آخرین محتوا توسط HADIS.HPF

  1. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    عکس هنوز روی فرش دست‌بافت جا خوش کرده بود. چند ثانیه فقط به آن خیره ماندم؛ انگار اگر خم نمی‌شدم و برش نمی‌داشتم، همه‌ی این اتفاق هم واقعی نمی‌شد. اما واقعی بود. آن اسم… «رویا…» در تمام پرونده، تمام دادگاه، تمام بازجویی‌ها، هیچ‌وقت اسمش را نشنیده بودم. برای همه فقط «مسافر ردیف سیزده» بود. اما...
  2. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    صبح روز بعد، برخلاف همیشه، صدای زنگ آیفون بیدارم کرد. چشم‌هایم هنوز از خواب سنگین بود. ساعت کنار تخت، هشت و هفده دقیقه را نشان می‌داد. با بی‌حوصلگی از تخت پایین آمدم، موهایم را پشت سر جمع کردم و دکمه‌ی آیفون را زدم. «بله؟» صدای مردی از پایین آمد. «خانم آیدا فرهمند؟ یه بسته براتون آوردم.» اخم...
  3. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    خانه همیشه بعد از یک روز شلوغ، عجیب‌تر از چیزی بود که باید باشد. نه اینکه بزرگ باشد، نه اینکه خاص باشد. فقط ساکت بود. در را که باز کردم، سکوت مثل موجی سرد از راهرو بالا آمد و دورم پیچید. بوی خفیف چوبِ قدیمی، پارچه‌ی تمیز و هوای مانده‌ی اتاق‌ها به استقبالم آمد؛ بویی که همیشه بعد از چند ساعت...
  4. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    کاویانی چند لحظه به من نگاه کرد. انگار منتظر بود چیزی بگویم، اما من فقط سکوت کرده بودم. بالاخره پرونده را بست و خودکارش را روی آن گذاشت. «فکر می‌کنم برای امروز کافیه.» نگاهم را بالا آوردم. «یعنی چی؟» لبخند خیلی کمرنگی زد. «یعنی بعضی خاطره‌ها رو نمیشه با زور باز کرد و انتظار داشت سالم بیرون...
  5. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    چند ثانیه طول کشید تا بتوانم حرف بزنم. «نمی‌دونم.» صدای خودم را که شنیدم، از چیزی که انتظار داشتم ضعیف‌تر بود. کاویانی چیزی نگفت. همین سکوتش بیشتر از هر سؤالی مجبورم کرد ادامه بدهم. «ولی می‌دونم یه چیز فرق می‌کرد.» انگشت‌هایم را به هم فشار دادم. «اون روز… ما وقت داشتیم.» نگاهم روی زمین افتاد...
  6. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    کاویانی چند ثانیه ساکت ماند. انگار خودش هم نمی‌خواست جمله‌ای که گفته بود، همین‌قدر ساده تمام شود. بعد آرام پرونده را دوباره باز کرد، اما نگاهش هنوز روی من بود. «ولی یه چیز دیگه هم هست.» منتظر ماندم. «آدم‌ها معمولاً وقتی می‌ترسن، دنبال راهی می‌گردن که احساس کنترل داشته باشن.» ابروهایم کمی جمع شد...
  7. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان هرشب، بی نام | حدیث پورحسن

    دکمه‌ی توقف را زدم و ضبط صوت را آرام روی میز گذاشتم. برای چند ثانیه فقط به موج صدای ضبط‌شده روی صفحه خیره ماندم. هرچه بیشتر جلو می‌رفتم، سؤال‌ها بیشتر و جواب‌ها کمتر می‌شدند. نفسم را آهسته بیرون دادم، عینکم را از روی چشم‌هایم برداشتم و با سرانگشت، پلک‌هایم را فشار دادم. خستگی مثل وزنه‌ای پشت...
  8. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان هرشب، بی نام | حدیث پورحسن

