آخرین فعالیت hedie♡

  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    و بازهم دهانش باز بود! لحظه‌ای بعد هرسۀ آن‌ها یک چهره داشتند. آخر چند سالی میشد که کسی اهورا را با زنی ندیده! چه برسد به اینکه شب خانه...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    به معنی «باشه» سر به بالا و پایین تکان دادم و به سمت خودروی اهورا حرکت کردم. «بذار ماشین اهورا همین‌جا بمونه، می‌گم بیان سوئیچش رو...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    یک قدم دیگر به عقب برداشتم، به دیوار پشت سرم تکیه کردم و سریع جوابش را دادم. «مادرم بهم گفته با هر غریبه‌ای همین‌طوری حرف بزنم!» گویا...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    من را می‌گفت، توجه دیگران هم به من جلب شد. یکی از مردهای همراهش سریع گفت: «به گمونم می‌خواست به این پسره کمک کنه.» گیج بودم، آیا باید...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    آه خدا! دیدگانم درشت شدند و وحشت‌زده نگاهشان کردم. مبهوت مانده بودم و نمی‌دانستم چه کنم. آن‌ها داشتند مردجوان را می‌زدند. بیچارۀ مفلوک...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    یک‌بار دیگر بلندبلند خندیدم و سر تکان دادم. این یعنی اخطار؛ باید تعجیل می‌کردم، آخر می‌دانم خیلی زود سروکله‌اش پیدا می‌شود. من دیگر در...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    به گمانم صبح زود شهر را از همیشه زیباتر می‌کند، آفتاب کم‌جان و سایۀ درخت‌های تنومندی که سبزی‌شان در این فصل به اوج رسیده، صدای پرنده‌های...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    مردجوان این شمایل پدر را می‌شناخت. می‌دانست هروقت مهربان میشد فرمان جدیدی داشت که کمی جدی بود. ذره‌ای اخم کرد و پرسید:« راجع به چی؟» «در...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    با صدای بلند گریه کرد. «این وضع زندگی زناشویی منه؛ اتاق اون بالاست و من پایین! اینم از وضع زندگی دخترام که جز ترس احساسی نسبت به باباشون...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    کلمات را کشیده بیان می‌کرد و گوش اهورا را آزار می‌داد. بار دیگر خندید. «شما، شماها می‌دونین...هرچی... هرچی دارین از من دارین؟ من هستم...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    موبایلش را به برق وصل کرد و روی تخت نشست. باید می‌فهمید مادر و پدرش چه کردند که همه تا این اندازه از آن‌ها نفرت دارند. ته وجودش می‌ترسید...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «واسه همین می‌گم کاش نیومده بودی. ببین باهات چیکار کرد؟ فکر می‌کنی براشون مهمه خونتون رو بریزن؟ اصلاً چرا خودت رو قاطی دعوا کردی؟ فوقش...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «تو حق نداری اونو بزنی، ولش کن.» کمربند را از دستم بیرون کشید و به سمت دیگری هلم داد. «برو کنار ببینم.» و بار دیگر او را کتک زد. یک‌بار...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    پرده را رها کردم و به عقب برگشتم درست همین لحظه لیلا داخل آمد. برایم چای آورده بود، لبخندزنان گفت: «چرت بعدازظهر نمی‌زنی؟» سینی نقرۀ...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    از روی تأسف برای پیرمردی که این خلقیات را داشت سر تکان دادم. کم‌کم از تمام دنیا خشمگین می‌شدم، بیش از همه از دل‌افروز که گویی تمام...
عقب
بالا پایین