آخرین محتوا توسط fati-ai

  1. fati-ai

    نظارت همراه رمان سایه‌نواز | ناظر: پناه

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/45092/post-496072 سلام عزیزم. پارت‌های جدید اپلود شد و پارت قبل هم ویرایش شد. ممنونم
  2. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    «خانوادهٔ مادرت رو می‌شناسم، آدم‌های خیلی خوبین. به زندگی اونجا عادت کن و سخت نگیر مادر. از جوونیت لذت ببر.» نفس پر حسرتی کشید و ادامه داد: «هرچقدر تا الان سختی کشیدی رو فراموش کن، زندگی کن مادر!» می‌دونست چقدر تغییر برام سخته. فهمیده‌ بود که زندگی برام عادی نمی‌گذره برای همون الان فقط ازم یک...
  3. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    «خب مژده‌خانم! از خودت بگو.» به یاسمن نگاه کردم و دونهٔ انگور رو قورت دادم. «چی بگم؟ گفتنی‌ها رو گفتم که.» روناک پوست تخمه‌هاش رو توی کاسهٔ مقابلش ریخت و گفت: «ماجرای هیجان‌انگیزی نداری برامون تعریف کنی؟» ماجرای هیجان‌انگیز نه؛ اما ماجرای پراسترس زیاد برای تعریف کردن داشتم. منتهی نه گفتنش خوب و...
  4. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    صبحانهٔ امروز هم در جمع خانوادگی خورده شد. جمعی که خنده و شوخی رو یک لحظه هم رها نمی‌کردن. یاسمن و روناک، به خاطر صبح زود بیدار شدن در روز جمعه، غر می‌زدن و باباهاشون سربه‌سرشون می‌ذاشتن. خاله‌ها می‌خندیدن و هومن دخترها رو اذیت می‌کرد. تنها کسی که چیزی نمی‌گفت و صرفاً با لبخند روی لبش نظاره‌گر...
  5. fati-ai

    نظارت همراه رمان سایه‌نواز | ناظر: پناه

    نوشته در موضوع 'رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی' https://forum.cafewriters.xyz/threads/45092/post-494292 سلام عزیزم پارت ۳۱ اپلود شد. پارتهای قبل هم طبق نکاتی که گفتی ویرایش شدن فقط میخوام دوباره چک کنم و همون فعل بود و نیم فاصله رو اصلاح کنم. ممنون از دقتت❤️
  6. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    به خونه برگشتم. با صدایی که از اتاق مامان می‌اومد، متوجه شدم که اون هم امروز سحرخیز شده. جلو رفتم و به چهارچوب در تکیه دادم. مشغول شونه‌زدن موهای بلوند و نسبتاً بلندش بود. این رنگ مو با پوست سفید و چشم‌های عسلی رنگش، ترکیب خیلی جذابی از یک بانوی میان‌سال ساخته بود؛ خصوصاً با قد بلند و اندام...
  7. fati-ai

    نظارت همراه رمان سایه‌نواز | ناظر: پناه

    ممنون بابت دقتت عزیزم. ویرایش شدن
  8. fati-ai

    نظارت همراه رمان سایه‌نواز | ناظر: پناه

    ای وای من همه رو با نیم فاصله ادیت زدم😣 باشه عزیزم دوباره درستشون‌میکنم ممنون
  9. fati-ai

    نظارت همراه رمان سایه‌نواز | ناظر: پناه

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/45092/post-492551 پارت ۲۹ و ۳۰ هم بارگذاری شد.
  10. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    «این هم چای خوش‌عطر خاله زهرا!» پلک‌هام رو باز کردم. سینی پلاستیکی سفید رنگ رو بین من و خودش گذاشت. دوتا استکان چای به‌علاوهٔ شکلات، توت خشک و خرما و چندتا بیسکوییت که سطحش پر از کنجد بود. «ممنون هومن‌جان.» استکان چای رو به دست گرفتم. «نظرت راجع‌ به خونه چیه؟» نگاهش کردم و صادقانه در جواب...
  11. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    *** من بودم و موج‌‌هایی که قصد داشتن همهٔ جونم رو به دست بگیرن تا اختیارم رو از دست بدم و تمام‌وکمال اسیرشون بشم؛ اما انگار ناامیدترین آدم این دنیا هم که باشی، همیشه برای حفظ جونت دست‌وپا می‌زنی. نفس‌های بلند می‌کشیدم و محکم دست و پاهام رو تکون می‌دادم؛ اگه حتی ذره‌ای جلو می‌رفتم، دوباره با قدرت...
  12. fati-ai

    نظارت همراه رمان سایه‌نواز | ناظر: پناه

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/45092/post-492549 سلام عزيزم پارت 26 تا28 هم اپلود شد
  13. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    صدای خنده‌هاش توی گوشم پیچید و من به این فکر کردم که از این به بعد سهم من از این خنده‌های انرژی‌بخش فقط دقایقی در روز بود که اون هم باید از پشت تلفن شنیده می‌شد. حال و احوال کردیم و قبل از اینکه کنجکاوی کنه، مشغول تعریف از خاله‌ها و خانواده‌هاشون شدم. اصولاً من و هنگامه شنوندهٔ خاطرات روزمرهٔ...
  14. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    «شکر می‌‌ریزی؟» نگاه خیره‌ و بی‌هدفم رو از روی پنیر برداشتم و به مامان نگاه کردم؛ سرم رو به نشونهٔ مثبت تکون دادم. از نگرانی که توی چشم‌های مامان دودو می‌زد، گذشتم و شکرپاش رو از دستش گرفتم. می‌دونستم که بدنم به این شیرینی احتیاج داره. با قاشق چای‌خوری مشغول هم زدنش شدم و حالا به سطح چای که هی...
  15. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    رنگ نگاهشون سرشار از حیرت شد. احتمالاً خاله‌ها فقط از ماجرای سخت زندگی ما خبر داشتن و لابد فکر نمی‌کردن خانواده‌ای با اون همه دردسر و مشکلات به تحصیلات هم اهمیت بدن. مشخص بود، به همون اندازه که من با حرف هومن ناراحت شدم، حالا خودشون شرمنده‌ن. «عزیزدلم بهت افتخار می‌کنم.» خاله زهره بود که سکوت...
عقب
بالا پایین