آخرین محتوا توسط Lamse_Vahshat

  1. Lamse_Vahshat

    در حال تایپ داستان کوتاه نفس حرام|پویا صانع بخش

    اول فکر کردم توهمه. ولی روزای بعد علائم یکی‌یکی شروع شد. حالت تهوع،سرگیجه،حتی دردهای مبهم زیر شکم. درست مثل علائم بارداری. با ترس رفتم سونوگرافی. بعد آزمایش خون. جوابش مثل سیلی خوردن بود: هیچ اثری از بارداری نبود. صفر مطلق.دکتر با لبخند گفت: «نگران نباش خانم پرستار،بخاطر استرسه.» ولی من بهتر از...
  2. Lamse_Vahshat

    در حال تایپ داستان کوتاه نفس حرام|پویا صانع بخش

    دیواره‌ها همه سیاه بودن، انگار از دوده ساخته شده باشن. زمین پر از خاک نم‌خورده بود. دور تا دورم چندتا زن نشسته بودن.صورتاشون پیدا نبود، زیر چادرهای سیاه قوز کرده بودن. ولی صداشون… صداشون مثل زمزمه‌ی هزار نفر با هم بود. دعاهایی می‌خوندن که هیچکدوم از کلمتاشو نمی‌فهمیدم. فقط می‌دونم برعکس و...
  3. Lamse_Vahshat

    در حال تایپ داستان کوتاه نفس حرام|پویا صانع بخش

    همون شب بود که تصمیم گرفتم دوربین مداربسته‌ی سردخونه رو چک کنم. رفتم اتاق مانیتورینگ.اونا میگفتن شب قبل هیچ زنی سمت سردخونه نرفته،اونم از داخل محوطه.اونا گفته بودن اون شب هیچ حرکتی ضبط نشده، ولی وقتی عقب زدم...یه لحظه...ساعت سه و چهل و چهار دقیقه‌ی بامداد...درِ سردخونه باز شد.خودش باز شد.هیچ‌کس...
  4. Lamse_Vahshat

    در حال تایپ داستان کوتاه نفس حرام|پویا صانع بخش

    از اون روز به بعد، دیگه نتونستم دست از تحقیق بردارم.باید می‌فهمیدم اون زن کی بود،اون بچه چی بود، و چرا همه چیز این‌قدر تاریک و پر از ترس شده بود.رفتم سراغ پرونده‌ها، حتی سراغ وسایل مریم رفتم.مریم یه زن یهودی معتقد بود، دعاهای عبری می‌خوند و فکر می‌کرد این ماجراها یه نفرینه که نمی‌شه راحت ازش...
  5. Lamse_Vahshat

    در حال تایپ داستان کوتاه نفس حرام|پویا صانع بخش

    نزدیک اذان بود. تو آینه‌ی اتاقم، یه لکه‌ی تیره روی گردنم افتاده بود. فکر کردم کبودیه.اما وقتی لمسش کردم، درد نداشت. برجسته بود... شبیه رد انگشت.صبح، برگشتم بیمارستان.جناح شرقی حیاط رو بسته بودن. می‌گفتن یکی از کارگرها، موقع باز کردن لوله‌های فاضلاب، یه جنازه پیدا کرده.من و مریم یه‌لحظه تو چشم...
  6. Lamse_Vahshat

    در حال تایپ داستان کوتاه نفس حرام|پویا صانع بخش

    اسمم سمیه‌ست.پرستار بیمارستان امام سجاد نائین.همه‌چی از اون‌ شب لعنتی تو مهر پارسال شروع شد.ساعت سه‌ونیم نصف‌شب بود، در اورژانس رو محکم کوبیده شد. انتظار کسی رو نداشتیم، چون این بیمارستان تو حاشیه‌ی شهره و اکثراً برای موارد انتقالی ازش استفاده می‌شه.ولی اون شب، یه پراید سفید اومد جلو. بدون بوق...
  7. Lamse_Vahshat

    اطلاعیه 📚درخواست تأیید رمان📚

    سلام تائید رمانم رو میخواستم با تشکر
  8. Lamse_Vahshat

    در حال تایپ داستان کوتاه نفس حرام|پویا صانع بخش

    عنوان:نفس حرام ژانر:ترسناک_رازآلود نویسنده:پویا صانع بخش خلاصه: یک پرستار که دربیمارستانی درحاشیه‌ی شهرنائین کارمیکند،به شد مذهبی افراطی و تعصبی هستش،و این اعتقادافراطی با خرافات ترکیب میشه و وقتی که یک زن باردار نوزاد ناقص‌الخلقه‌ای بدنیا میاره این پرستار بخاطرظاهر نوزاد اون‌رو فرزن شیطان و...
  9. Lamse_Vahshat

    اطلاعیه 📚درخواست تأیید رمان📚

    سلام،میخواستم ببینم چطور میتونم داستان کوتاه یا رمان خودمو واستون ارسال کنم برای تائید گرفتن،
عقب
بالا پایین