لیلا به همراه افسانه خانم هم همین لحظه به آنها ملحق شدند و سر یک میز نشستند.
ابروهایش بار دیگر درهم کشیده شد؛ آخر دید اهورا هم میان جمعشان مینشیند.
نیازی به فکر کردن نبود. حداقل برای احترام به خالهاش هم که شده باید کنار آنها امشب را میگذراند. نفس عمیقی کشید و با گفتنِ «بریم پیش بقیه.» همراه...