آخرین محتوا توسط سارا مرتضوی

  1. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    شانزده احسان ابن بیمارستان خصوصی و گران است اما مهم نیست، همان‌طور که گفتم من خیلی پول دارم. وضعیت مامان خوب نیست، فکر می‌کردیم بعد از پشت سر گذاشتن سرطان استخوان همه چیز مثل قبل می‌شود، ولی هنوز عمل‌های سخت و سرسام‌آور تمام نشده بود که متوجه سرطان خون شدیم. بعد از دو سال که درمان سرطان استخوان...
  2. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    پانزده الی زن در تاریکی نزدیک می‌شود و چوبی در دست دارد. 《هی عوضی، اگه تا سه ثانیه دیگه گورتو گم نکنی به ۹۱۱ زنگ می‌زنم.》 مرد با چشمان یخ زده نگاه تحقیرآمیزی به زن می‌اندازد و از من فاصله می‌گیرد. زن می‌غرد. 《هری سگ زرد آشغال.》 حالا احساس می‌کند مرد قصد دارد به او حمله کند ولی زن با جدیت چوب را...
  3. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    چهارده احسان مامن زنده است ولی بی‌هوش افتاده است. من با ۱۹۰ صد و ۱۰۵ کیلو وزن به زور می‌توانم مادرم را بلند کنم، قد و هیکلم به او رفته و او بیشتر از ۱۵۵ کیلو وزن دارد، تمام توانم را جمع می‌کنم و او را روی صندلی کمک‌راننده می‌گذارم. خیابان شلوغ است و دستم یه بند روی بوق فشار می‌دهم، سعی می‌کنم...
  4. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    سیزده الی شانسی برای فرار ندارم، مرد آنقدر سریع دو دستم را گرفته که اسپری فلفل می‌افتد. دستان را بالای سرم نگه داشته و من را به ماشین می‌چسباند و بدتر بدنش را به بدن من فشار می‌دهد. من دارم بین هیکل مثل سنگ او و در فلزی ماشینم له می‌شوم و نمی‌توانم کمک بخواهم، صدایی از گلویم در نمی‌آید. به...
  5. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    دوازده احسان خانه، جایی که مال من است و احساس آسودگی دارم. جر و بحثی با نوشین کردم، البته بعد از اینکه شمیم به خواب رفت. او مدام به من یادآوری می‌کند بی‌مسئولیت هستم و ترجیح می‌دهد دخترم مرا کمتر ببیند ولی این غیرممکن است. اگر به من فشار بیاورد، به او فشار می‌‌آورم، بچه پیش پدر بزرگ می‌‌شود ولی...
  6. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    یازده الی صبر می‌کنم تا مرد چشم آبی با آن موهای زرد و صورت کک‌مکی ترسناکش از رستوران برود. سه بار تا حالا سفارش داده و هر بار که مرا دیده نگاه ترسناکی به من انداخته است. نمی‌دانم چقدر دیگر می‌توانم اینجا بمانم! ساعت نزدیک دو بامداد است و من دیگر توان بیدار ماندن ندارم. نگاهی با میزها می‌اندازم،...
  7. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    ده احسان بالاخره پایمان به زمین سفت رسید، مردم وحشت‌زده هستند و شمیم گریه می‌کند. قبل از اینکه متوجه شوم با مادرش تماس گرفته است. 《الو مامان، من می‌ترسم، همه جا داره می‌سوزه... چرا بابا هم هست... باشه.》 تلفن را به من می‌دهد، لازم نیست حدس بزنم همسر سابقم چه می‌خواهد بگوید، او هم صداها را شنیده...
  8. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    نه الی ترم دوم دانشگاه با رامین آشنا شدم، اول هم‌کلاسی بودیم، بعد دو تا دوست خوب شدیم و یک سال و نیم طول کشید که بفهمیم عاشق هم هستیم. قرار بود بعد از فارغ ‌التحصیلی نامزد کنیم ولی او ناگهان تصمیم گرفت برود و به من هم پیشنهاد داد که همراهش بیایم، البته نه به عنوان دوست. سودای عاشقی داشتم و منطق...
  9. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    هشت احسان انگار در آسمان اتفاقی می‌افتد، شاید واقعا آدم‌فضایی‌ها جمله کرده‌اد؟! صدای حرکت هواپیما خیلی مهیب شده و خیلی نزدیک است و در یک لحظه همه جا روشن می‌شود. ما در ارتفاع سی متری از زمین هستیم، بالاترین نقطه چرخ‌وفلک و زمین همراه با صدا ترسناک و مهیب در حال لرزیدن است. شمیم را در آغوش...
  10. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    هفت الی صدای سرآشپز تو گوشم تکرار می‌شود، مهمان‌های امشب زیاد هستند و این باعث می‌شود من با کفش پاشنه سه سانتی‌ام تق‌تق کنان به این میز و آن میز بروم و غذا را تحویل مشتری دهم. میز شماره ۲۳، خوراک گوشت خوک و سالاد، به محض قرار دادن ظرف روی میز دستی نرم و قوی دور مچم می‌پیچد، سر بلند می‌کنم و به...
  11. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    شش احسان ما رو چرخ‌وفلک نشسته‌ایم و او دارد پشمک صورتی‌ای که برایش خریده‌ام می‌خورد. به آسمان نگاه می‌کند و از ارتفاع می‌ترسد، من هم وقتی هم‌سن او بودم می‌ترسیدم اما حالا که چهل سال از عمرم گذشته فکر نمی‌کنم، شاید کمی بترسم. به او خیره شده‌ام، چشمانش به زیبایی چشمان مادرش است ولی فرم صورت و...
  12. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    پنج الی بعد از ده ساعت کار مفید باید با سرعت خود را به رستوران شیک و مجللی برسانم که پسران ثروتمند برای تحت‌تاثیر قرار دادن عشقشان آنجا می‌روند ولی برای من فقط یک شغل کوفتی دیگر است که تا بعد از نیمه‌شب طول می‌کشد و هر از گاهی شاید مردی را هم با خود به خانه ببرم، همه نیازهایی دارند، درست است؟ خب...
  13. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    چهار احسان دیشب از سوپرمارکت محله یک کارتن کامل خریدم، فروشنده گفت جدید است و پول بیشتری از من گرفت، لعنتی، می‌دانم او از من پول می‌چاپد ولی مهم نیست چون من خیلی پول دارم. او شب می‌آید و قول شهربازی را داده‌ام ولی الان صبح است و می‌توانم چند گیلاس بنوشم، به سلامتی او. یک لیوان بزرگ از نوشیدنی...
  14. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    سه الی هنوز شلوغ نشده و لباس فرمم را از داخل کمدی که کلیدش شماره سیزده خورده برداشته‌ام، این شماره یکی از هزار صندوق‌داری است که آمده‌اند و رفته‌اند تا قرعه به نام من دیوانه افتاده است. روی صندلی لقم می‌شینم، سه بار، نه، چهار بار تا حالا به مدیر سوپرمارکت شبانه‌روزی گفته‌ام که این صندلی شکسته و...
  15. سارا مرتضوی

