دلیل این همه خشم فروخورده و اشکهایی که بیاختیار از چشمهایم سرازیر میشد را نمیدانستم. هنوز بحث من و مادر تمام نشده بود که میراث از راه رسید. قامت بلندش چهارچوب در را پُر کرد. چرا همیشه شاهد لحظات اسفبار زندگیام بود؟ چون خودش را وکیل و وصی ما میدانست و در ماجرایی که به او ربطی نداشت، سرک...
در سیاهی چشمهایش حبس شدم. راهی برای گریز از نگاهی که ذوبم میکرد، وجود نداشت. تپش بیامان قلبم میان سکوت میپیچید.
آرام دستش بالا آورد و دستهای از موهایم را پشت گوشم نشاند. تماس سرانگشتانش، عبور حسی گرم بود که با لطافت تا عمق جانم نشست. دستش آهسته پایین آمد و زیر چانهام قرار گرفت.
با صدایی...
بشقابی از تهدیگ ماکارونی و چند کتلت برشته برداشتم و به تراس رفتم. صندلی فلزی را کمی عقب کشیدم، نشستم و پا روی پا انداختم. نگاهم را به چهارراه دوختم. ماشینهای پشت چراغ قرمز، میان مه آذرماه، شبحوار پیدا و پنهان میشدند.
نخستین دانههای ریز برف، آرام در هوا میرقصیدند و پیش از آنکه به زمین...
متعجّب نگاهش کردم و گفتم:
«نه. چون یه مدّت دیگه دارم میرم»
موهایش را پشت گوشش زد.
امیدوار ادامه داد و گفت:
«میشه شمارهاش رو بدی؟»
گوشۀ لبم بیاختیار بالا رفت. کاملاً جدّی و خیرخواهانه نصیحتش کردم و گفتم:
«من مشکلی ندارم. ولی، اخلاقش خیلی خاصّه. زود بهش برمیخوره. بهتره خودت مستقیم باهاش حرف...
موهای بلوندش از زیر کلاه بافتنی زرد رنگش بیرون زده بود و کاردیگان سبز روشنی به تن داشت.
«نیکام. طبقهٔ آخر زندگی میکنم. چند بار از دور دیدمت. امّا، فرصت نشده بود با هم آشنا بشیم.»
از روی پلّهها بلند شدم. گرد پشت لباسم را با کف دست تکاندم و گفتم:
«منم زمرّدم.»
با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت:
«چرا...
ناگهان تکست ملوکخانم روی گوشی نمایان شد. کار واجبی داشت. حوصلهٔ آمدن و رودهدرازیاش را نداشتم. برای آرام نگه داشتن اوضاع گفتم:
«کافهٔ نزدیک خونه منتظر باشید»
به سمت اتاق رفتم و حاضر شدم.
رو به افسرخانم گفتم:
«بیرون کار دارم و زود برمیگردم»
چند دقیقه بعد در فضای نیمه تاریک و آرام، روبرویش...
نزدیک ماشین، قدمهایم کند شد. با دیدن فرورفتگی گلگیر و چراغ جلوی شکسته، خشکم زد. پس تمام بلبشوی امروز برایم کافی نبود و حالا این هم تقصیر من است. بیهیچ حرفی در ماشین را گشود و پشت فرمان نشست.
با تنی خسته و کوفته روی صندلی جلو وا رفتم. خراشهای روی پایم هنوز میسوخت. سرم را به پشتی صندلی تکیه...
وقتی لوکیشن روی صفحه باز شد، ابروهایم ناخودآگاه جمع شد، چون دفتر وکالتش نبود. مردد شدم و قید رفتن را زدم. از طرفی هم قطعاً مادر مخالف بود ولی، اگر دهانم را بسته نگه میداشتم کسی متوجّه نمیشد.
نظرم به سرعت عوض شد. به ساعت نگاه کردم. هنوز دو ساعتی وقت داشتم. بدون در جریان گذاشتن میراث کیفم را...
آشوب درونم از این کشش ناخواسته، آرام نمیگرفت. ما تایپ هم نبودیم و دقیقاً تا پایان قرارداد نباید خام احساسات رمانتیک میشدم. ولی، مسیری که داشتم تجربهاش میکردم با همیشه فرق داشت.
***
تلفنی با مادر صحبت کردم. پشت عادی حرفزدنش، خواهشی پنهان بود. خیلی آرام و محتاط اسم عمّه را وسط کشید. انگار...
از لای در نیمهباز اتاق سرک کشیدم. نور آبی لپتاپ روی صورتش افتاده بود و به چهرهٔ سردش حالتی خشک و خشن میداد. عینکش را آرام روی میز گذاشت و خسته دستی روی گردنش کشید. خواستـم بیصدا عقب بکشم که صدایش آرام و ناگهانی میخکوبم کرد.
«دزد کوچولو، نمیخوای به ما غذا بدی؟»
اخم کردم. گستاخ فقط بلد بود هر...
یکی از کتابهای قطور را از قفسه بیرون کشیدم و میان فضای خالی بهجا مانده، به سالن چشم دوختم.
میراث، میان حلقهای از دختران پُرحرف و مشتاق ایستاده بود. آرامشی که هیچ هیاهویی توان بهم زدن تمرکزش را نداشت. نه لبخند، نه نگاهش روی کسی بیش از حد لحظه مکث نمیکرد.
روبهروی دانشجویان نشست و همه آرام...