آخرین فعالیت sohil

  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    افسانه خانم می‌دانست او راستش را نمی‌گوید و بدون شک قصد هم ندارد بگوید. باید دست برمی‌داشت، به خودش گفت اهورا مردجوان سی و سه، چهار ساله...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    چشم‌هایش را بست، آخر چطور می‌توانست اجازه بدهد او در این شهر بماند. اگر دیگران بدانند اوضاع از کنترل خارج می‌شود و بی‌تردید جانش هم به...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    *** مهرداد راستاد فرزند بزرگ فرامرز راستاد زمین تا آسمان با پدرش تفاوت داشت! اعتیاد داشت؛ عادت به شرط‌بندی چنان به مهرداد وصل بود که...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    خانه را تقریباً دور زد. ناگهان پله‌هایی را دیدم که گویا به زیرزمین راه داشت! وحشت در جانم بیشتر شد و فریادم به هوا رفت. «چیکار می‌کنی؟...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    باردیگر تقریباً فغان زد. «دختر برادر من بود! دختر مهران راستاد.» به یک‌باره جهان برایم از کار افتاد! دیگر دل‌آرا نبودم، اصلاً ندانستم چه...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    پیرزن نیم نگاه به پسرش انداخت، ابروهای قهوه‌ای تاتو شده‌اش را چنان درهم کشید که چروک‌های ریز و درشتی روی پیشانی‌اش غوغا کرد. «مادرت...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    اتفاقی که افتاده غیرقابل باور بود. آخر برای چه؟ آیا واقعاً یک نفر سعی کرد بی‌هوشم کند؟ و بی‌تردید موفق هم شد. اصلاً این سوال احمقانه...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    پس از شستن دست و صورتم بی‌هیچ سخنی مانتویم را پوشیدم و به گفتۀ او آمادۀ رفتن شدم. صبح می‌توانست دل‌انگیز باشد اگر در کنار اهورا...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    همزمان با بسته شدن دیدگانم سیلی از اشک روی صورتم جاری شد. لب‌هایم می‌لرزیدند؛ کم‌کم این رعشه به سراسر جانم سرایت کرد و به سختی نفس...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «بشین تا سرد نشده بخور!» هنوز حرفش تمام نشده که پیتزایی که برایم گذاشته را با یک حرکت به سمت کابینت‌ها و یا شاید دیوار پرتاب کردم سپس به...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    به یادش که افتادم خواب هم از دیدگانم ربوده شد. چشم‌هایم را باز کردم و سریع نشستم. قبل از هر چیز در اتاق را دیدم که نیمه‌باز است! خواب...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    آسانسور باز شد و ما هم‌چنان بی‌حرکت بودیم. بدون شک اگر احوالم تا این اندازه نا به سامان نبود آنقدر در مقابلش مقاومت می‌کردم که دست...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «تو حق نداری به من دست بزنی.» به سرعت عقب کشید، سر تکان داد و به بیرون اشاره کرد. «خیلی خب، راه بیفت.» نباید همراهش می‌رفتم. باید...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    با مردی که تقریباً شش‌سال قبل دیدم تفاوت چندانی نکرده، غیر از آنکه چهره‌اش جا افتاده و خطوط باریک و کمرنگی روی پیشانی‌اش دیده می‌شود...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    هنوز از در اصلی ساختمان دور نشده که ناگهان صدایی شنید. به عقب چرخید و دو غولتشن سیاه پوش را دید. مردهایی که شبیه به گرگ‌هایی به طعمۀ...
عقب
بالا پایین