سپس آهسته به سمت جلو شنا کرد. حرفش درست بود، آخر چرا باید چنین چیزی میپرسیدم؟ نگاه از صورتش گرفتم و به سمت صندلی راحتی کنار استخر رفتم. نمیخواستم نگاهش کنم مخصوصاً اینکه لباسی به تن نداشت. اما چشم است دیگر! جلوی دیدم را که نمیتوانم بگیرم. روی صندلی نشستم و در تلاش بودم در دایرۀ پهناور دیدگانم...