    مسابقه °•° مسابقه داستانک‌نویسی | روایت محصور°•°

    اعلام آمادگی داستان خانه که دیشب شروع کردم رو برای این مسابقه میذارم https://forum.cafewriters.xyz/posts/498569/
  16. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    دو احسان دیشب نتوانستم درست بخوابم، هر لحظه صدای گوش‌خراششان خانه را می‌لرزاند و وحشتناک بود. تلویزیون را روشن می‌کنم و شبکه شش را انتخواب می‌کنم. بله، درست است، دیشب اتفاقاتی رخ داده و چند نفر شهید شده‌اند، ساختمان‌ها تخریب و تعداد زیادی زخمی وجود دارد. صدای وزوز قهوه‌ساز با صدای گوینده خبر...
  17. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    یک الی همه جا تاریک است و با چشم بسته خود را مجبور می‌کنم تا روی تخت بنشینم، ساعت نزدیک چهار صبح است و به نظر می‌رسید وقتی برای خوردن یک صبحانه مفصل ندارم پس شاید یک قهوه تلخ کافی باشد. سعی می‌کنم در حرکت‌هایم سرعت ایجاد کنم ولی این کار غیرممکن است، با این همه نوشیدنی‌ای که دیشب خوردم همین که...
  18. سارا مرتضوی

