فقط یک لحظه به عمقِ این غم فکر کردم و قلبم داره ریز ریز میشه.
طرف حساب آدمیزادیه که با کوچکترین امید میشینه رویا میبافه و ذوق میکنه، و وقتی اون امید خاموش میشه یک جایی از وجودش یه میزنه و خاکستر میشه.
حالا یک مادر، نه ماه امید و رویا، که این قشنگی و لمسش هم کرده باشه و بندِ وجودش شده باشه و...
زندگی مثل یه پازل میمونه که هرچی جلوتر میری داری کامل ترش میکنی. پیش خودت ذوق میکنی چه خوب دارم پیش میرم، چه پازل قشنگی شد. ولی یکهو اون وسط وسط ها یکهو یک سونامی میاد، حالا یک اتفاق، یک انسان، یا هر چیز دیگه ای. یک تیکه پازلت و میدزده و گم و گور میشه. و بعد؟ تو میمونی و یک پازل که هرچی...