آخرین محتوا توسط شکوفه فدیعمی:

  1. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    شب آروم‌آروم روی عمارت سایه انداخته بود. انگار همه‌چیز زیر پتوی تیره و سنگینی پنهون شده بود و نور زرد لوستر بالای میز غذاخوری گرمی دلنشینی به فضا داده بود، اما از نظر من تهِ این گرمی بیشتر شبیه آرامشی ظاهری و نمایشی بود تا یه حس واقعی... مثل همیشه میز غذاخوری پر از غذاهای خوش‌عطر و وسوسه‌انگیز...
  2. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    من هر پنج شنبه میزارم مشکلی نیست؟
  3. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    سه پارت ویرایش شدن... وارد صفحع‌ی ۳ شدیم🙂💜🪻
  4. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    اسمم رو طوری به زبون آورد که انگار خودش هم داشت با دردش می‌جنگید. چون با صدای آرومی در ادامه گفت: «لطفا این حرف رو نزن.» با حرف آرش اشک دیگه‌ای از گوشه چشمم پایین لغزید. با لب‌های لرزونی گفتم: «اگه بخاطر انتقام داری من رو عاشق خودت می‌کنی و بعد ترکم بکنی... من مشکلی ندارم. حق داری از من متنفر...
  5. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرتام با قدم‌های سنگینی از پله‌ها پایین رفت که آرش با دیدن این صحنه نفس توی سینه‌اش رو با صدا بیرون داد. اما من با این همه نزدیکی لب‌هام تر کردم و خواستم دهن باز کنم و موضوع رو براش تعریف کنم که بی‌اراده حرفم خوردم. انگار خودمم هنوز مطمئن نبودم باید این موضوع رو بهش بگم یا نه... ولی خب رابطه‌ی...
  6. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    صدا از پشت در هنوز می‌اومد. من همون‌جا خشکم زده بود که آرتام با صدای گرفته و پر از خشمی در ادامه‌ی مکالمه‌ با مادرش گفت: «مامان… می‌دونی بابا امروز من رو از جلسه بیرون کرد! جلوی همه حسابی تحقیرم کرد. می‌فهمی این یعنی چی؟!» آرتام با این حرف مکث کوتاهی کرد. معلوم نیست مامان جونش در جوابش این حرفش...
  7. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرتام ناگهان پیرهن سمت راستش رو کنار زد و من با دیدن بخیه‌های سینه‌اش، چشم‌هام رو از درد روی هم بستم و با لحن ناراحت‌کننده‌‌ای گفتم: «متاسفم.» آرتام با دیدن صورتم پوزخند صداداری بهم زد و گفت: «اما تو به‌هم آسیب رسوندی، شیوا... عاعا ببخشید. دلربا خانم.» با این حرف با شرمندگی نگاهم رو به قالی...
  8. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با دیدن آرتام شوکه شدم. آرتام زنده بود؟! نگاهی از سر تا پا بهش انداختم، با دیدن هیکل ورزیده‌اش بی‌اختیار آب دهنم رو قورت دادم. پیرهن و شلوار سورمه‌ای شیکی پوشیده بود و آستین‌های پیرهنش رو هم با دقت بالا زده بود. در کنارش یه ساعت مچی گرون‌قیمتی به دستش زده بود که خیلی برق می‌زد. کفش‌های براق...
  9. شکوفه فدیعمی:

    در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    *** سه هفته گذشت. سه هفته‌ای که هر روزش برای من به اندازه‌ی یه سال طول کشید. سه هفته‌ای که در سکوتِ و ترس فقط منتظر نشستم. منتظر یوسف که از همون شب مهمونی غیبش زده بود. هر لحظه منتظر خبر مرگ آرتام ستوده بودم. اما با جا گذاشتن گوشیم توی مهمونی، از همه‌ی خبر‌ها عقب موندم. حتی شماره‌ی یوسف رو حفظ...
عقب
بالا پایین