    در حال تایپ خانه امن | سارا مرتضوی

    عنوان: خانه امن نويسنده: سارا مرتضوی ژانر: معمایی مقدمه این مسخره است، تبعیض نژادی بیداد می‌کند و من به یک جنايت محکوم شدم! به یک قتل! اما من تا الان حتی یک مورچه هم نکشته‌ام، خب شاید یکی را کشته باشم ولی به این معنی نیست که قاتل باشم، هستم؟ حداقل آدم نکشته‌ام، کشته‌ام؟
  19. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    دندونم ک ه عصب کشی کردم از وسط دو نیم شد ماشین روشن نشد و پول درست کردن هر دو میلیونیه
  20. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    کیف پول من دو هزار تومنی و پنج هزار تومنی و ده هزار تومنی داره کیف پول اون یه میلیون یه میلیون داره
  21. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    یهو دولت خدای نکرده کار رو آسون نکنه برای مردم !
  22. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    یارو اومده میگه من کوچک که بودم پدر و مادرم به برادرم که سرطان داشته بیشتر توجه میکردن، من عزت نفسم اومده پایین الان هم با پدر و مادرش قهر کرده چقدر مسخره است اگه هر کس این پست منو خوند بدونه پدر و مادر وظیفه ندارن شما رو یه آدم کامل تربیت کنن از یه سنی به بعد وقتی عقلت میرسه شخصیتت بساز این که...
  23. سارا مرتضوی

    تسلیت ملیحه جان تسلیت 🖤🥀

    روحشون قرین رحمت🖤
  24. سارا مرتضوی

    در حال تایپ ماجراهای حسین و مامانش / سارا مرتضوی

    ماه چهاردهم حسینم! ماه چهاردهم رسید و تو دیگر حسابی در حال پیشرفت بودی. چهار دست‌وپا رفتنت کامل‌تر شده بود و حالا می‌توانستی با سرعت بیشتری خودت را به هر جایی که می‌خواستی برسانی اما انگار چهار دست‌وپا رفتن هم برایت کافی نبود. دستت را به میز و مبل می‌گرفتی و خودت را بالا می‌کشیدی و می‌ایستادی...
  25. سارا مرتضوی

    در حال تایپ ماجراهای حسین و مامانش / سارا مرتضوی

    ماه سیزدهم حسینم! ماه سیزدهم که رسیدی، دیگر سینه‌خیز رفتنت حسابی سرعت گرفته بود. با آن دست‌ها و پاهای کوچکت خودت را از این طرف خانه به آن طرف می‌رساندی و انگار هیچ گوشه‌ای از خانه قرار نبود از دست کنجکاوی تو در امان بماند اما اتفاق مهم این ماه این بود که تازه چهار دست‌وپا رفتن را شروع کردی...
  26. سارا مرتضوی

    درخواست نشر دلنوشته نطق دل

    نوشته در موضوع 'دلنوشته نطق دل | سارا مرتضوی کاربر انجمن کافه نویسندگان' https://forum.cafewriters.xyz/threads/22400/post-220463
  27. سارا مرتضوی

    درخواست نشر داستان نقش الآخر

    موضوع 'رمان کوتاه نقش‌ الآخِر | سارا مرتضوی' https://forum.cafewriters.xyz/threads/41342/
  28. سارا مرتضوی

    گپ و گفت گفت و گوی رمان | یاسکا

    خب من تا یه جاهایی خوندم بعد دیدم آروم آروم پیش میره استوپه کردم تموم شه بقیه اشو بخونم
  29. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به «کی» فکر میکنی؟

    به یارو میگم تو نتت رو وصل نکنی هم میتونی اینستا رو ببینی اونایی که قبلا دیدی بعد میگه شارژ پولی ندارم میگم نت رو وصل نکن خب که شارژت نره دوباره میگم شارژ ندارم ۴ بار گفتم باز نفهمید خنگول
  30. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    سه روزه یخچالمون خالی شده نمیدونم یه سری چطوری ۹۰ سال و ۱۰۰ ساله اند
  31. سارا مرتضوی

    همگانی مسابقه نقد|جایزه سکه

    فیلم تایتانیک این فیلم یه جورایی نقل زبان مدرسان انگیزشی هست که میگه دارن روی ذهن تاثیر میذارن، طبقه مرفه غمگین و افسرده و با هم درگیرن، طبقه فقیر خوشحال شادن و از این داستان ها به نظرم ربطی به فقر و ثروت نداره این نظریه رده در مورد حود فیلم فکر کم ۶۰ هزار بار تا حالا دیدم و جالب اینکه آخر...
  32. سارا مرتضوی

