.یادداشت اول.
شاید ندونی...
ولی من وقتی گفتم شاید همدیگرو دوباره دیدیم فقط داشتم به این فکر میکردم که یه جوری تسکینت بدم.
در واقع من اصلا به این فکر نکردم که این موضوع میتونه واقعیت پیدا کنه یا نه.
من همه چیزو خیلی ساده دیدم، نه؟
چرا همه چیز باید این طوری پیش میرفت؟
پس فانتزیایی که میتونستن خوشحالمون کنن کجان؟
اون امیدهای وسط ناامیدی چیشدن پس؟
نکنه توام فکر میکنی آخر قصه باید این جوری تموم شه؟