آخرین محتوا توسط Gandomi

  1. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام شب خوش پارت جدید ارسال شد. @serena
  2. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    متوقف شد و به سمت چپش چرخید. میثم جاوید با کمی فاصله از او ایستاده و نگاهش می‌کرد؛ اخم‌آلود و بی‌حوصله. سیگار می‌کشید و دودش را در فضا پخش می‌کرد. اهورا دیده بود بعد از مرگ مروارید شدت سیگارکشیدن‌هایش بیشتر شده، او درست مثل یک پدر عزادار مرگ دخترش بود. آب گلویش را پایین فرستاد و به سمت او حرکت...
  3. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    سکوت یک بار دیگر میانشان برقرار شد. قلب مردجوان فشرده شده و تیر می‌کشید. دیگر نمی‌خواست حرف دلش را پنهان کند. با اینکه ناخواسته به زبان آورد اما به هر حال اعتراف کرد، اعتراف کرد که چند بار پا روی دلش گذاشته. آخر چطور باید به او می‌فهماند زندگی هرگز روی خوشش را نصیب او نکرده، همیشه مجبور به...
  4. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    دل‌آرا صورتش سرخ شده و از شدت عصبانیت می‌لرزید. لب‌هایش را روی هم فشار داد و نفس‌نفس زد سپس با نفرت ادامه داد: «مردی مثل تو کمترین حقی نسبت به من نداره.» دست‌هایش را مشت کرد و فشار داد. «خیال می‌کنی یادم میره؟ یادم میره که با من چیکار کردی؟» به او نزدیک شد، خیره به چشم‌های آتشین اهورا از لای...
  5. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «چی شده مادر؟» به خودش آمد. سریع چرخید و به چهرۀ مبهوت مادرش و دل‌افروز نگاه کرد. فقط آن‌ها سر میز بودند و مات و مبهوت به صورتش خیره مانده‌اند. نفس عمیقی کشید و آب گلویش را پایین فرستاد سپس گفت: «هی... هیچی، یکم خسته و کلافه‌ام.» دل‌افروز او را خوب نگاه کرد سپس متأثرانه سر تکان داد. «آره معلومه،...
  6. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    لب‌هایش را روی هم فشار داد و ابروهایش را درهم کشید. «اگه می‌خوای بری جلوت رو نمی‌گیرم.» با گفتن این جمله برگشت. اهورا را نگاه می‌کرد و به سمت جمعیتی که هنوز پایکوبی می‌کردند راه افتاد. او را می‌دید که مشغول صحبت با شوهرخواهرش شده. ابروهایش را درهم کشید. قصدش چه بود؟ می‌خواست ثابت کند می‌تواند...
  7. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    او مرد دندانپزشکِ شسته رفته‌ای بود؛ که آن لحظه جایش را عوض کرد و کنار اهورا نشست. «چه خبر اهورا؟» اهورا به سمتش چرخید، لبخند مودبی زد و گفت: «سلامتی.» سپس باردیگر به دل‌آرا نگاه کرد اما او بازهم مزاحمش شد. «یه چند وقتیه می‌خوایم کلاً دکور خونه رو عوض کنیم. تو آشنا زیاد داری به نظرت کجا بهتره؟»...
  8. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام وقت بخیر پارت چدید ارسال شد. @serena
  9. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    او فکری کرد، چرا نرود؟ به خودش گفت شاید بد نباشد یک امشب از همه‌چیز جدا شود. همۀ اتفاق‌های تلخ را باید برای چند ساعت به فراموشی می‌سپرد. حتی مرگ پدرش؛ گرچه قوم و خویش آن‌ها بیشتر از چند روز در سوگ نمی‌ماندند اما او تمام مدت احساس بدی داشت. دل به دریا زد. بی‌تفاوت به نگاه خیرۀ اهورا به آرش نزدیک...
  10. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    لیلا به همراه افسانه خانم هم همین لحظه به آن‌ها ملحق شدند و سر یک میز نشستند. ابروهایش بار دیگر درهم کشیده شد؛ آخر دید اهورا هم میان جمعشان می‌نشیند. نیازی به فکر کردن نبود. حداقل برای احترام به خاله‌اش هم که شده باید کنار آن‌ها امشب را می‌گذراند. نفس عمیقی کشید و با گفتنِ «بریم پیش بقیه.» همراه...
  11. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    آخر چطور نترسد؟ آن هم وقتی می‌دید اهورا با صورت اخم‌آلود مستقیم به او نگاه می‌کند و سوار ماشینش می‌شود. نمی‌خواست یک بار دیگر او و آدم‌هایش را ببیند؛ آن هم وقتی گوشزد کرده دیگر به دل‌آرا نزدیک نشود. ماشینش را به حرکت در آورد و بار دیگر نیم نگاه به دل‌آرا انداخت. «خونۀ اهورا راستاد چیکار می‌کنی؟»...
  12. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    حتی یک سلام ساده هم به او نگفت و از روی عمد نادیده‌اش گرفت. از مقابل چشم‌های تعقیب کنندۀ او گذشت و مقابل خانم‌ها ایستاد. لبخند عمیقی به لب نشاند و به لیلا گفت: «ممنونم.» سپس مانتوی حریرش را روی لباسش پوشید و به مادرش نگاه کرد. «اگه اشکالی نداره من می‌خوام با یکی از دوستام برم. الانم اومده...
  13. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام شب خوش @serena
  14. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    صدای خنده‌های زنانه خانه را پُر کرده بود. خواهرها جمعشان جمع بود. دل‌افروز و افسانه و حتی لیلا؛ هر سه‌شان می‌گفتند و می‌خندیدند و با دیدن اهورا سلام بلند بالایی گفتند. اهورا لبخندزنان نزدیکشان شد و مقابلشان ایستاد. «خوش می‌گذره؟» لیلا سریع بوسه‌ای روی گونۀ دل‌افروز کاشت. «چرا نگذره؟ خواهرم رو...
  15. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    آفاق راستاد آتش گرفته و زنده‌زنده داشت می‌سوخت. انتقام مرگ برادرش را نمی‌توانست بگیرد فقط به این دلیل که برادرزاده‌اش مانع بزرگی شده! چطور باید این را می‌پذیرفت؟ «تو مایۀ ننگی.» و بی‌درنگ موبایل را قطع کرد. اهورا خونسرد و راضی تلفن همراهش را روی میز گذاشت و به حال مهدیار کتک خورده لبخند...
عقب
بالا پایین