آمد از طرب، دلِ من
هزار دف زد و صد چنگ را مهیا کرد
مگوی مستیِ من زادهی نوشیدنیِ کهن است
که چشمِ مس*تِ نگار این خرابیام را کرد...
غزل: فتنهی نگاه
ای که از جلوهی رویت مهِ کامل خجل است
سخن از حُسنِ تو گفتن ز توانِ غزل است
چشمِ جادوی تو آموخته از نرگسِ مس*ت
آنچه با لشکرِ دلها کند از روزِ ازل است
هر کجا سایهی آن قامتِ موزون افتاد
سرو در باغ ز شرمندگی اندر وَجل است
نه عجب گر همه آفاق اسیرِ تو شوند
که تو را مُلکِ دل و...
غزل آزادگی
ساقیا، باده بده تا ز غم آزاد شویم
فارغ از دغدغهی گردشِ اضداد شویم
چه غم ار قافلهی عمر شتابان گذرد؟
ما که در سایهی یک جرعه، همه شاد شویم
دولتِ عشق نه از دفترِ تدبیر دهند
باید از خویش برون رفت و ز خود یاد شویم
پیرِ میخانه چنین گفت به هنگامِ سحر:
«گر طلبکارِ وصالی، ز خود آباد...