«خب مژدهخانم! از خودت بگو.»
به یاسمن نگاه کردم و دونهٔ انگور رو قورت دادم.
«چی بگم؟ گفتنیها رو گفتم که.»
روناک پوست تخمههاش رو توی کاسهٔ مقابلش ریخت و گفت:
«ماجرای هیجانانگیزی نداری برامون تعریف کنی؟»
ماجرای هیجانانگیز نه؛ اما ماجرای پراسترس زیاد برای تعریف کردن داشتم. منتهی نه گفتنش خوب و...