با عشق زیاد تارهای سیاهش را در دستهایم گرفته بودم؛ چنان با احتیاط آنها را شانه میزدم که گویی با ارزشترین شیء جهان باشند. آنها را خرگوشی بستم و در آخر نوازشش کردم.
«پس بابایی رفته سرکار؟ آره؟»
به سمتم چرخید، دو گوش موهایش را گرفت و دلبرانه سر تکان داد.
«بابام همیشه صبح زود میره تا عصر ولی...