    چالش چالش تمرین تصویری قبل از خواب

    خب این یه چالش دیگه است استاد میخوای خودت بزن و انجامش بده ۲
  33. سارا مرتضوی

    در حال تایپ ماجراهای حسین و مامانش / سارا مرتضوی

    ماه دوازدهم حسینم! ماه دوازدهم که رسید، دیگر واقعاً نمی‌شد چشم از تو برداشت! هفته‌ی اول هنوز سینه‌خیز رفتن، روش اصلی جابه‌جایی‌ات بود؛ اما با چه سرعتی! از این طرف خانه به آن طرف می‌رفتی و من هر بار که دنبالت می‌گشتم، باید حدس می‌زدم این بار کجا تصمیم گرفته‌ای بروی. گاهی پشت پرده می‌رفتی و وقتی...
  34. سارا مرتضوی

    در حال تایپ ماجراهای حسین و مامانش / سارا مرتضوی

    ماه یازدهم حسینم! ماه یازدهم رسید و تو دیگر آن نوزاد آرام ماه‌های اول نبودی که یک گوشه می‌نشست و منتظر می‌ماند تا مادرش جابه‌جایش کند. حالا اگر چیزی را می‌خواستی، خودت برای رسیدن به آن راهی پیدا می‌کردی. غلت زدنت کامل شده بود و با سرعتی باورنکردنی از این طرف اتاق به آن طرف می‌رفتی. کافی بود...
  35. سارا مرتضوی

    در حال تایپ ماجراهای حسین و مامانش / سارا مرتضوی

    ماه دهم حسینم! ماه دهم زندگی‌ات برای من ماهِ صبر کردن بود؛ صبر کردن برای چیزی که همه مدام منتظرش بودند، اما من می‌دانستم زمانش را خودت انتخاب می‌کنی. همه مدام می‌گفتند: «چرا هنوز حرکت نمی‌کنه؟ چرا چهار دست و پا نمی‌ره؟» هر بار این حرف‌ها را می‌شنیدم، یک عالمه اضطراب می‌ریخت توی دلم. انگار قرار...
  36. سارا مرتضوی

    چالش چالش تمرین تصویری قبل از خواب

    شکست دوم همش یادم میره و گاهی اصلا نمیدونم به چی فکر کنم، انگار ازم دوره شروع مجدد از ۱۴ شهریور ۱
  37. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    حالا که رمان سه شب تموم شده احساس مکنم یه چیزی کم شده
  38. سارا مرتضوی

