آخرین محتوا توسط HADIS.HPF

  1. HADIS.HPF

    در حال بررسی درخواست چاپ رمان وکیل خیابانی

    نام اثر : the street lawyer مترجم: حدیث پورحسن ژانر: معمایی، جنایی نویسنده: جان گریشم خلاصه: مایکل برای پیشرفت عجله داشت. از نردبان‌ها تند تند بالا می‌رفت در شرکت حقوقی بزرگ در واشنگتن دی‌سی به نام دریک و اسونی، شرکتی با هشتصد وکیل استخدام شده بود. حقوقش خوب بود و روز به روز بهتر می‌شد؛...
  2. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد. نگاهم هنوز روی نیم‌تگ داخل کیسه‌ی شفاف مانده بود. بالاخره صدای خودم را پیدا کردم. «من نمی‌فهمم چرا اینجا بوده.» کیانی نگاهش را بالا آورد. «سؤال مشخص‌تر بپرسید.» اشاره‌ای به کیسه کردم. «این.» صدایم آرام‌تر شد. «این مال منه، قبول دارم. ولی من حتی نمی‌دونستم اون دختر کیه.»...
  3. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    کیانی روی مبل نشست و به ما اشاره کرد که روبرویش بشینیم، پوشه‌ی باریکی را از زیر دستش بیرون آورد. صدای باز شدن پلاستیکش در سکوت صبح، غیرطبیعی بلند بود. داخل پوشه یک کیسه‌ی شفاف بود. نور کم‌رنگ صبح از روی آن رد شد و انعکاس کوچکی روی دیوار انداخت. مثل چشمک زدن چیزی که نباید آنجا باشد. کیانی کیسه را...
  4. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    آن شب، فرزاد نرفت. نه به این دلیل که فکر می‌کرد واقعاً کسی پشت در منتظر من است، یا اینکه باور داشت همین چند ساعت آینده اتفاقی می‌افتد. فقط می‌دانست من بعد از سه ماه، دوباره همان حس قدیمی را پیدا کرده بودم؛ همان حس قبل از حادثه، قبل از اینکه چیزی در هوا تغییر کند. من هم چیزی نگفتم. شاید چون...
  5. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    فرزاد دوباره عکس را در دستش گرفت. این بار دیگر به چهره‌ی رویا خیره نشد. نگاهش آرام روی جزئیات می‌لغزید؛ روی فنجان سفید قهوه که بخار کمرنگی هنوز بالای آن دیده می‌شد، روی کتاب نیمه‌بازی که کنار دستش رها شده بود، روی ساعت چرمی ظریف دور مچش و انعکاس نور نارنجی غروب روی شیشه‌ی کافه. فرزاد همیشه...
  6. HADIS.HPF

    چالش مونولوگ برتر هفته(4)

    نه حادثه تمام شده بود، نه زندگی معمولی من واقعاً شروع شده بود. من تظاهر می‌کردم که درد ندارد، اما حقیقت این بود که دردش، هنوز جایی میان استخوان‌های سینه‌ام زندگی می‌کرد. رمان 13A صندلی خالی
  7. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    انگشت‌هایم می‌لرزیدند. با این‌حال، این‌بار مکث نکردم. شماره‌ی فرزاد را گرفتم. بعد از دو بوق صدایش در گوشم پیچید. «جانم آیدا؟» صدایش آرام بود، اما همین که صدای نفس‌های لرزان من را شنید، لحنش عوض شد. «چی شده؟» نگاهم روی عکس افتاد که هنوز کنار پایم روی زمین بود؛ رویا، با آن لبخند کوچک و بی‌خبر از...
عقب
بالا پایین