در اتاق هنوز بسته بود، اصلاً خواهرش کجا بود؟ آن روز او را ندیده بود و نمیدانست حالِ او چطور است؟ باید میرفت و میپرسید آن نوشتههای ترسناک چه بودند؟ با این فکرها دستش را دراز کرد تا دستگیره را بگیرد اما ناگهان در به شدت باز شد.
به یکباره دیدگانِ عسلیِ دلآرا تا آنجا که ممکن بود درشت شد و وحشت...