آخرین محتوا توسط الف_مقدم

  1. الف_مقدم

    در حال تایپ داستان خانه‌ی حبابی| الف_مقدم

    شال و مانتو را به جالباسی آویزان کردم. ماهلین مشغول دیدن کارتون بود. گوشی‌ام را از روی اُپن برداشتم و به حامد زنگ زدم. جوابی نداد. امروز قرار بود هر طور شده راهی پیدا کند تا با مجید حرف بزند. کلافه گوشی را روی مبل پرت کردم. خودم را سرگرم درست کردن غذا کردم. از حامد دلگیر بودم. باید با من درمیان...
  2. الف_مقدم

    در حال تایپ داستان خانه‌ی حبابی| الف_مقدم

    مرد، قد بلند و لاغر اندام بود. عینک مستطیلی شکلش، او را جدی‌تر نشان می‌داد. گفتم: «من نمی‌دونستم که خانوم تقوی خونه‌رو فروختن وگرنه...» مرد میان حرفم پرید و گفت: «اون روز همسرتون خونه بودن.» سرما به وجودم رخنه کرد. حامد به من حرفی نزده بود! خانوم تقوی از چهره‌ام فهمید که من بی‌خبر بودم و با آن...
  3. الف_مقدم

    در حال تایپ داستان خانه‌ی حبابی| الف_مقدم

    خواستم سکوت کنم که صاحب‌خانه اهل کوتاه آمدن نبود و گفت: «ببین خانم محترم، به اون شوهرت بگو دو ماه اجاره خونه‌ی منو دیر و زود دادی به کنار، الانم باید جمع کنید برید.» درِ خانه باز بود. کمی جلوتر آمد. سرش را جلو کشید تا داخل خانه را ببیند و گفت: «بفرما! یه کارتُنم تو این خونه نیست که بگم لوازم جمع...
  4. الف_مقدم

    در حال تایپ داستان خانه‌ی حبابی| الف_مقدم

    به طرف در رفتم. ماهلین پشت سرم آمد. حامد کلید برده بود برای همین از چشمی به راهرو نگاه کردم. قلبم مثل پرنده‌ای شد که خودش را بی‌تابانه به قفس می‌کوبید. از در فاصله گرفتم .از روی جالباسی مانتویی برداشتم و شال مشکی‌ام را روی سر انداختم. زنگ بعدی را مداوم‌تر زد. ماهلین آروم پرسید: «بازم همون...
  5. الف_مقدم

    در حال تایپ داستان خانه‌ی حبابی| الف_مقدم

    دستم را روی زمین گذاشتم. از جا بلند شدم. یک دستم را رو سرم گذاشتم. چند قدمی به سمت پنجره برداشتم. چشم‌هایم را بستم. نقطه‌های قرمز و مشکی جلوی چشمانم می‌رقصیدند. چند هفته‌ای بود که سردرد کلافه‌ام کرده بود. چشم‌هایم را باز کردم. پرده حریر را کنار زدم. به خیابان خیره شدم. اواسط اسفند ماه بود. بوی...
  6. الف_مقدم

    در حال تایپ داستان خانه‌ی حبابی| الف_مقدم

    «ماهلین، چند بار بگم وقتی نقاشیت تموم شد وسایلت‌ رو جمع کن؟» روی زمین نشستم تا مدادهایی که هرکدام یک‌طرف افتاده بودند را جمع کنم. دست‌هایم می‌لرزید. سرم، مثل سنگ شده بود. ماهلین رو‌به‌رویم نشسته بود. سرم را بالا آوردم تا جا مدادی بنفشی که روی زمین افتاد بود را بردارم. نگاهم به ماهلین افتاد...
  7. الف_مقدم

    در حال تایپ داستان خانه‌ی حبابی| الف_مقدم

    عنوان داستان: خانه‌ی حبابی نام نویسنده: الف_مقدم ژانر: اجتماعی/ خانوادگی خلاصه: خانه‌ی حبابی؛ روایتِ اعتمادهای شکسته. همیشه فکر می‌کنیم فاجعه برای دیگران است، تا زمانی که صبح از خواب بیدار می‌شویم و می‌بینیم تمامِ داشته‌هایمان، در یک قدمیِ نابودی است. من، ماهرخ شمس؛ زنی که با یک تصمیم اجباری،...
عقب
بالا پایین