    همزمان نگاهم روی پرونده‌ی باز مانده بود. «در پایان جلسه‌ی اول، وجود حداقل سه هویت مجزا قابل مشاهده است. تفاوت این هویت‌ها صرفاً در لحن گفتار نیست؛ زبان بدن، نحوه‌ی تماس چشمی، الگوی حرکتی، انتخاب واژه‌ها و حتی سلیقه‌ی شخصی آن‌ها با یکدیگر تفاوت محسوسی دارد.» چند خط از یادداشت‌هایم را ورق زدم...
  9. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    کاویانی انگشتش را آرام روی لبه‌ی پرونده کشید و بعد آن را بست. «می‌دونید عجیب‌ترین بخش ماجرا برای من چی بود؟» نگاهم را از پنجره گرفتم و به او نگاه کردم. سرش را کمی کج کرد. «این‌که تقریباً همه، بعد از اون اتفاق، از خود مسافر حرف می‌زدن. از این‌که چه اتفاقی براش افتاد، چه کسی مقصر بود، چه تصمیمی...
  10. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    من دیر فهمیدم دلیل آن دلشوره چه بود، اما بالاخره فهمیدم. چون آن «پایداری» که پزشک از آن حرف می‌زد، فقط یک واژه‌ی فنی نبود؛ فقط عددی روی مانیتور نبود که بالا و پایین برود و برای چند ثانیه خیال آدم را آرام کند. پایداری، در آن لحظه، بیشتر شبیه لایه‌ای نازک از یخ بود روی آبِ تیره‌ای که زیرش بی‌صدا...
  11. HADIS.HPF

    دفترکار دفترکار ناظر ارشد| HADIS.HPF

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/45863/post-480920 تایید شد✅
  12. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    پشت سرمان صدای خس‌خس نفس‌های زن دوباره بلند شد. همان صدای نازک و بریده‌ای که مو را به تنم سیخ کرد. برگشتم. رنگ صورتش دوباره داشت می‌رفت. لب‌هایش باز مانده بود و سینه‌اش با هر نفس، انگار با زور بالا و پایین می‌رفت. پزشک جوان بالای سرش خشک شده بود. نه دستش را تکان می‌داد، نه چیزی می‌گفت. فقط نگاه...
  13. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    چند دقیقه طول کشید تا نفس‌هایش از آن حالت بریده و نامنظم بیرون بیاید و کمی به ریتم برگردد. چند دقیقه‌ای که برای من مثل یک عمر کش آمد. اما هنوز چیزی درست نبود. نمی‌دانستم دقیقاً چه چیزی، فقط می‌دانستم آن دلشوره‌ی لعنتی هنوز مثل یک مشت گره‌کرده زیر دنده‌هایم مانده و ول نمی‌کند. پزشک دوباره دو...
  14. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    دقیقاً پانزده دقیقه بعد، فهمیدم بعضی سقوط‌ها، آن‌قدر آرام شروع می‌شوند که وقتی صدایشان را می‌شنوی، دیگر برای جلوگیری ازشان دیر شده است. اول، نفس‌هایش تغییر کرد. کم‌عمق‌تر، بریده‌تر شد. بعد انگشت‌هایش شروع به لرزیدن کرد. اول فکر کردم از سرماست. یا شاید فقط اثر دارو هنوز کامل ننشسته بود. چشم‌هایش...
  15. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    میان راهروی باریک، بین ردیف سیزده و چهارده؛ جایی که هوا دیگر بوی قهوه و پلاستیک گرم نمی‌داد، بوی ترس می‌داد. بوی اکسیژنی که تازه باز شده بود. بوی عرقِ آدم‌هایی که نمی‌دانستند باید سرک بکشند، دعا کنند یا فقط راه را باز بگذارند. «فشارش خیلی پایینه…» کلمه‌ها را می‌شنیدم، اما مغزم آن‌ها را با فاصله...
  16. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان هرشب، بی نام | حدیث پورحسن

    چند دقیقه بعد، لیوان‌ها تقریباً خالی شده بودند و یخ‌های تهِ ماچا آرام به دیواره‌ی شیشه‌ای ضربه می‌زدند. آنیتا آخرین نگاه را به ناخن‌های تازه لاک‌ خورده‌اش انداخت و با رضایت لبخند زد. حالش بهتر شده بود؛ همان‌قدر که از برق نگاهش و آرام‌تر شدن شانه‌هایش می‌شد فهمید. برای چند لحظه چیزی نگفتم. بعد...
  17. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان هرشب، بی نام | حدیث پورحسن

