پست 40
صدای آب از زیر گوشم میاومد و سعی داشتم سرم رو با تکون دادن از دستشون بیرون بکشم؛ اما هربار ناموفقتر از قبل به خودم برمیگشتم. بعداز چندینبار تلاش، فقط صداهاشون رو بم و ناواضح شنیدم.
«برای ترسوندنش کافیه، بیارش بالا!»
صدای مردونهای جوابش رو قاطع داد: «نه، میخوام بمیره!»
صدای مرد اول...
پست 39
نبات که سرتا پا گوش شده بود، انگیزهام رو برای تعریف کردن بیشتر کرد و باعث شد چهره گرفتهام ازهم باز بشه.
«بالاخره تونستم پیداشون کنم و گوشهای از این معما رو به سرانجام برسونم. حداقل الان میدونم که هویتم چیه.»
اینبار نبات پرسید: «خب کی هستی؟»
برق کنجکاوی نگاهش من رو گرفته بود؛ اما...
پست 38
از جاش بلند شد و توی نگاهش ترکیبی از تعجب و انتظار میدیدم، انتظاری که چشمهاش رو به معصومیت کشونده بود. با دیدنش گل از گلم شکفت و ناخودآگاه لبخندی لبهام رو ازهم باز کرد. دلم میخواست محکم بغلش میکردم و عطر یاسش رو به ریههام هدیه میدادم؛ اما صدحیف که امکانپذیر نبود. قدمی به سمتش...
پست 37
درحالیکه با دست راست فرمون رو نگه داشته بود، دست چپش مشغول پیچوندن دکمه پیراهن چهارخونه قهوهایش بود. «داستانش طولانیه.»
شیشه پنجره ماشین رو پایین کشیدم. «هرداستانی هست من حاضرم بشنوم، اگه فکر میکنی میتونه کمکم کنه...»
همونطور که دست برد آینه جلوی ماشین رو تنظیم کنه، میون حرفم پرید...
سلام. ممنونم از وقتی که گذاشتین و زحمتی که کشیدین.
تمامی نکاتی که گفتین رو خوندم، چقدر سازنده و دقیق بود، جوری که استرسم رو نسبت به نقد کم کرد.
سعی میکنم نکاتی که گفتین رو ویرایش کنم و اینکه تا چه مدت باید ویرایش رو تحویل بدم؟
از نظر ویراستاری مشکلی نبود؟
پست 36
ابروهای کوتاه و پهنش کمی ارتفاع گرفت.
«اوهوم، پس موفق باشی!»
زمانی که پدرم گفت حق ندارم بیرون برم، مهربانو هم شنیده بود، اما اینکه توی اون لحظه حرفی نزد، یعنی نمیخواست دخالتی کنه و من چقدر ممنون این رفتار مودبانهش بودم. با دیدن موبایل مشکی که توی دستش بود، ادامه داد: « این مال توئه،...