    اطلاعیه درخواست نقد اولیه شورا | رمان

    در خواست نقد شدید، یکی که با دقت بخونه چون اشکالات ریز داره توی تیپ ک ظاهر اشخاص میخوام بهم دقیقا بگه که کجا ها جور در نمیاد یه سری اطلاعات در اول و آخر رمان قاطی شده چون رمان طولانی بود یادم میرفت خلاصه که نقد شدید لازمه https://forum.cafewriters.xyz/threads/45639/
  39. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    همیشه شنیده‌ام مردها وقتی پا به سن می‌گذارند، هنوز جذاب به حساب می‌آیند، اما زن‌ها هرچه سنشان بالاتر برود، کمتر دیده می‌شوند. نمی‌دانم واقعاً این‌طور است یا نه. اصلاً شاید همه‌اش یک مشت حرف تکراری باشد چون واقعاً نمی‌فهمم یک مرد کچل، چروکیده و از ریخت‌افتاده دقیقاً از چه زمانی تبدیل به «مرد جذاب...
  40. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    هشتادوپنج- محبوبه راد بعد از برگشتن از نیوزلند رابطه‌ام با رسام کمی سرد شد، البته اگر بخواهم دقیق باشم، این سردی از طرف من بود. رسام چیزی تغییر نکرده بود. همان آدمی بود که صبح‌ها با چایی بیدار می‌کرد، همان‌طور نگاهم می‌کرد و همان‌طور برای دیدنم ذوق داشت. این من بودم که عقب کشیده بودم. گاهی آدم...
  41. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    آن روز با خودم فکر کردم اگر قرار است با کسی زندگی کنی، باید آماده باشی بفهمی چیزهایی که برای خودت بی‌اهمیت‌اند، برای طرف مقابل ممکن است مهم باشند. محبوبه هم کم‌کم دارد همین را درباره من یاد می‌گیرد، اما یک اتفاق بود که دعوایمان خیلی جدی‌تر شد. آلبوم زندگی قبلی‌ام را پیدا کرد. عکس‌هایی که قرار...
  42. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    هشتاد‌وچهار- رسام دو ماه است که وقتی چشم‌هایم را باز می‌کنم، محبوبه کنارم خوابیده. هنوز هم بعضی صبح‌ها چند ثانیه طول می‌کشد تا باور کنم زنی که ماه‌ها فقط از دور نگاهش می‌کردم، حالا درست کنار من نفس می‌کشد. بعد یادم می‌افتد که شش ماه گذشته و ما تصمیم گرفته‌ایم با هم زندگی کنیم، البته هنوز اسمش را...
  43. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    به دریا نگاه می‌کند. «فکر کنم لازم داشتم یه جایی باشم که صدای هیچ‌کس نیاد.» «به‌جز صدای من؟» برمی‌گردد و می‌خندد. «اون یکی رو شاید تحمل کنم.» کنار ویلا آتش کوچکی راه می‌اندازیم. ماهی تازه می‌خریم و خودمان آماده‌اش می‌کنیم. محبوبه کنارم می‌ایستد و هر بار که دود به صورتش می‌خورد، چند قدم عقب...
  44. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بعد از شام دوباره به حیاط برمی‌گردیم. حوض زیر نور چراغ تکه‌ای از آسمان را در خودش نگه داشته و صدای آب سکوت خانه را نرم‌تر می‌کند. محبوبه کنار حوض می‌ایستد و دست‌هایش را روی نرده کوتاه آجری می‌گذارد. کنارش می‌ایستم. «خسته‌ای؟» سرش را تکان می‌دهد. «نه... فکر کنم برای اولین بار توی این چند سال ذهنم...
  45. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چشم‌هایش برق می‌زند. «وای...» لبخند می‌زنم. «چی شد؟ عجیب بد بود؟» سرش را تکان می‌دهد. «نه. خیلی قشنگه.» چند قدم جلو می‌رود و نزدیک حوض می‌ایستد. خم می‌شود و دستش را بالای آب می‌گیرد، بی‌آنکه لمسش کند. «انگار وارد یه فیلم قدیمی شدیم.» «فقط امیدوارم آخر فیلم زنده بمونیم.» با اخم نگاهم می‌کند. «تو...
  46. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    سه ساعت است که در جاده‌ایم. چراغ‌های ماشین‌های روبه‌رو یکی‌یکی از کنارمان رد می‌شوند و تاریکی جاده هرچه جلوتر می‌رویم، عمیق‌تر می‌شود. دست‌هایم از ساعت‌ها رانندگی روی فرمان سنگین شده و چشم‌هایم می‌سوزد. چند بار پلک می‌زنم تا خستگی را از سرم بیرون کنم، اما دیگر نمی‌توانم خودم را گول بزنم. وقتی...
  47. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    هشتاد و سه ـ شمال رسام از غروب گذشته که از اصفهان خارج می‌شویم. شهر کم‌کم پشت سرمان محو می‌شود و چراغ‌های پراکنده جاده جای ساختمان‌ها را می‌گیرند. صدای آرام موسیقی در ماشین پیچیده و محبوبه کنارم نشسته و سرش را به شیشه تکیه داده است. نور چراغ‌های جاده هر چند ثانیه یک‌بار روی صورتش می‌افتد و...
  48. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    به صندلی تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. سه روز قبل فکر می‌کردم بزرگ‌ترین اتفاق زندگی‌ام این است که بتوانم یک میلیارد تومان جایزه ببرم. حالا جایزه دیگر حتی مهم‌ترین بخش ماجرا نبود. ما از یک ساختمان در اصفهان شروع کرده بودیم و حالا کتابمان راهی کشوری شده بود که حتی نمی‌دانستم قرار است روزی قدم در آن...
  49. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    تندیس‌ها یکی‌یکی به دستمان رسید؛ یادگاری‌هایی سنگین و براق که نور سالن روی لبه‌هایشان می‌لغزید و نام «انتشارات ادب امروز» رویشان می‌درخشید. صدای تشویق هنوز قطع نشده بود. بعضی‌ها ایستاده بودند، بعضی سوت می‌زدند و صدای هورا از گوشه و کنار سالن بلند می‌شد. من بیشتر از هر چیز به محبوبه نگاه می‌کردم...
  50. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    مجری ادامه می‌دهد: «داورها علاوه بر کیفیت اثر، ساختار، شخصیت‌پردازی، انسجام، خلاقیت و قدرت تأثیرگذاری کتاب‌ها، رفتار تیمی و نحوه همکاری اعضا رو هم در نظر گرفتن.» مجری برگه را برمی‌دارد. «و حالا...» مطمئنم همه مثل من نفسشان را در سینه حبس کرده‌اند. «تیم منتخب این دوره از مسابقه ادب امروز با...
  51. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    هشتاد و دو ـ رسام وقتی به سالن انتشارات در اصفهان می‌رسیم، مراسم شروع شده است. هستی از قبل آمده و ردیف چهارم، دو صندلی اول را برایمان گرفته است. هنگام عبور از میان جمعیت برای هر چهره آشنایی که می‌بینم، سری تکان می‌دهم و لبخندی کوتاه می‌زنم. همه‌چیز رسمی‌تر از چیزی است که تصور می‌کردم؛ چهار روز و...
  52. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    هشتاد و یک ـ اصفهان ـ انتشارات ادب امروز سالن اجتماعات انتشارات ادب امروز دیگر شباهتی به روزهای معمولش ندارد. پرده‌های بلند سالن کنار رفته و ردیفی از چراغ‌های گرم، فضای رسمی و در عین حال آرامی ساخته‌اند. روی دیوار پشت سن تصویری بزرگ از خانم مرتضوی قرار گرفته؛ همان لبخند آشنایی که سال‌ها روی جلد...
  53. سارا مرتضوی