    لبخند آنیتا هنوز روی لب‌هایش بود، اما انگار فقط روی صورتش مانده بود، نه توی چشم‌هایش. نی را بین انگشت‌هایم چرخاندم و بالاخره چیزی را که از لحظه‌ی دیدنش توی ذهنم گیر کرده بود، پرسیدم: «آنیتا…» «هوم؟» «آرمان چیزی از زیرزمین یادش نمیاد.» چشم‌هایش برای یک لحظه روی لیوانش ماند. انگشتش آرام روی لبه‌ی...
  18. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان هرشب، بی نام | حدیث پورحسن

    برای چند ثانیه فقط به او نگاه کردم؛ به نور زرد و لرزانی که از چراغ‌های بالای کافه روی صورتش می‌افتاد. بعد انگار مغزم بالاخره یادش افتاد باید دوباره کار کند. نی را از داخل لیوان بیرون آوردم و آرام همش زدم. مایع غلیظِ توت‌فرنگی، که روی سطح شیر مثل ردِ رنگ روی بوم می‌نشست، کم‌کم در سفیدیِ سرد و...
  19. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان هرشب، بی نام | حدیث پورحسن

    داخل کافه نیمه‌تاریک بود. فقط چراغ‌های بالای کانتر روشن مانده بودند و نور زرد و گرمشان مثل لایه‌ای نازک از عسل روی بدنه‌ی فلزی اسپرسوساز، لبه‌ی فنجان‌ها و شیشه‌های صیقلی لیوان‌ها نشسته بود. در آن نیم‌سایه، بوی قهوه‌ی مانده، شیر گرم و کمی دارچین در هوا می‌چرخید و سکوتِ بعدازظهر را نرم و سنگین...
  20. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان هرشب، بی نام | حدیث پورحسن

    از خانه‌ی پدرم که بیرون آمدم، هوا گرم‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم، اما سرمایی که زیر پوستم راه افتاده بود، ربطی به هوا نداشت. خرگوش صورتی هنوز جلوی چشمم بود. همان گوش بخیه‌خورده و همان چشم دکمه‌ایِ گم‌شده ذهنم را درگیر کرده بود. عروسکی که نباید وجود می‌داشت، حالا وجود داشت. پشت فرمان نشستم،...
  21. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    چند روزی از آن عصر گذشته بود. زندگی دوباره آرام‌آرام ریتم همیشگی‌اش را پیدا کرده بود؛ پرواز، برگشت، خواب کوتاه، دوباره پرواز. فقط یک چیز فرق کرده بود. گوشی‌ام دیگر آن سکوت سنگین سه ماه گذشته را نداشت. صبح آن روز، پرواز تهران-شیراز داشتم. وسط چک‌لیست، گوشی‌ام داخل جیب یونیفرمم لرزید. زیر میز...
  22. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    وقتی از رستوران بیرون آمدیم، هوا دیگر آن گرمای چند ساعت قبل را نداشت. باد خنکی از سمت رودخانه می‌آمد و شاخه‌های درخت‌ها را آرام تکان می‌داد؛ همان‌طور که لبه‌ی شومیز آبی من را هم هر چند قدم یک‌بار به سمت خودش می‌کشید. تا چند دقیقه هیچ‌کدام چیزی نگفتیم. فرزاد در ماشین را برایم باز کرد. من سوار...
  23. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    «آیدا.» صدای فرزاد از دور می‌آمد؛ انگار از پشت لایه‌ای ضخیم از آب، جایی خیلی دورتر از این رستوران و این رودخانه، به دنبالم می‌گشت. «آیدا، خوبی؟» چیزی گرم دور مچ دستم حلقه شد. دست او بود. پلک زدم. صدای رودخانه آرام‌آرام جای وزوز یکنواخت موتورهای هواپیما را گرفت. بوی قهوه و غذای گرم، بوی تند...
  24. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    «من پزشکم.» صدا از چند ردیف عقب‌تر آمد. همه یک‌باره برگشتیم. دختری جوان، شاید بیست‌وچهار، بیست‌وپنج ساله، با شتاب خودش را از میان راهرو جلو کشید. شومیز روشنی تنش بود. موهایش را بی‌نظم پشت سر جمع کرده بود. نفسش بریده بود. صورتش رنگ نداشت. «بذارید علائمش رو چک کنم.» هیچ‌کس چیزی نپرسید. حتی یک...
  25. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    نگاهم روی لیوان نوشابه ثابت ماند. قطره‌ای از دیواره‌ی شیشه‌ای آن پایین لغزید و روی میز افتاد. برای یک لحظه، صدای رودخانه محو شد و جایش را به وزوز یکنواخت چهار موتور و بوی تند کابینی داد که سه ماه پیش، از گرما نفس کشیدن را سخت کرده بود. و ناگهان دوباره آنجا بودم؛ در راهروی هواپیما، میان ردیف...
  26. HADIS.HPF

