نهخیرم، این معاملهیِ ترانپی آن هم از نوع قم*اربازانهاش بود.
من با دیدن عکس از شدت خنده به جای پاره شدن بیشتر منفجر شدم.
راستی این رو به حافظ نشون ندیها( یه وقت فکر کنه من تو کنترل بچهشیرها ناتوانم بره تو مسجد لوم بده در حالی که من تو این کار استادم!)
لاقل شلاق یا چوبِ آموزشیم رو هم توی...
آره، خوندمش.
من رو چه به کلاهبرداریِ فرهنگی؟! ما کلاهسازِ فرهنگی هستیم نه کلاهبردار، البته اگه سپردهگذاری نکنی میاییم کلاهت رو هم بر میداریم.
لاقل معاملهیِ ترانپی را هم قرار میدادی.
از خنده رودهبر شدم. :ROFLMAO:
درود( سلام).
بابت خواندن داستانم و همینطور نقد اون برای بهتر شدنش از شما سپاسگذارم.
امیدوارم بتونم توی جلدهای بعدی هم رضایتتون رو حفظ کنم و همینطور اشکالات و ایرادات کمتری توی قلمم داشته باشم.
جز بخش آغازین و بخش پایانی جلد اول فقط توهم یا خاطرات گذشتش رو میبینه. ( باید بزارید داستان رو جلو...
سرباز گفت: «نکن...» اما نلا به راه رفتن ادامه داد. سویتا پشت سرش حرکت کرد، دوربینش را روی آقای گرین متمرکز کرده بود.
آقای گرین گفت: «بیمار بودم؟ یعنی همهاش یک خواب بود؟ یعنی فقط هذیان میگفتم؟»
دستهایش را جلوی خودش گرفت، انگار که اگر میتوانست، آنها را از بدنش جدا میکرد.
آهسته چرخید و با...
اما ناگهان ایستاد. یکی از مبتلایان که یک مرد بود شروع به بلند شدن کرد و از میان چمنهای بلند و در هم شکسته بیرون آمد. سِویتا خودش را کنار نِلا جا داد و شروع به فیلمبرداری کرد.
«تکان نخور!» سرباز جوان فریاد زد.
مرد آلوده دستانش را بالا برد. ناخنهایش بلند و شکسته بودند و دستان و گونههایش با خون...
دختری هندی، جذاب و جوان که کنار نلا ایستاده بود، با آهی گفت: «یعنی هیچ فشاری نیست، درسته؟»
نلا با وجود شرایط، لبخند زد. «هی، مگه تو نباید پیش گروه فیلمبرداری باشی؟»
دختر شانهای بالا انداخت. «نه، ریک فرمندنِ بزرگ منو فرستاده که چندتا نمای اضافی بگیرم. من بیشتر از یه کارآموز نیستم. اونم پشت این...
سخن نویسنده: سپاس از شما خوانندگان گرامی که این اثر را برای مطالعه انتخاب کردید. امیدوارم با وجود ضعفهایی که قلمم داشت از داستان لذت برده باشید. شما میتوانید دیگر آثار بنده با نام جوخه وهم، ژرفای بیم و آخرین سقوط را با سرچی ساده در اینترنت پیدا و مطالعه کنید. بیصبرانه منتظر انتقادات، نظرات و...
اِدریک دندان قروچه میرود، سپس دستی به صورتش میکشد و با صدای آرام و تنفرآمیز طوری که الی متوجه نشود میگوید:
- از این سگه لعنتی متنفرم.
به محض پایان حرفش در حالی که از من میخواهد تا او را همراهی کنم میگوید:
- به محض طلوع آفتاب باید این خرابشده رو ترک کنیم! فیلاً یکم استراحت کن، تا اون...
کنجکاوانه نگاهی به او میاندازم و با صدایی آمیخته به امیدواری میگویم:
- دبیرستان و دانشگاهها؟
الی پوک محکمی به سیگار میزند و با لحن جدی میگوید:
- آره، اما نه هر دبیرستان یا دانشگاهی. قبل از نابودی یه گروه خلافکار تونسته بود بدون توجه پلیس و شهرداری زیر دبیرستان و دانشگاههای خاصی یه شبکه...