    در حال تایپ دلنوشته ضد اون | سارا مرتضوی

    زنبورکی، وزوز کنان، رفت و رسید روی بینی‌اش و داد زد، مردک نفهمید چی میگه، زنبورک دوباره با صدای بلندتر گفت، یارو بازم نفهمید. نگاهی به پشت سرش کرد، یه زنبور خیلی بزرگ اندازه کشور سمتش اومد، مردک به زنبورک گفت چرا نگفتی زنبورک باز یه چیزی گفت ولی یارو مرد.
  54. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    جنوبو زد بیشرف چرا شرش کم نمیشه، چرا این تموم نمیشه برم دلنوشته ضد اون رو او کنم عصبانیم
  55. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    اگه پول نداشت چی میشد! یارو قبل پولدارش به زور حرف میزد تو جمع حالا بر ما شاخ شده برو بابا
  56. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    امروز حاج پسر رو بردم دکتر یه لحظه که فکر کردم اشتباه اومدم روزشو، اینجا خصوصیه بعد دیدم نه بقیه هم بچه دارن به منشی هم اونجاست حالا همه با بلوز و تیشرت و شلوار و شلوارک و (های افسون شده یهو من با عبا و شال لبنانی البته او مهمونی های فامیلی هم من گل سرسبدشونم بعد جالب بود صندلی نبود یه آقا...
  57. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    سه ماه است که من و این زن وارد زندگی هم شده‌ایم و در همین مدت چیزهایی را در خودم تغییر داده‌ام که فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت تغییر کنند. سامیار و سهیل دیگر جایی در زندگی‌ام ندارند. رابطه‌هایی که زمانی برایم عادی بود، حالا حتی فکر کردن بهشان هم حس بدی در دلم می‌اندازد. محبوبه چیزی نمی‌پرسد، اما خودش...
  58. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    از شب راه افتادم و هنوز هوا تاریک است که جلوی خانه محبوبه ترمز می‌کنم. سه ماه گذشته، اما هر بار که قرار است ببینمش همان اضطراب عجیب روز اول را دارم؛ انگار قرار است برای اولین بار چشمم به او بیفتد. از ماشین پیاده می‌شوم و به دیوار خانه تکیه می‌دهم. چند دقیقه بعد در باز می‌شود. اول هلیا بیرون...
  59. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    جدیدا دستشویی رفتنش چالش بزرگی شده شلنگ رو میگیره دستش خودش و بیرون و همه جا رو میشوره و نمیاد بیرون وای ننه کمرم
عقب
بالا پایین