عنوان اثر: میراثم از عشق
نوع اثر: رمان
نام نویسنده: (نام واقعی) تهمینه ارجمندپور
ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی
سطح اثر: پایه
لینک اثر بر روی سایت اصلی یا لینک تاپیک:
https://forum.cafewriters.xyz/threads/45578/
آخر شب، مهمانها یکییکی خداحافظی کردند. از تمام ماجرای خواستگاری فقط همین را فهمیدم که شیما جواب مثبت داده است.
میراث و شروین در پذیرایی غرق تماشای فوتبال بودند و صدای گزارشگر با همهمهٔ آرام خانه درهم آمیخته بود.
کتی که تازه موضوع را فهمیده بود بغلم کرد و صورتم را بوسید.
بعد با نگرانی گفت...
آرام از اتاق بیرون آمدم و راه آشپزخانه را پیش گرفتم. کلافه دست بردم و دکمهٔ بالای بلوزم را باز کردم چون هوای بیشتری برای نفسکشیدن لازم داشتم.
کتایون مشغول ریختن چای بود.
تا مرا دید دست از کار کشید و گفت:
«خوبی؟»
کلافه گفتم:
«نه.»
صدایش را پایین آورد و گفت:
«ببین میراث از سر شب چطور داره نگات...
به اتاق رفتم و درب را پشت سرم قفل کردم. طولی نکشید که چند تقه به درب خورد. بیصدا اشک میریختم. میدانستم میراث است حتماً با هوش و ذکاوتش داستان تازهای برای تبرئهٔ خودش پیدا کرده بود. وقتی درب را باز نکردم او هم رفت.
بعد از رفتن میراث، همه به اتاقم آمدند.
شروین عصبی گفت:
«دخترهٔ لوس پاشو خودت...
از آشپزخانه چای آوردم و تعارف کردم. بعد کنار شیما نشستم. اسفندیار راحت و خودمانی حرف میزد. چیزی از شیما پرسید و او آهسته شروع کرد به توضیحدادن.
«ایشون خواهر تهتغاری منه. ازدواج کرده. البته الان داره جدا میشه و حاملهست.»
با چشمانی گرد شده نگاهش کردم و گفتم:
«چه بیوگرافی کاملی.»
درگوشم گفت...
جرأت نگاه کردن نداشتم. دستانم میلرزید.
شیما با لحنی شیطنتآمیز گفت:
«صبح که رفتم داروخونه، سر کوچه دیدمش. شاید واقعاً ازم خوشش اومده بود که به قیافهٔ خوابآلودم تا آخر خیابون نگام میکرد.»
انگشتانم دور تست محکمتر شد. نفسم را حبس کردم و چشمهایم را بستم. ثانیهها کش میآمدند. قلبم هر ضربه را...
عمّه با سماجت مخصوص به خودش زیر بار حرفهایم نرفت و گفت:
«من خودم روز آخر توی حیاط آخر دیدمتون. میراث یه لحظه ازت دل نمیکند. انگار تازه همدیگه رو پیدا کرده بودین. حالا باید باور کنم همهٔ اونا فقط یه قرار ششماهه بوده؟ یعنی دیگه هیچ راهی برای درست شدنش نمیبینی؟»
نگاهم را دزدیدم و به گوشهای...
***
چند ساعت بعد به ویلا رسیدیم. خانهای در انتهای کوچهای خلوت که به دریا میرسید. دوطبقه با سقفی شیروانی و پنجرههای قدی که رو به ایوان باز میشدند.
شیما ماشین را گوشهای پارک کرد و هر دو پیاده شدیم. حیاط بزرگ در سایهٔ غروب درختان کهنسال پرتقال، خرمالو و انجیر غرق بود. شاخههای پرپشتشان از...
با اکراه فاصله گرفت. جعبهٔ کوچک مخملی را از جیب کتش بیرون آورد. حلقه را برداشت و بادقّت در انگشتم نشاند. دستم را میان دستان گرمش گرفت، لبهایش را بر روی حلقه گذاشت و آرام بوسید.
زیر لب گفت:
«عشقم تا برمیگردم، مواظب خودت باش.»
***
همان روز کولهام را با مختصر وسایلم بستم و از خانه بیرون زدم...