آخرین فعالیت sohil

  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    از دستشویی که بیرون آمد لیلا مقابلش قرار گرفت. انگار در انتظارش بود که با کسی دردی از دل بگوید؛ خاله‌ای که از او کم سن‌تر است. با چهرۀ...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    افروز آشفته‌تر از قبل تقریباً فغان زد. «اون خیلی کله‌شق و لجبازه، یک‌هفته‌ست اونجاست. چیکار باید بکنم؟» چشم‌های لیلا برای ثانیه‌ای تیره...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    آمنه لقمه‌اش را جوید و اهورا را نگاه کرد سپس شادمان شد و ابرویی بالا پراند. «الهی شکر، خیلی خوشحالم کردی. یه تیکه جواهر باید براش پیدا...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «توی خونۀ ما دلیلی برای پریشونی نیست، من مراقب همه‌چیز هستم.» اهورا می‌گفت اما حقیقت این بود که امروز کمی شک داشت! یک نفر ناغافل آمده که...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «چطوره من و امیرعلی امروز یه صفایی به درخت‌ها بدیم؟ یکم آشفته شدن.» حاج رسول نیم نگاه به فضای سبز کوچکش انداخت و آهسته ابروهایش را در هم...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    و بی‌درنگ از کنار آمنه گذشت و به سمت خانه حرکت کرد. خیریه جای خوبی بود. برای اینکه حال و هوای بهتری به او بدهد اما آن روز نام افروز در...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    آمنه سرد و خاموش نگاهش کرد، چین میان ابروهایش عمیق‌تر شد و خونسردانه ملاقه را در خورشت چرخاند. «گناهت اینه که خواهر دل‌افروزی! ناغافل به...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «من هرکمکی به این خیریه می‌کنم همش در راه خداست. مال و ثروت زمانی به درد بخوره که بتونه دوای درد باشه.» مرد «بله» گویان به عقب چرخید و...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    دست‌هایش می‌لرزید، صدایش غضبناک میشد و قلبش از شدت کینه تندتند به تپش می‌افتاد حتی احمد متوجه حالات پدرش بود. دلواپس و پریشان به سوی...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «خفه شو بچه!» صدای فریاد احمد را تمام بازار شنیدند، کنترلش را از دست داد و با شتاب قدمی به سمت مردجوان برداشت. جوانکِ نا به خرد می‌فهمید...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    همیشه احمد همینطور بود، هر وقت لبخند یک‌طرفۀ مرموز می‌زد خباثت صورتش غوغا می‌کرد و حاجی مطمئن میشد کاری که خواسته را بدون عیب و نقص به...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «سلام پسر، قبول حق باشه، انشالله قسمت شما.» از رو‌به‌روی در ورودیِ مغازه، میز حاجی همیشه مشخص بود، یک‌دست سفید بود و رویش دفتر و دستکش...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمت، البته مشتاق دیدن همۀ خونواده‌تون هستم اما خواستم اول با تو صحبت کنم.» کلمۀ خانواده را که شنید...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    دقایقی بعد پیک غذایم را آورد و من غرق در فکر اهورا پیتزای لذیذم را نوش جان کردم. میثم جاوید مردی سرسخت بود. زندگی‌اش را کنترل می‌کرد و...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    فوت بلندبالایی کرد، فوتی که باعث شد ناخودآگاه موبایل را از خودم جدا کنم انگار که می‌ترسیدم به صورتم بخورد. «تسلیت می‌گم، به خاطر بابات.»...
عقب
بالا پایین