بله کاملا کارتون درسته؛ موقع مکالمه باید برین خط بعدی، ولی موقع توصیف نیازی نیست برین خط بعدی مگر اینکه حرفهاتون دیگه مربوط به حرفهای قبلیتون نیست نه نیازی نیست.
نقدهایی هم که میکنم صرفا برای اینکه جاهایی که خودتون شاید متوجه نشدین رو براتون آشکار کنم وگرنه خودتون هم قلم خوبی دارین و هم ذهن پویا. و مطمئنم اگه ادامه بدین اثرهاتون یکی پس از دیگری بهتروبهتر میشه
خواهش میکنم :gol narenji:
چند زن دیگر هم که هرکدام واسطه بودند، آنجا حضور داشتند؛ یکی واسطهٔ خارج کشور، یکی واسطهٔ شهرهای دیگر و...
خب اول از همه میخواستم یه نقدی به صحبتهای مرد بکنم: مرد خودش یکی از اعضای بلند مرتبه بانده درسته؟ چرا باید انقدر خودش رو ضعیف جلوه بده که بگه کوچکترین خطا ممکنه کل باند رو لو بده؟ آیا...
۶ مرداد
هنوز نمیتوانم فکر «تو» را از ذهنم بیرون بیاندازم، یعنی میتواند بهمن کمک کند پیش پدر و مادرم بروم؟ دلم خیلی شور میزند. آنروز یکی از بچهها را دیدم که میگفت: «اینجا خانهٔ ماست، من از وقتی پدر و مادرم مرا ترک کردهاند اینجا بزرگ شدهام... البته از وقتی یادم میآید اینجا بودهام»...
«راستی پدر و مادر تو کجا هستند؟»
نمیدانستم به او چه بگویم؟ بگویم رفتهاند مسافرت؟ او خواهد پرسید چرا تورا نبردهاند؟ ولی خب باید جواب بدهم. به او گفتم:
«رفتهاند سفر.»
«پس چرا تو با آنها نرفتهای؟ تورا نبردهاند؟»
به او نگاهی کردم و دوباره سرم را پایین انداختم و با صدایی آرام گفتم:
«نه!»
«خب...
«واقعا اسمت «تو» است؟ پدر مادرت اسمت را تو گذاشتهاند؟»
کنار من بر روی تخته سنگ نشست، من خودم را کمی کنار کشیدم:
«آره… البته راستش را بخواهی نمیدانم اسمم چیست! از بچگی مرا «تو» صدا زدهاند.»
«مگر میشود پدر و مادر آدم، اسمش را «تو» صدا بزنند؟»
«تنها زندگی میکنم.»
نمیدانم چرا ولی لرزهای به...
ظرفهای همهی ما یک مدلی بودند، همگی پلاستیکی. بعد ناهار همراه غذا به ما هرروز یک میوه میدهند. من معمولاً میوههایم را نگه میدارم و قبل خواب میخورم. سیب دیشب را نخورده بودم. سیب را همراه لقمه درون ظرفم گذاشتم. بعد از اینکه وسایلمان را جمع کردیم به سوی حیاط راه افتادیم. بهزیستی حیاط خیلی بزرگی...
۵ مرداد
امروز صبح، خانوم محمدی مرا از خواب بیدار کرد. من فکر میکردم که مادر است که مرا صدا میزند؛ چندباری به او مادر گفته بودم. این را خانوم محمدی خودش به من گفت. خانوم محمدی خودش بچه ندارد. میگوید که مارا مثل بچهی نداشتهی خودش میبیند. تازگیها، شبها قبل خواب برایم قصه میخواند.«من...
لحظه(ای) چیزی من را به فکر برد؛ترسی در وجودم نشست. پا به مأموریت خطرناکی گذاشته بودم. معلوم نبود جان سالم به در ببریم(ببرم) یا(فاصله بزار)نه.در افکارم غرق بودم که با صدایی خشدار به خودم آمدم:
اگه امکانش هست اینارم درست کنید. و ثانیا بعد از ویرگول و یا نقطه باید یک فاصله بزارید.