    مجـله کافه ژورنال| مجله شماره 5

    واااای چه قدر خفن شده بودددددد😍😍 خسته نباشید خوشگل هااااا
  27. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    وارد رستوران شدیم. صدای آب با موسیقی جاز که از داخل سالن پخش می‌شد، قاطی شده بود و باد خنکی از لابه‌لای درخت‌ها می‌گذشت. فرزاد میزی کنار پنجره انتخاب کرد؛ جایی که می‌شد کوه‌های دور و آب خروشان پایین جاده را دید. غذا را سفارش دادیم، اما بیشتر از آنکه چیزی بخوریم، مشغول سکوت بودیم. سکوتی که نه...
  28. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    سریع به خودم آمدم. من مطمئن بودم غم وزن دارد. وقتی غمگینم، کندتر می‌شوم؛ اگر خوابیده باشم، انگار زورم نمی‌رسید بلند شوم. اصلاً حس می‌کنم یک دستگاه پرس، آرام‌آرام دارد بهم فشار وارد می‌کند. دستم ناخودآگاه به سمت ضبط رفت. انگشتم روی دکمه‌ها مکث کرد. نمی‌دانستم دنبال چه چیزی می‌گردم؛ شاید فقط دنبال...
  29. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    نگاه او هم روی قهوه ثابت ماند. «قهوه‌ات خراب شد.» نگاهم را از یخ‌های نصفه‌جان داخل لیوان گرفتم و به چشم‌های درشت مشکیش خیره شدم. «چی؟» لبخندی زد و به لیوان اشاره کرد و گفت: «تو آمریکانو رو پر یخ دوست داری. الان بیشترش آب شده.» نگاهم ناخودآگاه باز روی لیوان ثابت ماند. یخ‌ها دیگر واقعاً تحلیل رفته...
  30. HADIS.HPF

    آموزش English Idiom with hadis?

    اصطلاح: Open a can worms 🪱 معنی: شروع کردن یه موضوع که باعث دردسر میشه
  31. HADIS.HPF

    آموزش English Idiom with hadis?

    اصطلاح: Put a bug in someone’s ear معنی: ایده دادن به کسی
  32. HADIS.HPF

    آموزش English Idiom with hadis?

    اصطلاح: I have ants in my pants معنی: خیلی بی قرار و هیجان‌زده هستم.
  33. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    وقتی از ساختمان شرکت بیرون آمدم، هوای گرم بعدازظهر صورتم را لمس کرد. برای چند ثانیه همان‌جا روی پله‌های ورودی ایستادم. جلسه تمام شده بود، اما عجیب بود که احساس سبکی نمی‌کردم. انگار فقط بخشی از بار روی شانه‌هایم را برداشته بودند و بقیه‌اش هنوز همان‌جا مانده بود. نگاهم روی محوطه‌ی پارکینگ چرخید...
  34. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    کاویانی خودکارش را روی پرونده گذاشت. «پس از حال الانت شروع کنیم.» نگاهم را از روی لیوان آب برنداشتم. «الان؟» «الانِ شما.» چند ثانیه سکوت کرد و نوک خودکارش را آرام روی پرونده نگه داشت. «چند وقته دوباره برگشتین سر کار؟» چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهم. «سه هفته.» خودم هم تعجب کردم که چقدر راحت...
  35. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    ساعت نزدیک سه بود. وارد شرکت شدم. راهروی طبقه‌ی سوم ساختمان اداری شرکت، مثل همیشه ساکت و بی‌روح بود. بوی قهوه‌ی دستگاه خودکار کنار آسانسور، با بوی کاغذ و اسپری خوشبوکننده‌ی راهرو قاطی شده بود. جلوی اتاق ۳۰۴ ایستادم. همان اتاقی که سه جلسه‌ی قبل را همان‌جا گذرانده بودم. در نیمه‌باز بود، تقه‌ای...
  36. HADIS.HPF

