آخرین محتوا توسط شکوفه فدیعمی:

  1. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    مریم که کنارم ایستاده بود، ناخودآگاه لبش رو گاز گرفت و رنگ صورتش پرید. مشکوک به مریم نگاه کردم. این چش شده بود؟! چرا این‌قدر از تکین‌خان می‌ترسید؟! یع... یعنی تکین‌خان این‌قدر وحشتناکی بود و من خبر نداشتم؟! خب یه پیرمرد شصت‌ساله‌اس دیگه هیولا که نیست؟! از دنیای افکار مزخرفم بیرون اومدم و زیر...
  2. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرش خیلی آروم روی مبل روبه‌روی آرتام نشست و بی‌حوصله دستی به ساعتش کشید. بعد با همون خونسردی عجیبی که داشت گفت: «چیز خاصی نبود... فقط حالم یکم به‌هم ریخته بود. ولی الان خداروشکر بهترم.» آرتام با این حرف هنوز داشت با شک و چشم‌های باریک شده نگاش می‌کرد. این‌قدر خیره و دقیق که انگار می‌خواست از توی...
  3. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    من خودمم دو دل موندم پارت دوازده .. دو تا اشکال داشت یا فقط نصفش رو چک کردید؟
  4. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    انجام دادم ولی پارت ۱۲ فقط نصف نظارتش کردی❤️🥲 منتظر نظارت جدیدم جانا
  5. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با حرص نگاهم رو از روی آرتام گرفتم و می‌خواستم به سمت آشپزخونه برم که صدای یک‌نواخت و بی‌حس آرتام ناگهان از پشت سرم بلند شد: «برام قهوه بیار.» با حرفش بی‌اراده سرجام ایستادم و آروم به سمتش برگشتم و با چشم‌های ریز شده نگاهش کردم. پسره رو ببین! انگار نه انگار چند دقیقه پیش مثل مجسمه از کنارم رد شد...
  6. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با این حرف کنار در اتاق مریم ایستادم و یواشکی بهشون نگاه کردم. که دیدم محدثه کمر مریم رو با دست خیلی مهربونانه نوازش می‌کرد. انگار می‌خواست بهش دلگرمی و امید بده. بعد با لحن آرومی گفت: «چت شده مریم؟! تو الان باید خیلی خوشحال باشی چون حس شیشمم میگه این‌دفعه قرعه به اسم یکی دیگه می‌فته‌...» مریم...
  7. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    ساعت از هفت صبح گذشته بود. کلِ عمارت بیدار شده بود و داشت جون می‌گرفت. همه با نظم سرِ کارِ خودشون بودن و با جون و دل کار می‌کردن. چون امروز روزِ استراحت کردن نبود، روزِ جون کندنه... آخه خبر رسیده بود که تکین‌خانِ بزرگ یعنی پدرِ آرش و آرتام، قراره حوالیه ساعت یازده و نیمِ به عمارت برسه. اما همین...
  8. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    «پس باید به خوبی چشم‌هات رو باز کنی. از این لحظه به بعد، تو دیگه فقط یه شاهد نیستی؛ تو جاسوس منی توی این عمارت... هر حرکتی، هر مکالمه‌ای، هر چیزی که حتی به نظرت بی‌اهمیت میاد… باید به من خبر بدی.» حرفش رو که شنیدم، تند‌تند سرم رو تکون دادم که یهو یه دلشوره‌ی بزرگی به جونم افتاد… نکنه آرتام همه...
  9. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرش با این حرف مکثی کرد و دوباره به چشم‌هام خیره شد و در ادامه گفت: «دلربا، بدجور به کمکت نیاز دارم. باید یه جوری نقشه‌های آرتام رو نقش بر آب کنیم و نذاریم به اون چیزی که دلش می‌خواد برسه. ما دو تا برادریم، حقمون اینه که ثروت رو نصف‌نصف بین خودمون تقسیمش کنیم، نه اینکه حق یکی ضایع بشه و اون یکی...
  10. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرش با قدم‌های آرومی نزدیکم شد. حس کردم قلبم داره توی سینم دیونه‌وار می‌کوبه. دست‌های گرمش رو به آرومی روی بازو‌هام گذاشت و فشار ریزی بهشون وارد کرد. بی اختیار چشم‌هام رو بستم و وارد رویای دخترونه‌ام شدم. لمس بازوهام توسط دست‌های گرم آرش... مثل یه موج گرما توی وجودم پخش شد. آخ، که چقدر این حس...
  11. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    تشکر عزیزم💜
  12. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرش وقتی حرف‌هام رو شنید، هاج و واج مونده بود. اما من بدون ذره‌ی مکث کردن در ادامه گفتم: «نمی‌دونم این حسی که توی دلم دارم چیه، ولی هرچی هست، بدی تو رو اصلا نمی‌خواد.» آرش با این حرف صورت من رو دو دستی گرفت و با تعجب گفت: «تو خوب می‌دونی کی هستی! با وجود این همه اتفاقات چطور به خودت اجازه دادی...
  13. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با حرفش سکوت سنگینی کردم. چون نمی‌دونستم آرش از کل قضیه‌ی من با خبر بود یا از نصفش... می‌ترسیدم حرفی بزنم و همه‌ چی رو خراب کنم. پس سکوت رو جایز دونستم و دهنم رو بستم. اما نزدیکی بینمون جوری بود که انگار دیوارهای اتاق یه قدم بهم نزدیک‌تر می‌شدند و اکسیژن رو از هوا می‌گرفتند. با اضطراب نفس عمیقی...
عقب
بالا پایین