ایموژن جواب داد: «توی اون کولاک اصلاً نمیشد چیزی دید.»
«ولی صدای غرش اون موجود رو شنیدی.»
«یا صدای زوزهٔ باد بود.»
«خب، من میدونم چی دیدم.»
ترامل نگاهی به اعضای گروهش انداخت.
«هنوز جاهایی روی این زمین هستن که در هالهای از راز و ابهام باقی موندن. هر دیوار باستانیای که بررسی کردم پر از نقش...
فصل یازدهم
آن شب بعد از شام اعضای گروه کنار آتش اردوگاه نشستند و بطری آبجو را دستبهدست میکردند و ترامل هم از داستانهای عجیبوغریب و ماجراجوییهای دیوانهوارش تعریف میکرد.
«زمستون سال ۱۹۳۲ بود. دکتر هارلان رایلی، ایموژن، گاس، من و چند تا شِرپا*، توی خرابههای یه قلعهٔ باستانی توی هیمالیا...
نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند اما مشاورین، پیمانکاران رمان، داستان و آثار مهم می باشند!
- نویسنده عزیز لطفا با مشاور خود نهایت همکاری را داشته باشید.
- در صورتی که با مشاور همکاری نکنید و مشاور گزارش دهد، رمان شما تا زمان ارتقا، قفل خواهد شد.
درخواست کننده: @. سیده نرگس مرادی .
مشاور...
سلام
گرافیست:
@دیدگانــــــــ
لطفا با گرافیست، بنده و @فرزانهـ گپی با عنوان " بنر | موضوع بنر " بزنید.
[عکس، عنوان و متن مورد نظر را در گپ مربوطه ارسال کنید.]
«متأسفم، خانم رایلی.» و صاف و خشک ایستاد و راه ورودی را سد کرد. در حفاریهای قبلی ایموژن میتوانست هر جا که دلش میخواست برود.
در حالی که با عصبانیت از مسیر شیبدار بالا میرفت چشمش به کالب بکتِ خبرنگار افتاد که به دیوار آجری تکیه داده بود. او با حالتی که سرگرمشده به نظر میرسید به ایموژن نگاه...
ایموژن مشغول تهیه فهرست تجهیزات و تدارکاتی بود که با هواپیما رسیده بودند. سرجوخه سایکس جعبههای چوبی را باز میکرد و انواع اسلحه و مهمات را میان دیگر مزدوران تقسیم میکرد.
سایکس مدام به ایموژن زل میزد و سعی میکرد تحت تأثیرش قرار دهد. «هی بلوندی تا حالا یکی از اینا رو دیدی؟» مسلسل دستی خودش را...
فصل دهم
در دو روز بعد خالی کردن تونل مسدود شده برای گروه خسته و تحت فشار، تبدیل به کاری دشوار شده بود. بهنظر میرسید مصریان باستان بهنحوی تونل طبقه سوم را با ساخت دیوارهای آجری، یکی پس از دیگری مسدود کرده بودند. این تأخیرها ترامل را بداخلاق و ایموژن را بیقرار کرده بود. از زمانی که او به...