آخرین محتوا توسط Milad Ghasemi

  1. Milad Ghasemi

    نظارت همراه رمان پیوند ممنوعه| ناظر: میلاد

    خسته نباشید امشب هم براتون پارت جدید رو می‌زارم
  2. Milad Ghasemi

    نظارت همراه رمان پیوند ممنوعه| ناظر: میلاد

    https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/documents/doc_b5c732ad_1779917753.pdf پارت ۳ هم خدمت شما
  3. Milad Ghasemi

    نظارت همراه رمان پیوند ممنوعه| ناظر: میلاد

    بله کاملا کارتون درسته؛ موقع مکالمه باید برین خط بعدی، ولی موقع توصیف نیازی نیست برین خط بعدی مگر اینکه حرف‌هاتون دیگه مربوط به حرف‌های قبلیتون نیست نه نیازی نیست.
  4. Milad Ghasemi

    نظارت همراه رمان پیوند ممنوعه| ناظر: میلاد

    نقدهایی هم که می‌کنم صرفا برای اینکه جاهایی که خودتون شاید متوجه نشدین رو براتون آشکار کنم وگرنه خودتون هم قلم خوبی دارین و هم ذهن پویا. و مطمئنم اگه ادامه بدین اثرهاتون یکی‌ پس از دیگری بهتروبهتر میشه خواهش می‌کنم :gol narenji:
  5. Milad Ghasemi

    نظارت همراه رمان پیوند ممنوعه| ناظر: میلاد

    چند زن دیگر هم که هرکدام واسطه بودند، آنجا حضور داشتند؛ یکی واسطهٔ خارج کشور، یکی واسطهٔ شهرهای دیگر و... خب اول از همه می‌خواستم یه نقدی به صحبت‌های مرد بکنم: مرد خودش یکی از اعضای بلند مرتبه بانده درسته؟ چرا باید انقدر خودش رو ضعیف جلوه بده که بگه کوچک‌ترین خطا ممکنه کل باند رو لو بده؟ آیا...
  6. Milad Ghasemi

    در حال تایپ توپی که پدر برایم خواهد خرید | میلاد قاسمی

    ۶ مرداد هنوز نمی‌توانم فکر «تو» را از ذهنم بیرون بی‌اندازم، یعنی می‌تواند به‌من کمک کند پیش پدر و مادرم بروم؟ دلم خیلی شور می‌زند. آن‌روز یکی از بچه‌ها را دیدم که می‌گفت: «اینجا خانهٔ ماست، من از وقتی پدر و مادرم مرا ترک کرده‌اند اینجا بزرگ شده‌ام... البته از وقتی یادم می‌آید اینجا بوده‌ام»...
  7. Milad Ghasemi

    در حال تایپ توپی که پدر برایم خواهد خرید | میلاد قاسمی

    «راستی پدر و مادر تو کجا هستند؟» نمی‌دانستم به او چه بگویم؟ بگویم رفته‌اند مسافرت؟ او خواهد پرسید چرا تورا نبرده‌اند؟ ولی خب باید جواب بدهم. به او گفتم: «رفته‌اند سفر.» «پس چرا تو با آن‌ها نرفته‌ای؟ تورا نبرده‌اند؟» به او نگاهی کردم و دوباره سرم را پایین انداختم و با صدایی آرام گفتم: «نه!» «خب...
  8. Milad Ghasemi

    در حال تایپ توپی که پدر برایم خواهد خرید | میلاد قاسمی

    «واقعا اسمت «تو» است؟ پدر مادرت اسمت را تو گذاشته‌اند؟» کنار من بر روی تخته سنگ نشست، من خودم را کمی کنار کشیدم: «آره… البته راستش را بخواهی نمی‌دانم اسمم چیست! از بچگی مرا «تو» صدا زده‌اند.» «مگر می‌شود پدر و مادر آدم، اسمش را «تو» صدا بزنند؟» «تنها زندگی می‌کنم.» نمی‌دانم چرا ولی لرزه‌ای به...
  9. Milad Ghasemi

    در حال تایپ توپی که پدر برایم خواهد خرید | میلاد قاسمی

    ظرف‌های همه‌ی ما یک مدلی بودند، همگی پلاستیکی. بعد ناهار همراه غذا به ما هرروز یک میوه می‌دهند. من معمولاً میوه‌هایم را نگه می‌دارم و قبل خواب می‌خورم. سیب دیشب را نخورده بودم. سیب را همراه لقمه درون ظرفم گذاشتم. بعد از اینکه وسایلمان را جمع کردیم به سوی حیاط راه افتادیم. بهزیستی حیاط خیلی بزرگی...
  10. Milad Ghasemi

    در حال تایپ توپی که پدر برایم خواهد خرید | میلاد قاسمی

    ۵ مرداد امروز صبح، خانوم محمدی مرا از خواب بیدار کرد. من فکر می‌کردم که مادر است که مرا صدا می‌زند؛ چندباری به او مادر گفته بودم. این را خانوم محمدی خودش به‌ من گفت. خانوم محمدی خودش بچه ندارد. می‌گوید که مارا مثل بچه‌ی نداشته‌ی خودش می‌بیند. تازگی‌ها، شب‌ها قبل خواب برایم قصه می‌خواند.«من...
  11. Milad Ghasemi

    نظارت همراه رمان پیوند ممنوعه| ناظر: میلاد

    اینارو خودم براتون ویرایش زدم ولی باقیشو خودتون زحتمشو بکشین از طرفی بعد گفتند دو نقطه کافی بود دیگه لزومی به که نبود اونم براتون اصلاح کردم.
  12. Milad Ghasemi

    نظارت همراه رمان پیوند ممنوعه| ناظر: میلاد

    لحظه(ای) چیزی من را به فکر برد؛ترسی در وجودم نشست. پا به مأموریت خطرناکی گذاشته بودم. معلوم نبود جان سالم به در ببریم(ببرم) یا(فاصله بزار)نه.در افکارم غرق بودم که با صدایی خش‌دار به خودم آمدم: اگه امکانش هست اینارم درست کنید. و ثانیا بعد از ویرگول و یا نقطه باید یک فاصله بزارید.
  13. Milad Ghasemi

    نظارت همراه رمان پیوند ممنوعه| ناظر: میلاد

    ممنونم ازتون. خیر پارت‌های بعدی هنوز در دست ویرایشن اگه امکانش هست پارت گذاری جدیدی انجام ندین.
  14. Milad Ghasemi

    نظارت همراه رمان پیوند ممنوعه| ناظر: میلاد

    و از طرفی آقای سقاچی الان دیدم. شما در پارت هشتم اسم رمان رو عشق در آتش انتقام نوشته‌اید، لطفا تصحیحش کنید.
عقب
بالا پایین