در آن شهر، خاطرهها را میفروختند و من دنبال خاطرهها میگشتم تا گلی در میانه قلبشان بکارم، تا حیات بر خاطر زندگی بماند. در آن شهر، مردان مشتاقانه نسیان میخریدند تا مبادا عشقی زنده بماند.
نام همه دختران شهر خاطره بود و عامل افتراقشان، نام مردی که به آن منسوب میشدند. خاطره ها با چهره هایی خالی از...
«هستی»
۱۴،۶۰۰ روز از نخستین نفَس گذشته. خاطر هستی تبدار است. دستان سردش به دور زانوها حلقه شده و لبان بیرنگش، برهم، سکوت را زمزمه میکند. مردمک چشمها متمرکز و پلکها ایستا. چهرهاش مثل قایقی، بر موج موهای بلندش سوار است.
اما او...
شگفتزده است یا ترسیده؟
ترسیده یا غمزده؟
غمزده یا مبهوت؟
مبهوت...