ساعت حوالی پنج و نیم صبحه.. بی هدف تو خیابون قدم میزنم؛ حتی درد و خفتگیر هم برام مهم نیست.
دیگه خونه ای ندارم؛ حتی خانوادهای هم برام نمونده که دلم خوش باشه شاید یک نفر من رو از این وضعیت نجات بده. میدونی؛ تا وقتی چیزی برای از دست دادن داشته باشی زندگی معنا داره و من الان دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم...