G
پسندها
2,917

آخرین فعالیت فرستادن‌ها درباره کاربران بازدیدکننده از نمایه شما

    • G
      سلام شب خوش پارت جدید ارسال شد. @serena
    • G
      Gandomi به موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی پاسخ داده‌است.
      روی تخت نشسته بود، پیراهن به تن نداشت و شلوارِ کتانش هنوز تنش بود. انتظار دیدنم را نداشت، آخر مثل مجسمه خشک شد و برای لحظاتی به صورتم...
    • G
      Gandomi به موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی پاسخ داده‌است.
      آه کشیدم، دلم نمی‌خواست بیش از این فکر کنم و حتی دیگر حوصلۀ جشن تولد را نداشتم. فقط می‌خواستم هر چه سریع به خانه برگردم. میهمانی تا ساعت...
    • G
      Gandomi به موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی پاسخ داده‌است.
      دل‌آرا برای دقایق طولانی تکیه به دیوار باغ ایستاده بودم و به جای خالی اهورا نگاه می‌کردم. صدای موزیک و جیغ و شادیِ آدم‌های در باغ همه جا...
    • G
      Gandomi به موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی پاسخ داده‌است.
      حرف‌هایش ذره‌ای او را آرام نکرد حتی در این دم خشمگین‌ترش کرد. کاغذهایی که در دست داشت را جلو آورد. یکی از آدم‌هایش آن‌ها را گرفت و روی...
    • G
      Gandomi به موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی پاسخ داده‌است.
      ناگهان در خانه با ضربۀ سهمگینی باز شد. اهورا با چهرۀ بزرخی داخل آمد و پشت سرش آدم‌هایش دوره‌اش کردند. مهرداد با دهان باز نگاهشان کرد...
    • G
      Gandomi به موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی پاسخ داده‌است.
      چشم‌های به خون نشسته‌اش را لحظه‌ای به زمین دوخت سپس باردیگر به آن‌ها نگاه کرد. «دکتر چی گفت؟» دخترها دیگر نمی‌توانستند سخن بگویند و فقط...
    • G
      Gandomi به موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی پاسخ داده‌است.
      اتاق تاریک بود فقط نور کم جانِ یک شب‌خواب به شکل گوی بزرگ گوشه‌ای از اتاق به چشم می‌خورد. آهسته حرکت کرد و جلو رفت. دل‌آرا غرق در خواب...
    • G
      Gandomi به موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی پاسخ داده‌است.
      «تو... حق نداری از اینجا بری!» اهورا مات و مبهوت سر بلند کرد و به او خیره شد. «همینجا می‌مونی و با دخترت و دل‌آرا همینجا زندگی می‌کنی،...
    • G
      سلام شب خوش پارت جدید ارسال شد. @serena
    • G
      Gandomi به موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی پاسخ داده‌است.
      متوقف شد و به سمت چپش چرخید. میثم جاوید با کمی فاصله از او ایستاده و نگاهش می‌کرد؛ اخم‌آلود و بی‌حوصله. سیگار می‌کشید و دودش را در فضا...
    • G
      Gandomi به موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی پاسخ داده‌است.
      سکوت یک بار دیگر میانشان برقرار شد. قلب مردجوان فشرده شده و تیر می‌کشید. دیگر نمی‌خواست حرف دلش را پنهان کند. با اینکه ناخواسته به زبان...
    • G
      Gandomi به موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی پاسخ داده‌است.
      دل‌آرا صورتش سرخ شده و از شدت عصبانیت می‌لرزید. لب‌هایش را روی هم فشار داد و نفس‌نفس زد سپس با نفرت ادامه داد: «مردی مثل تو کمترین حقی...
    • G
      Gandomi به موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی پاسخ داده‌است.
      «چی شده مادر؟» به خودش آمد. سریع چرخید و به چهرۀ مبهوت مادرش و دل‌افروز نگاه کرد. فقط آن‌ها سر میز بودند و مات و مبهوت به صورتش خیره...
    • G
      Gandomi به موضوع شاخص رمان نابَیان | گندمی پاسخ داده‌است.
      لب‌هایش را روی هم فشار داد و ابروهایش را درهم کشید. «اگه می‌خوای بری جلوت رو نمی‌گیرم.» با گفتن این جمله برگشت. اهورا را نگاه می‌کرد و...
  • در حال بارگیری…
  • در حال بارگیری…
  • در حال بارگیری…

بازدیدهای نمایه

140
عقب
بالا پایین