    دفترکار دفترکار ناظر ارشد| HADIS.HPF

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/45763/ تایید شد✅
  37. HADIS.HPF

    دفترکار دفترکار ناظر ارشد| HADIS.HPF

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/45691/unread تایید شد✅
  38. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    فصل دوم سه ماه بعد… صدای برخورد چرخ‌های هواپیما با باند، من را از فکر بیرون کشید. هواپیما آرام روی باند فرودگاه مهرآباد حرکت می‌کرد و صدای معکوس شدن موتور، برای لحظه‌ای تمام کابین را پر کرد. «کابین برای توقف آماده‌ست، خانم فرهمند.» صدای کپتن پرواز از اینترفون من را به خودم آورد. «ممنون.» دستی...
  39. HADIS.HPF

    چالش ~ تمرین نویسندگی | 20 ~

    انگار کسی بی‌صدا، آخرین چراغ خانه‌ی درونش را خاموش کرد. چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ بعد چشم‌هایش را دزدید، انگار دیگر هیچ‌چیز ارزش دیدن نداشت.
  40. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    حدود یک ساعت از برخاستن هواپیما گذشته بود. تهویه حالا بدون مشکل کار می‌کرد و سرمای ملایم کابین، انگار تمام کلافگی یک ساعت قبل را از ذهن مسافرها پاک کرده بود. سرویس ناهار تقریباً به پایان رسیده بود. رضا و میلاد سینی‌های خالی را از انتهای کابین جمع می‌کردند. مبینا سفارش آخرین نوشیدنی‌ها را تحویل...
  41. HADIS.HPF

    در حال ترجمه رمان سقوط یک افسر| مترجم حدیث پورحسن

    کیلب آهی کشید: «آره… خدا رو شکر که تو اینجایی. راستش رو بخوای، این پرونده از توان من خارج شده. توی تمام تاریخ این شهر همچین اتفاقی نیفتاده.» پرسیدم: «بقایا چطور پیدا شدن؟ اصلاً چرا زمین رو می‌کندن؟» کیلب توضیح داد: «مرکز خرید کوچیک شهر که الان حدود پنج تا مغازه داره، قراره توسعه پیدا کنه...
  42. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    نیم ساعتی از زمانی که مسافرها سوار شده بودند می‌گذشت. با وجود باز بودن درهای هواپیما، هوای گرم مثل پتویی سنگین روی کابین افتاده بود. حالا دیگر بوی ماندۀ گرما و عرق هم کم‌کم در فضا پیچیده بود و حتی لبخندهای اجباری ما هم نمی‌توانست آن را پنهان کند. نگاهم به سارا افتاد که با نگرانی بین ردیف‌ها...
  43. HADIS.HPF

    نقد کاربر رمان هرشب، بی‌نام | اثر حدیث پورحسن

    نام اثر: هرشب، بی‌نام نویسنده: حدیث پورحسن ژانر: روان‌شناختی | معمایی | عاشقانه خلاصه: بعضی صداها از خاطره نمی‌گذرند. بعضی آدم‌ها، هرگز واقعاً گم نمی‌شوند… هر شب ساعت نه، صدایی در تاریکی پخش می‌شود؛ صدایی که انگار فقط برای او ساخته شده است. اما آنچه مثل یک درمان ساده آغاز می‌شود، به کابوسی...
عقب
بالا پایین