آخرین فعالیت sohil

  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «تو حق نداری اونو بزنی، ولش کن.» کمربند را از دستم بیرون کشید و به سمت دیگری هلم داد. «برو کنار ببینم.» و بار دیگر او را کتک زد. یک‌بار...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    پرده را رها کردم و به عقب برگشتم درست همین لحظه لیلا داخل آمد. برایم چای آورده بود، لبخندزنان گفت: «چرت بعدازظهر نمی‌زنی؟» سینی نقرۀ...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    از روی تأسف برای پیرمردی که این خلقیات را داشت سر تکان دادم. کم‌کم از تمام دنیا خشمگین می‌شدم، بیش از همه از دل‌افروز که گویی تمام...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    آمنه جلو آمد و اجزای صورتش را درهم کرد. «چیزی نخوردی که، الهی بمیرم حتماً به خاطر این غوغاست.» سینی را برداشت سپس با نگاه دیگری به من از...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    باردیگر نشستم. با اینکه اصلاً از آن اتفاقی که لیلا می‌گفت نمی‌ترسیدم. آمنه سینی غذا را مقابلم گذاشت و لبخند مهربانی زد. «بخور فدات بشم.»...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    لیلا روی تخت یک‌نفرۀ گردویی نشست و با همان رخسارۀ نگران و درهمش به من زل زد. «چرا به این شهر اومدی؟ مگه مادر و پدرت نگفتن که نباید به...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    دخترجوان قد بلندی داشت، چهره‌اش درهم بود و به نظر می‌رسید ترسیده باشد. پیرزن هم دست کمی از او نداشت. با آن لباس گل‌گلی‌اش جلو آمد و...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «مادر و پدرت کجان؟ نمی‌خوان بعد از این همه سال از اون سوراخی که توش قایم شدن بیرون بیان؟» آتش گرفتم، مخصوصاً برای پدرم؛ که دستش از دنیا...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    چند دقیقۀ بعد خودرویش را به داخل کوچۀ بزرگی راند که انتهایش به خانه‌ای بن‌بست میشد. ماشین را در مقابل در بزرگ سفید رنگی متوقف کرد و با...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    به معنی «باشه» سر به بالا و پایین تکان دادم و به سمت خودروی اهورا حرکت کردم. «بذار ماشین اهورا همین‌جا بمونه، می‌گم بیان سوئیچش رو...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    یک قدم دیگر به عقب برداشتم، به دیوار پشت سرم تکیه کردم و سریع جوابش را دادم. «مادرم بهم گفته با هر غریبه‌ای همین‌طوری حرف بزنم!» گویا...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    من را می‌گفت، توجه دیگران هم به من جلب شد. یکی از مردهای همراهش سریع گفت: «به گمونم می‌خواست به این پسره کمک کنه.» گیج بودم، آیا باید...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    آه خدا! دیدگانم درشت شدند و وحشت‌زده نگاهشان کردم. مبهوت مانده بودم و نمی‌دانستم چه کنم. آن‌ها داشتند مردجوان را می‌زدند. بیچارۀ مفلوک...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    یک‌بار دیگر بلندبلند خندیدم و سر تکان دادم. این یعنی اخطار؛ باید تعجیل می‌کردم، آخر می‌دانم خیلی زود سروکله‌اش پیدا می‌شود. من دیگر در...
  • S
    sohil به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    به گمانم صبح زود شهر را از همیشه زیباتر می‌کند، آفتاب کم‌جان و سایۀ درخت‌های تنومندی که سبزی‌شان در این فصل به اوج رسیده، صدای پرنده‌های...
عقب
بالا پایین