درب اتاق رو محکم کوبیدم و تکیه به بدنهی چوبی و گرمش، روی زمین نشستم. خیره به عکس عمو جمشید خدابیامرز، اخمم بیشتر و بیشتر میشد. تا جایی که تصویر صورت لاغرش برام مات شد و قطرهی اشکم آروم روی گونههای برجستهم راه افتادن.
«این چه مصیبتیه خب، الان من چه غلطی کنم؟»
خودم رو سمت کنج اتاق کشوندم و...